تبلیغات
The Candles - Flowerboy Classmate ||| 7



سلامممم دوستان
خوب و خوشید؟
ممنون از همه اونایی که منتظر داستان بودن و نظر گذاشتن و ازشون معذرت میخوام که دیر شد.
.
.
.
بکسسسس ... حتما تو چنل عضو بشین اونجا بخشای جدید میخوایم بذاریم. فقط منتظریم آمار بره بالا. پس تا میتونید لینکو بین دوستاتون پخش کنید.
اینم لینک :
https://telegram.me/thecandlesstories
یادتون نره.. حتما به دوستانتونم بگید.


خب برید سراغ قسمت 7 داستان.




.... خودت که میدونی هون یه پسر شیطونه. تو دبیرستان اونا یه معلم هنر دارن. با وجود ای که مرده ولی قیافه دخترونه ای داره اسمش "هیچول"ه. هون با شوخی که با اون میکنه وارد داستان میشه. این هیچول عادت داشته همیشه اول کلاس از تو کیفش آینه اشو برداره به خودش نگاه بندازه. هونم اون روز یه سورپرایز توی کیفش گذاشته بود. البته دوست صمیمیش برای پرت کردن حواس هیچول کمکش میکنه.
با دیدن پیام هایهون لبخند بزرگی روی لبم مهمون شد. این هون واقعا پسر شیطونی بود و من خیلی از کشیدنش لذت میبردم.
سهون : عالیهههه. زود برام داستانو تعریف کن و بگو چیا رو باید بکشم.
هایهون : از اونجایی که این چپتر ورود هونه و تو خیلی واسه اش ذوق داری همه چپترو خودت باید بکشی من فقط ویرایشش میکنم
سهون : این عالیهههه. خیلی دوست دارم همه حالتای هونو موقع ورودش بکشم.
هایهون : سهون تو واقعا هیجان زده شدی. حتی میتونم چشمات که داره برق میزنه رو هم تصور کنم
سهون : اوهوم
هایهون : خوب بذار برات داستانو تعریف کنم. از اونجایی که تو زیاد درباهر چانیول صحبت میکنی نظرت چیه اسم دوست صمیمی هونو بذاریم چانیول؟
سهون : خیلی خوبه. اگه چانیول هیونگ بفهمه کلی خوشحال میشه.
هایهون : خب پس داستان از اونجا شروع میشه که هیچول توی راهرو قدم میزده تا خودشو به کلاسش برسونه. هون و چانیول قبل از رسیدن به کلاس جلوشو میگیرن و درباره طرحایی که باید میکشیدن باهاش صحبت میکردن. هون چشمکی حواله چانیول میکنه تا حواس هیچول رو پرت مکنه. چانیول هم یکی از طرحا رو نشون هیچول میده سوالای عجیب غریبشو شروع میکنه. هون نگاهی به کیف گل گلی هیچول میکنه که طبث معمول درش بز بود. این یکی از عادتای هیچول بود که در کیفش رو نمیبست چون مدام آینه رو از و کیفش برمیداشتو خودشو نگاه میکرد. هون از توی جیبش پد بهداشتیی رو که از توی وسایل مامانش کش رفته بودو خیلی آروم داخل کیف هیچول میفرسته. وقتی که کارش تموم شد برای چانیول چشمکی زد. چانیولم سوالاشو تموم کرد و هر سه همینطور که خوش و بش میکردن وارد کلاس شدن. هون و چانیول سر جاشون نشستن و چشم به هیچول دوخته بودن تا واکنششو ببینم. هیچول بلند اعلام کرد که طرحایی که دانش آموزا کشیدنو روی میزاشون بذارن اما هون و چانیول فقط به حرکات هیچول نگاه میکردن. هیچول در کیفو باز کرد و با اولین چیزی که مواجه شد پد بهداشتی بود.خوب میدونست کی این کارو کرده و دلیلش چیه. تقریبا به این شیطنتاش عادت کرده بود. با صورت برافروخته برگشت سمت هون. هیچول :" هوووووووون" هون سرجاش سیخ شد.
هون :" بله استاد "
هیچول :" بیا اینجا"
هون بی هیچ حرفی پیش رفت و مقابلش ایستاد.
هیچول :" خودت میدونی چرا صدات کردم؟"
هون :" نه استاد"
هیچول :" به خاطر شوخی بیجات"
هون :" کدوم شوخی استاد؟"
هیچول :" شوخی الانت"
هون :" الان؟!"
هیچول :" همین کاری که الان کردی"
هون :" الان؟ الان که من دارم به سوالای شما جواب میدم."
هیچول که دیگه واقعا عصبی شده بود گفت :" چرا پد بهداشتی گذاشتی تو کیف من؟"
با این حرف هیچول کل کلاس از خنده منفجر شد. هیچول که دیگه از شیطنتای هون خسته شده بود با عصبانیت گفت :" امروز دیگه از حد گذروندی هون "
هون که فکر مثل همیشه قرار یه پا جلوی در کلاس بایسته از هیچول فاصله گرفت.
هیچول :" کجا هون؟ "
هون :" استاد مگه نمیخواین مثل همیشه تنبیهم کنین؟"
هیچول در جواب لبخند بزرگ پوزخند شبطانی زد. حالا وقتش بود هم شیطنت امروز هونو تلافی کنه هم یکم آتیش این پسرو بخوابونه.
هیچول :" نه بیا اینجا ..."
هون که حالا احساس خطر میکرد با تردید به سمت میز هیچول رفت.
هیچول :"دستاتو بذار لبه میز ...."
هون به اطراف نگاهی کرد و دستشو روی میز گذاشت. به صورت چانیول نگاه کرد اما اونم هیچ ایده ای برای اتفاقی که داشت می افتاد نداشت.
هیچول :" از این به بعد سنتی تنبیه ات میکنم. "
هون هنوز به چهره همکلاسیاش خیره بود که دید کم کم چهره همه تو هم رفت. حتی چانیول هم چشماشو بست. قبل از اینکه بتونه به سمت هیچول برگرده درد بدی رو پشتش حس کرد. خوب میدونست که خط کش فلزی شصت سانتی هیچول محکم به پشتش خورده. برای اینکه بتونه بعدا تلافی کنه صداش در نیومد و ده تا ضربه خط کشو به جون خرید.
هیچول :" میتونی بری بشینی ولی یادت باشه هربار که باز از این شوخیا بکنی تنبیهت دوبرابر میشه .."
هون که سعی میکرد صاف و آروم راه بره خودشو به صندلیش رسوند ولی به هیچ عنوان نمیتونست روش بشینه و تا آخر کلاس به فکر نقشه انتقام بود.
.
با تموم شدن داستانی که هایهون داشت برام تعریف میکرد. سرمو رو میز گذاشتمو تا تونستم خندیدم. وقتی ضربه دستای کسی رو روی شونه ام حس کردم، سرمو بلند کردم.
بکی : نگاااا مثل لبو قرمز شده بس که خندیده ...
چانی : سهون حالت خوبه ....
اصلا نمیتونستم خنده امو متوقف کنم. دلمم درد گرفته بود . یه جوری به اون دوتا فهموندم که نجاتم بدن.
چانی : سهون آخه چه مرگت شد یهو ؟
بکی : بذار الان درستش میکنم.
بکهیون لیوان آبو از روی میز برداشتو روم پاشید. تاکتیکش جواب داد و من همیجوری به صورتش زل زده بودم.
سهون : دیووونههههههههه ....
بکهیون سریع دوتا دستمال کاغذی برداشتو انداخت رو صورتم. دستشو رو صورتم میکشید که مثلا داره خشکش میکنه ولی در حقیقت داشت خفه ام میکرد. عملا هیچی نمیدیدم. صدای چانیولو شنیدم که انگار داشت از میزای بغل عذر میخواهی میکرد. بعد صداش آروم شد.
چانی : ولش کن دیگه بکی ...
بالاخره بکهیون بیحیال شدو دستمالا رو برداشت. روبروی کنار چانیول نشست. با چشم غره بهش خیره شدم.
بکی : اونجوری نگاه نکنا ... من نجاتت دادم عزیزم ....
سهون : با این لباسای خیس سرما میخورم دیوونه ....
بکی : اووووووووه ... به قول شاعر ... الهی تب کنی شاید پرستار تو باشم ... چانی چند دست لباس اینجا داره بذار برم برت بیارم عوضش کن.
بکهیون از جاش بلند شد که چانیول با اعتراض گفت : چرا از لباسای من مایه میذاری؟
بکی : چون خودم اینجا لباس ندارمو از مال تو استفاده میکنم ... گاهی وقتا ....
چانی : بله میبینم تو تنت ....
بکی چشمکی بهش زدو رفت اتاق پشت آشپزخونه.
چانی : خب حالا چی شده بود اینجوری میخندیدی؟
تمام ماجرا رو برای چانیول تعریف کردم. چانیولم مثل من خنده اش گرفته بود. بکهیون با یکی از پیرهنای چانیول برگشت.
بکی : اینم که غش کرد.
لباسو از دست بکهیون گرفتمو از جام بلند شدم.
سهون : تا تو نجاتش میدی من برم لباسمو عوض کنم.
رفتم سمت ستشویی و اونجا با خیال راحت پیرهنمو عوض کردم. لباس خیسمو برداشتمو برگرشتم تو سالن. سر میز که رسیدم بکهیون و چانیول داشتن میخندیدن. سرجام نشستم.
بکی : واایی سهون این پسره هون دست منم از پشت بسه...
سهون : اگه واقعا یه همچین پسری وجود داشت دنیا زیرو رو میشد ...
چانی : فکر کنم وجود داشته سهون؟
سهون : چی ؟
چانی : نمیدونم ولی منو شدیدا یاد یه نفر میندازه. انگار قبلا این اتفاقو دیدم.
بکی : واااو ...
سهون : منم به نظر آشنا اومد.
چانی : پس حتما شبیه یکی از بچه های مدرسه است.
سهون : شاید.
جونگده خودشو به میز ما رسوند.
چن : ببینم این کافه رو قراره من بچرخونم. دو ساعته نشتین اینجا. سفارشا مونده ...
چانی : باشه باشه ... اومدیم ..
بکی : بیا یه چیز باحال برات تعریف کنم ...
هر سه تاشون رفتن تا به کاراشون. دیگه ذهنمو درگیر اینکه کی و کجا این اتفاقو دیدم چون چیز مهمی نبود. دفتر طراحیمو دوباره باز کردم و مشغول شدم. هنوز چنتا خط بیشتر نکشیده بودم که برام پیام اومد.
هایهون : چی شد سهون ؟ چرا چیزی نمیگی؟ داستانش مشکلی داره؟
به کل هایهونو فراموش کرده بودم.
سهون : نه نه داستانش عالی بود. اینقد خنده دار بود که من از خنده غش کرده بودم. چانیول و بکهیون به دادم رسیدن ....
هایهون :پس خوبه اونا پیشت بودن وگرنه یا از دل درد میمردی یا از خنده خفه میشدی
سهون : آره دقیقا ...
هایهون : خب حالا میخوای چیکار کنی؟
سهون : میخواستم چنتا طرح واسه مانگا بزنم ...
هایهون : واو سهون ... علاقه شدید تو به این مانگا رو باید تو گینس ثبت کنن....
سهون : دیگه در اون حد نیست .... شاید چون بعد سالها دارم این کارو میکنم حس خوبی دارم ...
هایهون : هوممم ... میگم سهون نظرت چیه حالا که خوشت اومده یکی دوتا مانگای دیگه رو شروع کنیم؟
سوالی که هایهون ازم پرسید به نظرم سوال سختی برام بود. باید بین وکالت و مانگا کشیدن یکیو انتخاب میکردم و این برام خیلی سخت بود.
البته اون موقعه به نظرم سخت می اومد.
سهون : هایهون راستش باید بهش فکر کنم. تصمیم گرفتن درباره اش یکم برام سخته ....
هایهون : فکر کردم علاقه ات به مانگا زیاده ..
سهون : آره من مانگا کشیدنو دوست دارم ولی میدونی من همکاری باتو رو هم خیلی عجولانه انتخاب کردم و خیلی درباره اش مردد بودم. اصلا فکر نمیکردم چرا بهت اون موقع بهت ایمیل دادم. من کار وکالتمو داشتم. اون موقع که بهت ایمیل زدم کاملا پشیمون بودم.
دکمه ارسالو زدم ولی تازه به متن پیامم دقت کرده بودم.
" خدای من .... گند زدم .... اینا چیه گفتی اوه سهون ... مگه اون بدبخت زورت کرده بود اینکارو بکنی "
هایهون : باشه فهمیدم. پس هروقت کار طرحا رو تموم کردی خبرم کن.
صد در صد مطمئن بودم هایهون ناراحت شده ولی نمیدونم چرا هیچ چیز خاصی نگفت.
سهون : هایهون ... متاسفم. فکر کنم منظورمو بد رسوندم.
هایهون : نه مهم نیست. بالاخره وکالت برات درآمد و سود داره ولی این کار برات سودی نداره. معلومه که میتونی مانگا رو به عنوان سرگرمی داشته باشی.
سهون : هایهون ... خواهش میکنم بذار فکر کنم بعد تصمیم بگیرم
هایهون : پس هروقت تصمیمتو گرفتی بهم پیام بده
کاملا اعصابم بهم ریخت و از حس خوب چند دقیقه پیشم خبری نبود. برای هزارمین بار دلم میخواست با هایهون حرف بزنم و براش توضیح بدم ولی میدنستم کار بیهوده ایه. الان حتی جواب پیامم نمیده. یه لحظه لرز به بدنم افتاد و احساس سرما کردم. دستمو بالا بردم و بکهیون دویدم سمتم.
بکی : عشقم چی میخواد؟
سهون : فقط یه چیزی که گرم باشه.
بکی : سردته؟
سهون : یکم ..
بکی : چت شد یهویی؟ چرا پکری ؟
سهون : نمیدونم بکهیون. فقط یه چیز گرم میخوام.
بکی : باشه الان به چانی میگم یه چیز خیلی خاص و گرم برات درست کنه حالت بیاد سرجاش.
سهون : ممنون
بکهیون چشمکی زدو رفت پیش چانیول تو آشپزخونه.
نگاهی به صفحه باز دفتر طراحیم انداختم. فقط چنتا خط نامفهوم دیده میشد. حتی دیگه ایده تی تو ذهنم نمونده بود. حتی با نگاه کردن به اون خطا یادم نمی اومد چی تو ذهنم بود.
ذهنم حسابی مشغول شده بود. هرچی بیشتر فکر میکردم ذهنم بیشتر بهم میرخت. دست از فکر کردن کشیدم.
میزی که پاتوق من بود کنار پنجره بود. نگاهی به بیرون انداختم. در کمال تعجب داشت برف می اومد و من تمام این مدت متوجه نشده بودم. لایه نازکی از برف سفید همه جا رو پوشونده بود.
نگاهمو به دونه های برف که آرم میرق.صیدنو پایین می اومدن دادم. چقد قشنگ بود. برای اولین بار باریدن برف برام جالب شده بود.
دفترمو جلوم کشیدمو مدادم دستم گرفتم.
اولین خط ... دومین خط .... سومین خط ....
غرق طراحی شده بودم.
بکی : مثل اینکه حالت خوب شده؟
به طرف صدا برگشتم. بکهیون نوشیدنی که برام آورده بودو روی میز گذاشت. بهش لبخندی زدم.
سهون : بهترم ..
بکی : پس اینو بخور حسابی شارژ شی ....
سهون : چی هست ؟
بکی : ابتکار چانیول مخصوص سهون ...
از بذله گوییش خنده ام گرفت.
سهون : ممنونم
بکی : قابلی نداشت
اینو گفتو رفت سر میز دیگه ای. یکم از فنجونو مزه کردم. محتویاتش برام قابل تشخیص نبود اما گرم و خوش طمع بود. انقدر با خوردنش گرم شدم که به محتویاتش فکر نکردم. یکم دیگه ازش نوشیدمو به کاغذ روبروم که پر شده بود از دونه های برف خیره شدم.
یه خاطره از گذشته تو ذهنم جرقه خورد.
اولین برف دوران دبیرستان
من توی حیاط مدرسه زیر بارش برف
خوشحال و خندون میدویدم
فکر میکردم تنهام
اما دو نفر دیگه هم اونجا بودن .....





طبقه بندی: Flowerboy Classmate،
برچسب ها: exo، sehun، chanyeol، baekhyun، chen، flowerboy_classmate،

تاریخ : جمعه 30 بهمن 1394 | 07:00 ق.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی