تبلیغات
The Candles - Flowerboy Classmate ||| 8



سلام دوستان
خوبید؟
بازم جمعه شده و من با گل پسر همکلاسی اومدم. از اولم گفته بودم این داستان خیلی بلند نیست شاید 13 یا 15 قسمت بشه.
امیدوارم بخونید و لذت ببرید.
کامنتم بذارید.






یه خاطره از گذشته تو ذهنم جرقه خورد.
اولین برف دوران دبیرستان
من تو حیاط مدرسه زیر بارش برف
خوشحال و خندون میدویدم
فکر میکردم تنهام
اما دو نفر دیگه هم اونجا بودن ...
من به یکشون خوردمو هر سه افتادیم رو زمین ....
چشمامو که باز کردم .......
چشمامو بازکردمو ....
" واقعا وقتی چشمامو باز کردم چی دیدم "
با صدای شکستن لیوا از افکارم بیرون اومدم. دوباره که فکر کردم نتونستم چیزی یادم بیارم. خاطرات دوران دبیرستان مخصوصا سالای اول برام خیلی گنگ بود. بیشترشو فراموش کرده بودم.
مرگ ناگهانی برادرم تو تصادف ضربه روحی به من زده بود. اون فقط برادر بزگترم نبود اون بهترین دوستم بود. پنج سالی اختلاف سنی داشتیم ولی اون همیشه میدونست من چی میخوام.
دوباره نگاهمو به خیابون سفید دادم. خیابونی که ماشینا به خاطر لیز بودن زمین با احتیاط ازش عبور میکردن.
تصویر عبور پرسرعت یه ماشین تو خیابون خیس و لغزند، تو ذهنم شکل گرفت. بعد صدای فریاد برادرم که اسممو صدا زدم و بعدش سکوت مطلق ........
ناخودآگاه دلم گرفت. دلم میخواست برم یه جایی و از بند تمام این حسا خلاص شم.
نگاهی به اطراف انداختم. چانیول تو آشپزخونه مشغول آماده کردن سفارشا بود. بکهیونو جونگده هم مشغول رسیدگی به مشتریا بودن. حالا تنها کسی که میشناختم تا باهاش حرف بزنم هایهون بود. نمیدونستم جوابمو میده یا نه ولی خب با پیام دادن بهش چیزی رو از دست نمیدادم.
سهون : هایهون... میدونم خیلی تند رفتم. واقعا ذهنم بهم ریخته. میتونی کمکم کنی؟ میخوام ذهنمو از همه چی خالی کنم ولی نمیشه. کلی حس مختلف تو قلبمه. بدجور دلم گرفته.
موبایلمو رو میز گذاشتمو دوباره به دونه های برف خیره شدم. بالاخره دل از تماشاهای دونههای برف کندم بدون اینکه بدونم چقد گذشته. نگاهی به گوشیم کردم. همه اش نیم ساعت گذشته بود و درون نا آرام من هنوز به دنبال آرامش بود. وسایلمو جمع کردم و با بچه ها خداحافظی کردم.از کافه بیرون زدم. نگاهی به ماشینم که اون طرف خیابون بود کردم. نگاهمو از ماشین گرفتمو به خیابون دادم. ترجیح دادم تو خیابون قدم بزنم تا ذهنمو آروم کنم. بعدا برای بردن ماشین می اومدم. بالاترین دکمه پالتومو بستمو شالگردمو دور گردنم محکم کردم.
توی مسیر سقید رنگ روبروم قدم برداشتم. نگاهم به رد کفشام روی سنگ فرش پیاده رو بود که به شخصی خوردم.
-: حواست کجاست؟
سهون : ببخشید.
عذرخواهی کردمو از کنار عابر پیاده رد شدم. برای پیاده روی خیره شدن به زمین اصلا ایده جالبی نبود. سرمو بالا آوردم به انتهای خیابون که نامعلوم بود چشم دوختم. فقط نورهای مختلف بود و رق.ص موزون دونه های برف.
بالاخره یه صدایی از گوشیم بلند شد. از توی جیبم درش آوردم. یه پیام از طرف هایهون بود.
هایهون : برو زمین اسکیت گرند حیات
معلوم بود که هنوز ناراحته ولی بازم دلش نیومده جواب نده. لبخندی زدم و رفتم کنار خیابون. دستمو تکون دادم تا یه تاکسی بگیرم.
تاکسی جلوی پام ترمزکرد. رفتم داخل. گرم و خوشایند بود.
-: کجا برم؟
سهون : زمین اسکیت گرند حیات ...
راننده حرکت و من به خیابون و آدمایی که در حال حرکت بودن نگاه میکردم. نیم ساعت بعد ماشین متوقف شد. تا حالا اینجا نیومده بودم. داخل سالن شدم. کفشامو در آوردم و کفش اسکیت گرفتمو کیفمو همونجا تحویل دادم. رفتم زمین اسکیت.
" واااااااااااااااااااااو "
باید اعتراف کنم منظره اش فوق العاده بود دیگه چه برسه که بخوای اسکیتم بکنی. نگاهی به پیست انداختم. اکثرا دختر پسرای جوونو میشد دید که دستمو همو گرفتنو دارن لذت میبرن. روی برفا نشستمو کفشای اسکی رو پوشیدم. هیجان فوق العاده ای وجودمو گرفته بود. ایستادم. یکم حفظ کردن تعادل برام سخت بود. یکم باکفشا راه رفتم. سعی کردم به بقیه نگاه کنم تا یاد بگیرم. یکم تمرین کردم تا یاد بگیرم. حالا وقتش بود.
" یک ... دو ... سه "
با سرعت روی زمین یخی لیز میخوردمو جلو میرفتم. میخواستم از بند همه چی رها شم. باد سرد و دونه های برف که به صورتم میخورد حالمو بهتر میکرد.
-: دستاتو باز کنوو ....
-: فریاد بزن ....
نگاهشون کردم یه زوج جوون بودن که دوطرفم داشتن اسکیت میکردن. هرسه دستامونو بازکردیم. چشمامو باز کردم و فریاد زدم. صدای اون دوتا رو شنیدم.
چشمامو بازکردم. اون دوتا خندیدنو ازم جلو زدن. دستمو همو گرفتنو رفتن وسط زمین. از حرکاتشون معلوم بود که پاتیناژ کار میکردن.
واقعا احساس سبکی میکردم. احساس میکردم سبک و آزاد دارم پرواز میکنم. یکم سرعتمو کم کردمو سعی کردم بیشتر لذت ببرم.
اطرافمو نگاه میکردم با لبخند آدمای اطرافم روی لبای منم لبخند مینشست. توی قلبم بی نهایت از هایهون ممنون بودم. کاش اینجا بود و دوتایی از این هوا و این حس لذت میبردیم.
-: مواظب باش پسرم.......
صدای یه زن بود که داشت با پسر کوچولوش حرف میزد و اون پسر کوچولو داشت به سرعت به طرف من می اومد.
سهون : هی هییییییی
قبل از اینکه باهام برخورد بدی داشته باشه یا به نرده های دور زمین بخوره دستمو باز کردم تا بگیرمش. موفق شدم بگیرمش ولی تعادلمو از دست دادمو جفتمون خوردیم زمین. سرجام نشستمو اون پسر کوچولو گرفتم تو بغلم.
سهون : چشماتو بازکن عمو ببینت .... ای بابا چیزت که نشده ...
خیلی بامزه آروم چشماشو باز کرد. واقعا بامزه و دوست داشتنی بود. نگاهی به خودش انداخت تا مطمئن بشه سالمه.
سهون : دیدی چیزیت نشده؟
یه نگاه به من کرد و یه نگاه به مادرش که داشت سمت ما می اومد.
-: مرسی عموجون .....
لبای کوچولوشو روی لپم گذاشت
-: تو فرشته نجاتی ولی باید از دست مامی فرار کنم ....
سریع از بغلم بیرون رفت و دوباره شروع کرد به دویدن ....
-: سهوننننننننننن ....
با تعجب به سمت زن برگشتم.
-: ببخشید آقا واقعا متاسفم ........ سهونننننننن ...مواظب باش ...... صبر کن ... اینجورییی ندوووو .........
لبخند ناخودآگاه روی لبام نقش بست.
یه پسر شیطون درست مثل من.
" سهونننن .. مواظب باشششش"
این صداا ... صدای یه پسر بود. صداش مث داداشم بود.
اطرافمو نگاه کردم ولی کسی صدام نمیکرد. حتما تو ذهنم شنیدم.
بلند شدمو رفتمو گوشه زمین کفشای اسکیتو در آوردمو بردم تحویل دادم. کیف و کفشمو گرفتم و رفتم روی یکی از نیمکتای دور پیست نشستم. دفتر طراحیمو در آوردمو دوباره به اون صفحه پر از دونه های برف خیره شدم.
اون روز
ولین برف دوره دبیرستان
من به دونفر خوردم
دستم تو دست یه نفر بود و سرم رو سینه یه نفر
سرمو که بلند کردم.
اولین چیزی که دیدم دوتا چشم براق بود.
مدادمو برداشتمو شروع کردم. فقط اون چیزی که برای یه لحظه تو ذهنم دیده بودمو کشیدم.
به چیزی که بین اون همه برف کشیده بودم خیره شدم. یه جفت چشم که برق خاصی داشت و یه لبخند دلنشین...
چرا چیزی یادم نمی اومدم. چرا اتفاقای قبل مرگ برادرم اینقد برام گنگه. چشمامو بستمو سعی کردم به یاد بیارم.
صدای فریاد جمعیت
یه ماشین که به تیر چراغ خورده بود
یه مرد جوون غرق خون
جمعیتی که جمعیت جمع شده بودن
صداهای مبهمی که باهام حرف میزدن
چشمای هراسون من که بین جمعیت دنبال کسی میگشت
بالاخره تو یه نقطه ثابت شد
بازم اون چشمای براق
هیونگ ....."
دوباره همه چی سیاه شد. چشمامو باز کردم. من هنوز رو نیمکت نشسته بودم. دوباره به اون چیزی که کشیده بودم نگاه کردم. چشمامو بستم.
" هیونگگگگگ
هی سهون اینقد ندو
هیونگ دیدی چجوری حالشو گرفتم ......"
" هیونگگگگ .... اوووخخخخ .... درد میکنه
کی بهت گفت این شوخیو بکنی؟
خودت ..."
" سهون چقد قشنگ نقاشی میکشی...
خودم میدونم
والا نمردیم دیدیم تو یه زمینه ای استعداد داری"
..........
این کی بود که فقط صداشو به یاد می آوردم. یعنی صدای برادرم بود. یا صدای اینی که کشیدم ...
" سهونااااا ... تو باید نقاشی کشیدنو ادامه بدی ... واقعا استعدادشو داری ..."
" سهونا وقتی داداش بزرگت میگه نگران نباش یعنی با خیال راحت برو سراغ چیزی که دوست داری ......."
سرمو تکون دادم تا بلکه ین صداها ولم کنن.
چرا حالا شدن دونفر. کاملا مطمئنم که واسه دونفر بودن.
اما جفتشون ازم میخواستن که نقاشیو ادامه بدم. چیزی که قبلا خیلی دوست داشتم. تنها کاری که توش استعداد زیادی داشتم.
شاید همه اینا یه جرقه بود که بفهمم چی میخوام. نقاشی یه رنگ متفاوتی به زندگی روزمره من میده.
وکالت ..... به خاطر خانواده ام قبولش کردم .... حالا به خاطر برادرم ادمه اش میدم ....
من میتونستم هردوتاشونو داشته باشم. درست مثل این چند وقت. نه با کارای دفتر وکالت به مشلی خورده بودم نه به نقاشی کشیدن لطمه ای خورده بود.
خب پس چرا من دوباره شک کردم؟ چرا اون حرفا رو به هایهون زدم؟ چرا وقتی بهم پیشنهاد داد قبول نکردم؟
هووووووووووف .... سهونااا ... ریلکس باش..... یکم به مغزت استراحت بده ... اصلا این چیزا مگه مهمه. مهم اینه که جوابتو گرفتی.
نگاهی به ساعت انداختم. نزدیک 12 بود. برای آخرین بار به دفتر طراحیم نگاهی انداختم. باید میفهمیدم این نگاه واسه کی بد. دفترو بستمو گذاشتمش تو کیفم.کیفمو انداختمو رو دوشمو شالگردنمو دورباره دور گردنم محکم کردم. به منظره زیبای زمین اسکی خیره شدم و چشمامو بستم. باد سردی که صورتم میخورد حالمو بهتر میکرد. چشمامو بازکردم. مطمئن بودم بازم می اومدم اینجا. با اینکه دفعه اولی بود که اینجا می اومدم ولی مثل این بود که بارها اینجا اومده بودم و اینجا پاتوق آرامش بخش من بود.
بالاخره از اونجا دل کندم. تاکسی گرفتم و رفتم جلوی کافه چانی تا ماشینمو بردارم. به محض اینکه از تاکسی پیدا شدم دیدم که اون سه تا تازه دارن در کافه رو میبندن. رفت نزدیکشون.
سهون : تازه الان دارین میبندین؟
بکی : وااااای ... ترسیدم عشممم ...
چن : عههه سهون ...
چانی : تو یهو کجا غیبت زد؟
سهون : یه جای خوب ...
بکهیون دستاشو دور گردنم انداخت و ازم آویزون شد.
بکی : عزیزم چرا منو نبردی ..
چانی : بکیی خودتو جمع کن .....
بکی : به تو چه ...
جونگده هم از اون طرف آویزونم شد.
چن : از اینجاهای خوب خوب میری ما رو هم ببر
سهون : حتما دفعه دیگه میبرمتون
چانی : خوبه خوبه.... خوب دوست دوران بچگیتو فروختی ....
سهون : هیونگگ .... همه باهم میریم ....
بکی : خب حالا که قراره مارو ببری فردا تعطیله بریم ..
سهون : شما همه آخر هفته هارو باید برین گردش؟
چن : اسمش آخر هفته است دیگه
چانی : آره زیرش نزد تا زیرش نزدی ببرمون
سهون : خب شرمنده اتون هفته دیگه بریم
چانی : میدونستم زیرش میزنی ...سهون : نه باید برم جاییی
بکی : کجا؟
بکهیون منو بیشتر سمت خودش کشید.
بکی : داری بهم خیانت میکنی؟
سهون : نه عزیزم میخوام برم به مامانمو بابام سر بزنم
از بس منو کشیده بود دیگه چشم تو چشم بودیم.
بکی : راست میگی؟
سهون : به جون چانیول هیونگ راست میگم
بکی : چانییییییییی
سهون : خب به جون تو
بالاخره چانیول از هم جدامون کرد.
چانی : بس کنید این مسخره بازیو دیگه .... فردا رو به خودتون استراحت بدید. عصرم بیای خونه ...
چن : عالیه
سهون : موافقم ..
بکی : اوکی منم میام چون میدونم بدون من بهتون خوش نمیگذره ....
چانی : ایییییییی .....
بکی : خیلی هم دلت بخواد
چانی : عمرااا ..
دعوای اون دوتا تمومی نداشت به خاطر همین ازشون خداحافظی کردم و رفتم سمت ماشین.
فردا صبح زود بیدار شدم. بدون صبحونه رفتم سمت خونه پدریم. میدونستم این ساعت مادرم بیدار شده تا صبحانه رو آماده کنه. از ماشین پیاده شدمو نگاهی به خونه انداختم. مطمئنن اینجا یه چیزی پیدا میکردم.
 با کلید آروم درو باز کردمو رفتم تو. از آشپزخونه صدای مادرم می اومد. رفت سمت آشپزخونه. مادرم داشت میز صبحونه رو آماده میکرد و زیر لب آواز میخوند.
سهون : مهمون نمیخواین؟
مادر سهون : وااای خدا ترسیدم ... پسر دیوونه ...
رفتم سمتشو بغلش کردم.
سهون : صبح بخیر مامان جون
مادر : صبح بخیر پسرم
از بغلش بیرون اومدم. دستمو گرفتو پشت میز نشوندم.
مادر : بشین پسرم به موقع اومدی. غذای مورد علاقه تورو هم درست کردم.
سهون : اوووومممممم ... دلم برای دستپختت تنگ شده بود ....
مادر : بیاد بیشتر بیای اینجا .... داری لاغر میشیی ... هوام سرده باید خوب غذا خوری ....
پدرم بدون اینکه متوجه من بشه داخل آشپزخونه شد.
پدر : خانوم اول صبحی داری با کی حرف میزنی؟
سهون : سلام بابا
پدرم که تازه متوجه من شد لبخندی به روم زد.
سهون : اوووه ... سهوناا .. تویی... خوب کاری کردی اومدی ...
پدرمم پشت میز نشست.مادرم ظرفای غذا رو روی میز چیند و نشست.
پدر : فکر کنم سهون بوکشیده که مادرش غذای موردعلاقه اشو پخته ؟
سهون : اوهومممم ... خیلی دلم برای دستپختت مامان تنگ شده بود ....
مادر : پس حسابی بخور ....
سهون : اوممممم
خیلی گرسنه ام بود و واقعا دستپخت مادرم حرف نداشت. مشغول خوردن شدن.
اینقد غذا خورده بودم که احساس میکردم ذاها داره از چشمم میزنه بیرون.
مادر : سهون عزیزم اگه بازم میخوای ....
سهون : نه مامان جون دارم میترکم ....
پدر : خوبه مادرت زیادی درست کرده بود و گرنه منو مادرتو هم میخوردی
مادر : مرد چیکار به بچه ام داری؟ بعد مدتی اومده اینجا ...
پدر : شمام که همه اش ازش طرفداری میکنی ....
بهتر بود قبل از اینکه بحثشون بالا بگیره میرفتم سراغ کاری که براش به خونه پدر اومده بودم.
سهون : ممنون مامان جون. خیلی خوشمزه بود....
مادر : نوش جونت پسرم
صندلیمو کشیدمو بلند شدم. میرم اتاقم.
مادر : ناهار میمونی پسرم ؟
سهون : اوهوم
از آشپزخونه زدم بیرونو رفتم بالا.
اتاق منو برادرم و یه انباری طبق بالا بود. اتاق برادرمو خیلی وقت پیش خالی کرده بودن و حالا تبدیل به اتاق مهمون شده بود. اما میدونستم یه سری از وسایلش هنوز مادرم نگه داشته. حتما عکسای بیشتری و یا حتی ویدیوهایی رو ازش داره که بتونم صدای برادرمو به یاد بیارم. بیاد قبل از اینکه مادرم به هوای سرزدن به من بیاد بالا به انباری میرفتم و یه جستجویی میکردم. رفتم سمت انباریو دستگیره درو گرفتمو فشار دادم اما باز نشد.
اووووف ..... چرا قفله؟ ... حالا چی کار کنم؟....
نگام به دستگیره در افتادو یاد حرف چانیول هیونگ افتادم
من دستگیره در انباری نیستم.... باید بفهمم اون روز چه اتفاقی افتاد .. بید گذشته رو به یا بیارم ...
نگاهم به قالیچه جلوی در خوردو جرقه ای توی ذهنم خورد. مادرم معمولا کلیدا رو زیر قالیچه پنهان میکرد. قالیچه رو کنار زدمو با دیدن کلید لبخند گوشه لبم نشست. کلیدو برداشتمو درو باز کردم. درست همونطور که انتظار داشتم معلوم بود مادرم هر چند وقت یه بار به اینجا میاد تا هم خاطرات قدیمشو زنده کنه هم دستی به سر روی انباری بکشه. مشغول گشتن شدم. یکی از جعبه ها رو باز کردم. توش چنتا سی دی و آلبوم عکس بود. نتا هم لوح تقدیر و همه اشون مال برادرم بود. روی سی دیا رو خوندم. یکیش واسه تولدم بود درست آخرین تولدی که برادرم توش بود. سی دی رو تو جیب کتم گذاشتم. آلبوم عکسا رو باز کردم. با گوشیم از عکسایی که فکر میکردم برادرمه یا به اون چشمایی که کشیدم شبیه بود، عکس گرفتم. یه سری عکسا واسه من بود واسه دوران مدرسه ولی یا فقط من تنها بودم یا چانیول هم باهام بود. سعی کردم از عکسی دسته جمعیمون عکس بگیرم تا بلکه کسی رو به یاد بیارم. نمیتونستم بادقت عکسا رو بررسی کنم چون ممکن بود مادرم بیاد ولی بعدا میتونستم عکسایی که گرفته بودمو ببینم.
بعد از اینکه مطمئن شدم عکسای لازم و گرفتم همه چیزو مثل روز اول برگردوندم سرجاشو از انباری بیرون زدم. کلیدو سرجاش برگردوندمو به اتاقم رفتم. از اونجایی که احتمالش بود که مادرم جیبامو زیرو رو کنه، سی دی که برداشته بودمو لای کتابای تو قفسه بالایی کتابخونه قایم کردم. رمز موبایلمو هم عوض کردم. حالا که خیالم راحت شده بود سمت دراور گوشه اتاق رفتمو یه دست لباس راحتی درآوردمو پوشیدم. لباسای بیرونمو رو جالباسی آویزون کردمو رفتم پایین.
سهون : ماماننننن ... مامان جوووون ... باباااااا ...
انگار غیب شده بودن. نزدیک پنجره های حیاط که شدم صداشونو شنیدم. رفتم داخل حیاط. داشتن راجع به کاشتن گلدونابحث میکردن. اصلا متوجه حضور من نشدنو منم یواشکی گلدونا رو تو باغچه چیندم.
سهون : اینجوری بکارمشون خوبه؟
پدرو مادرم ب سمتم برگشتنو نگاهی به باغچه انداختن.
مادر : عالیههههه ....
پدر : خب از ایده من و مادرت بهتره ...
سهون : خب پس همینجوری میکارمشون ...
پدر : بذار کمکت کنم ...
سهون : تنهاییم میتونم ....
پدر : نمیخواد زور بازوی جوونیتو به رخم بکشی ...
لبخندی زدمو بلیچه لبه باغچه رو برداشتم.
مادر : منم میرم ناهارو آمده کنم ...
با رفتن مادرم، منو پدرمم مشغول شدیم. تقریبا ظهر بود که کارمون تموم شده بود. من هم احساس خستگی میکردم هم هرچی صبح خورده بودم تحلیل رفته بود حسابی گرسنه ام شده بود. دست و رومو شستمو شیرجه زدم تو آشپزخونه. نشستم پشت میزو هی بو کشید.
سهون : وای چه بوهای خوبی میاد ... خیلی گرسنه امه ....
مادر : الان غذا میکشم....
پدرم روی صندلیش نشست.
پدر : این پسر اگه توی این خونه بود الان ده کیلو هم بیشتر اضافه وزن داشت ...
مادر : پسرم باید بخوره جون بگیره .. تازه این همه ازش کار کشیدی ... من نمیدونم سر زمستونی گل کاشتن چی بود؟
سهون : برا منم سوال شده مگه گلا رو نزدیک بهار نمیکارن؟
پدر : ای بابا این مادرت کم از دیروز غر زده پسرشم اضافه شد. خب دیدم قیمتش خوبه خریدم .....
مادر : هووووف ...
سهون : وااای مامان جون خیلی گرسنه امه ....
مادرم کاسه برنجو جلم گذاشت.
مادر : بیا پسرم
مادرم کم ظرفا رو میچید و منم با برنج بازی میکردم تا غذاها رو میز چیده بشن. بالاخره مادرم نشستو منبدون تامل شروع کردم.
پدر : آرومتر پسر .... مگه خونه خودت غذا نمیخوری ؟
مادر : چیکارش داری بچه امو ....
سعی کردم آرومتر غذا بخورم. مشغول غذا خوردن بودن که یه سوال افتاد تو ذهنم.
مامان و بابام همه دوستای دبیرستانمو میشناختن. یعنی صاحب اون چشما رو هم میشناختن؟





طبقه بندی: Flowerboy Classmate،

تاریخ : جمعه 7 اسفند 1394 | 10:00 ق.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی