تبلیغات
The Candles - Homicide Classroom || 8


سلام دوستان . اومدم با قسمت هشتم کلاس آدم کشی .
بفرمایید ادامه ی مطلب برای خوندن
http://s3.picofile.com/file/8227025234/homicide_classroom_season_1.jpg

HOmiCIde CLasSRoOm

살인 교실

8

چشم هاشو که باز کرد ، نگاهش توی دو چشم قهوه ای رنگ نگران قفل شد . خواست تکونی به خودش بده ولی درد بدی توی بدنش پیچید . با قورت دادن آب دهنش ، متوجه سوزش شدیدی توی گلوش هم شد !
صدا ی جونسو رو که روش خم شده بود شنید :" بالاخره بیدار شدی ؟ جونگمین ! تو توی یه چاله ی پر از ... اه ... تو از حال رفته بودی !"
نگاهی به گلوی متورمش انداخت :" چه بلایی سر خودت اوردی ؟"
بدون این که تلاشی برای جواب دادن به جونسو بکنه سرش رو به اطراف چرخوند . جونسو گفت :" هیون جونگ و سونگ هیون رفتن بیرون ! شیلر برای یه ماموریت کوچیک فرستاده بودشون ! تو مریض بودی ... بنابراین من اینجا موندم !"
از جونگمین فاصله گرفت و پتو رو تا روی گردن اون بالا کشید :" دو روزه ک خوابیدی ! کم کم باید انرژیتو به دست بیاری و از این جا بلند شی ... تو خیلی قوی بودی ..."
به چشم های سیاهش خیره شد :" برای حرف زدن خیلی وقت هست ! آروم آروم پیش برو ... نترس ... من مطمئنم درست میشه ..."
        ***
جیا به خانم سارانگ خیره شد که توی سکوت چاییشو مینوشید و به گل های رومیزی سفید رنگ خیره شده بود . صداشو صاف کرد . آروم گفت :" هنوزم منتظرشین ...؟"
خانم سارانگ سرش رو بلند کرد و نگاه سوالیش رو به اون دوخت :" تو ... از کی حرف ..."
انگار که به یاد آورده باشه ، ساکت شد و نگاهش توی چشم های جیا موشکافانه تر شد :" جونگ مین ؟ "
جیا سرش رو پایین انداخت و آروم و با کلافگی ، انگشتش رو با ضرب روی نعلبکی ِ فنجونش زد .
خانوم سارانگ آهی کشید :" اون پسر منه جیا ! من مطمئنم اون برمیگرده ! بار ها در این مورد بحث کردیم !"
جیا سرش رو بلند کرد . توی چشم های قهوه ای – عسلی رنگش ، اشک حلقه زده بود . با صدایی گرفته گفت :" من دیدمش ... من جسد غرق خونش رو دیدم ... قفسه ی سینه اش که تکون نمیخورد ... من دیدمش خانوم سارانگ !"
با صدای کوبیده شدن دست های خانوم سارانگ روی میز ، نگاهش رو از اون گرفت :" جیا ! تو نمیفهمی داری چی میگی ! من وقتی باور میکردم جونگ مین مرده، که جنازه اشو با دستای خودم خاک میکردم ! تو دفنش کردی ؟"
جیا جوابی نداد . خانوم سارانگ داد کشید :" میگم تو دفنش کردی ؟ آره ؟"
اشک های جیا روی صورتش غلطیدن و سرش رو به نشانه ی "نه" محکم تکون داد . چهره ی خانوم سارانگ مهربون تر شد :" جیا ... عزیزم ... امید نعمت بزرگیه ... امیدت رو هیچ وقت از دست نده ..."
جیا جوابی نداد . . با دست های لرزونش ، فنجون چایی اش رو بلند کرد و یک نفس سر کشید . از جاش بلند شد و به قدم هایی شتاب زده ، از اتاق بیرون دوید . نمیخواست بغضش رو جلوی این زن بشکنه ... نمیخواست ...
با رسیدن به اتاقش ، توی اون پرید و تقریبا در رو کوبید . اشک هاش به سرعت روی گونه هاش ریختن و راه نفسش رو بستن . هق هق اش توی کل اتاق میپیچید .
دوست داشت باور کنه که جونگ مین زنده است . دوست داشت باور کنه کسی که تمام بچگیشو باهاش گذرونده زنده اس ! برای هزارمین بار دستشو روی جای خالی گردنبندی که اون بهش داده بود کشید و باز هم آهش میون هق هق هاش گم شد ...
گم کردن اون گردنبند ...
آهی کشید و به در تکیه داد و خودش رو روی زمین کشید . دستاشو دور زانو هاش حلقه کرد و سرش رو روی اونها گذاشت . هق هقش آروم شده بود و حالا فقط بی صدا اشک میریخت . تصور ِ جسد خونین ِ جونگمین ، جلوی چشم هاش بود . تو تمام این 9 سال گذشته جلوی چشم هاش بود و همیشه تصور قطع شدن نفس های اون توی کابوس هاش ...
موهاشو بین دست هاش گرفت و اونها رو محکم کشید . خسته بود . خیلی خسته ... حس میکرد جای دنده های شکسته شدش بیشتر از هر وقت دیگه ای درد میکنه ... خودش رو روی زمین کشید و به سمت تختش رفت . پشتشو به تخت تکیه داد و از روی پاتختی ، قاب عکس کوچیک و زیبایی رو برداشت ... نگاهش روی عکس قدیمی و خاطره انگیزی ثابت موند ... خودش و جونگمین ... توی سرزمینش ... جایی ک مجبور شدن ازش فرار کنن ... هند ...
***
جونسو ، کلافه ، میون سیل دختر هایی که دورش رو گرفته بودن ، سعی کرد به سمت در مدرسه بره !
خوشبختانه تو آخرین لحظه صدای زنگ رو شنید و بعد دویدن دختر ها توی کلاس ، باعث شد دستاشو روی زانو هاش بذاره و خم بشه و سعی کنه نفس های عمیق بکشه !
صدایی آشنا با لحن و زبانی آشنا تر به گوشش رسید :" حالت خوبه جونسو اوپا ؟"
سرش رو بلند کرد و ناخود آگاه نگاه مشتاقشو به چشم های هیوسونگ دوخت :" کلاس نداری ؟"
به اطرافش اشاره کرد ، تعدادی از بچه ها توی حیاط برای خودشون ول بودن !
-    زنگ آخره و معلم ما هم نیومده !
مردد بود ک سوالشو بپرسه یا نه . دلش میخواست کمی با این وروجک ِ همزبون قدم بزنه ! تا خواست دهنش رو باز کنه ، صدای اون رو شنید :" میشه تا خونه ... باهام بیای اوپا ؟ من از این کوچه خیابون ها میترسم ...خطرناکه ..."
جونسو آهی کشید و نگاهش رو به زمین دوخت . به زور جلوی خودش رو گرفت تا نگه " نه خطر ناک تر از من "...!
سرش رو بلند کرد و نگاهش رو به چشم های هیوسونگ دوخت :" بیا بریم !"
لبخند هیوسونگ قلبش رو لرزوند . گرمای انگشت هایی که بین انگشت هاش لغزیدن آتیشش زد و توی یک لحظه ، نفسش بند اومد از این نزدیکی ... هیوسونگ انگار که به یه منبع آرامش و اطمینان رسیده باشه ، به بازوش چسبیده بود !
به زور نفس عمیقی کشید و سعی کرد روی لب هاش لبخندی بنشونه . بدون جلب توجه کسی ، هر دو از در مدرسه بیرون زدن و راه توی پیاده رو رو پیش گرفتن . جونسو نگاهی به هیوسونگ ک خیلی سربه زیر راه میرفت انداخت . نگاهش رو چرخوند و به دست هاشون داد که به هم قفل شده بود . پرسید :" چند سالته هیوسونگ ؟ "
سرش رو بالا گرفت و به چشم های جونسو زل زد . جونسو طاقت تحمل نگاهشو نداشت . واسه همین چشم هاشو از اون گرفت . دستش توی دست هیوسونگ عرق کرده بود . ولی نمیخواست یا نمیتونست دستش رو بیرون بکشه . صدای اون رو شنید :" 17 سالمه ... و تو ؟"
بدون این که نگاهش کنه ، زیر لب گفت :" 27 ! "
سکوت بینشون داشت جونسو رو عصبی میکرد . بالاخره تونست خودشو متقاعد کنه و دستشو از دست های اون بیرون بکشه ...
-    چقدر تا خونه اتون مونده ؟
صدای غمگین هیوسونگ رو شنید :" تو ... قبلا کجا زندگی میکردی ؟ وقتی تو کره بودی ؟"
متعجب بود از این سوال ناگهانی ِ هیوسونگ . ذهنش به دور تر ها پرواز کرد و نگاهش رو به کفش هاش داد . با این که نمیدونست کجا میرن ... ولی با یه حس ِ عجیب ، راه افتاده بود دنبال هیو سونگ ...
کمی با خودش فکر کرد . کجا زندگی میکردن ؟ اونا خانواده ی پولداری بودن ... یه خونه ی بزرگ داشتن ... یه جایی ...
نفسش رو با حرص فوت کرد و ایستاد . هیوسونگ هم ایستاد و به سمتش برگشت . جونسو نگاهشو به چشم های پر از سوال هیوسونگ دوخت :" گانگنام ... "
نمیدونست توهم زده  یا واقعا برق عجیبی توی چشم های هیوسونگ دید ! و صدای شاد و شیطنت آمیز اون رو شنید :" پس بچه پولدار بودی اوپا ؟!"
پوزخند تلخی روی لب هاش نشست و روش رو از اون گرفت :" مهمه ؟ پول خوشبختی نمیاره هیوسونگ ... "
بی صدا کنار هم راه افتادن . به نظر میومد هیوسونگ هم به فکر فرو رفته باشه . چون تا رسیدن به خونش ، که یه سوییت کوچیک بود توی یکی از محله های شلوغ ، هیچ حرفی نزد .
جونسو تا وقتی هیوسونگ توی خونه بره صبر کرد . و بعد با افکاری سرگردان و چشم هایی که خستگی و درد ِ روح اش از اونها میبارید ، قدم زنان توی خیابون های تاریک روشن غروب های "ویرجینیا " راه افتاد ...
***
-    صبر کن جیا ! من نمیتونم ...
-    تا کی میخوای خودت رو تو اتاقت حبس کنی جونگمین ؟ این همه زور زدی زبان ما رو یاد گرفتی که بشینی تو خونه ؟
سرش رو پایین انداخت و به پیرهنش چنگ زد :" ما به زودی بر میگردیم کشورمون !"
چند قدم به جونگمین نزدیک تر شد :" این پروژه چندین ساله شروع شده و تا سالهای بعد هنوز هم ادامه داره ! من اینو از پدرم شنیدم ! شما حالا حالا ها اینجا هستین ! چرا سعی نمیکنی با مردم ِ من آشنا بشی ... ؟"
سرش رو بلند کرد و به چشم های مطمئن جیا خیره شد :" ازم دور نشو ... اگه ولم کنی و گم بشم ... کشتمت !"
جلو رفت و دستش رو دور بازوی جونگ حلقه کرد :" اینجوری گم نمیشی !"
هر دو خندیدن و جیا ، جونگ مین رو دنبال خودش کشید . این اولین باری بود که تونسته بود جونگ مین رو راضی کنه تا از پانسیون های آزمایشگاه بیرون بزنن !
جونگمین خودش رو توی اون محیط کوچیک و خفه و زجر آور آزمایشگاه میکروب شناسی و خونه های توش ، حبس کرده بود و حاضر نبود بیاد بیرون ! از روبرو شدن با آدم هایی که فرهنگ و نژادشون باهاش تفاوت داشت میترسید ! هر چند که زبونشون رو توی مدرسه ی وابسته به آزمایشگاه ، خوب یاد گرفته بود ، ولی باز هم جیا و خانوادش تنها هندی هایی بودن که جونگمین باهاشون حرف زده بود . همین مسئله باعث میشد نتونه اعتماد بنفس لازم رو برای مواجهه شدن با اونهمه آدم متفاوت با خودش پیدا کنه !
با شنیدن صدای همهمه ای ، جونگمین تقریبا به جیا چسبید :" این صدای چیه ؟"
جیا خندید :" به این میگن یه تایمینگ خوب ! درست وسط «هولی» !"
بدون این که به چهره ی متعجب جونگ مین نگاه کنه ، دوربین کوچکی رو از کیفش در اورد و روی تایمر گذاشت . اون رو روی راهپله های خونه ای که کنارش ایستاده بودن گذاشت و بدو به سمت جونگمین اومد . دستشو دور گردن اون انداخت و فوری گفت :" بگو پنـــــــــــیر !"
جونگ مین نتونست جلوی خودش و بگیر و همزمان با گفته شدن کلمه ی پنیر ، عکسی ازشون گرفته شد ، که هیچ کدوم نمیدونستن تا سال های بعد ، ممکنه تنها خاطره ی مشترکشون از هم بشه ...
جیا دوربینش رو برداشت و توی کیفش گذاشت . دست جونگمین رو به سمت هیاهو کشید و گوشه ای نشست و اون رو هم مجبور به نشستن کرد . جونگمین نگاهی به آدم هایی ک کم کم دور هم جمع میشدن انداخت :" هولی چیه جیا ؟"
نگاهش رو به چشم های سیاه جونگمین داد و لبخندی زد :" الان تو اوایل مارس هستیم ! این یه آیین مذهبیه ، مربوط به کریشنا هست . خدای هندو ... راستش من مسیحی ام ... ولی از این مراسم واقعا لذت میبرم ... اسم دیگه ی هولی ، جشن رنگ هاست ... اگه یکم صبر کنی میتونی متوجهش بشی ..."
جونگمین سری تکون داد و ترجیح داد همونطور که جیا گفته بود ، ساکت بشینه و مراسم رو تماشا کنه !
کم کم صدای موسیقی ِ سنتی هند به گوش رسید و آدم های روبروش شروع به رقص کردن . خیلی طول نکشید که حس کرد داره عجیب ترین منظره ی زندگیش رو میبینه !
مردم داشتن به هم رنگ پرت میکردن ! همه جا پر از رنگ شده بود و این زیبا ترین منظره ای بود که میتونست توی این سرزمین عجیب و غریب ببینه !
هنوز گیج این رفتار میدم بود که نفهمید جیا چطور اون رو وسط جمعیت کشید . فقط خیلی ناگهانی ظربه ای به صورتش خورد و خنکی ِ عجیبی رو حس کرد . چشم هاشو ک بسته بود ، باز کرد و به جیا که از خنده ریسه میرفت نگاه کرد :" آبی شدی جونگمین !"
خواست چیزی بگه که صدای سوتی رو از کنار گوشش شنید و لحظه ای بعد صورت جیا رو غرق در رنگ زرد دید !
هر دو به قیافه های هم میخندیدن ... جونگمین دست جیا رو گرفت و فشرد :" این خیلی بامزه ..."
با حرکت دست جیا روی صورتش ساکت شد . جیا تمام حواسش به لب های جونگمین بود و داشت رنگ آبی رو از روی اون ها پاک میکرد . بی این که حواسش به نگاه های مستقیم جونگ مین روی لب های زرد رنگ ِ خودش باشه ...
***
-    دکتر «شـِـرما»...!
سرش رو برگردوند و به یکی از محقق ها داد . به خاطر این که اون رو از رویا های گذشته اش بیرون کشیده بود از دستش عصبی بود اما حالا وقت گرفتن ِ حال ِ این جوونک رو نداشت !
از جا بلند شد و به دنبال مرد جوون رفت . مرد به سمت یکی از اتاق های کــِـشت وارد شد و به دنبال اون ، جیا ، پا به داخل اتاق گذاشت .
-    فکر میکنم تونستیم به مرحله ای که میخواستیم برسیم . تونستیم اون ها رو توی این محیط کشت بدیم ...
نگاهشو به چشم های مصمم اون داد :" چقدر طول میکشه تا بتونیم تولید انبوهش کنیم ؟"
چهره ی مرد متعجب شد :" دکتر شرما این دارو باید آزمایش بشه ... ما نمیتونیم همینطوری ازش به عنوان ..."
صدای فریاد جیا حرف هاشو قطع کرد :" 5 تا "آلفا سیزده " تولید شده ! میدونی همین 5 تا میتونن چه بلایی سر مردم بیارن ؟ هر کدومشون قدرتی برابر 10 بمب اتم دارن برای کشتن مردم ! میفهمی ؟ اگه این پادزهر به این زودی ساخته نشه ... اونم حالا که همه دنبال آلفا سیزده هستن ... دنیا نابود میشه ... "
مرد قدمی جلو اومد و روبروی جیا ایستاد :" 9 ساله که داریم برای ساختن پادزهر تلاش میکنیم ! دکتر شرما ! شما نمیتونید با یه عجله ی بیجا تمام برنامه هاتون رو بهم بریزید ! شما بنیان گذار این مجتمع تحقیقاتی هستید و احترامتون برای من واجبه ... ولی من اجازه نمیدم تهیه ی این پادزهر ، که حتی آزمایش هم نشده ، به این زودی صورت بگیره !"
آهی کشید . حق با این جوجه محقق بود . زیر لب گفت :" متاسفم ... زیادی احساساتی برخورد کردم ..."
چند قدم عقب رفت و خواست از اتاق بیرون بره ، که صدای اون رو شنید :" دارم به راهی فکر میکنم برای از بین بردن آلفا سیزده ... "
نگاه اش رو به چشم های مرد جوون دوخت :" مطمئنی ؟"
چند قدم به سمتش اومد :" جیا ... تو ... حالت خوبه ؟"
سرش رو تکون داد :" خوبم ... خوبم « آدام ».... "
عقب عقب رفت و به در آزمایشگاه تکیه داد :" خسته ام ... خیلی خسته ... زخم هام هنوز خوب نشدن ... اینه که کلافه ام کرده ..."
بدون این که منتظر جوابی بمونه ، از اتاق بیرون زد ....

چشم هاشو که باز کرد ، نگاهش توی دو چشم قهوه ای رنگ نگران قفل شد . خواست تکونی به خودش بده ولی درد بدی توی بدنش پیچید . با قورت دادن آب دهنش ، متوجه سوزش شدیدی توی گلوش هم شد !
صدا ی جونسو رو که روش خم شده بود شنید :" بالاخره بیدار شدی ؟ جونگمین ! تو توی یه چاله ی پر از ... اه ... تو از حال رفته بودی !"
نگاهی به گلوی متورمش انداخت :" چه بلایی سر خودت اوردی ؟"
بدون این که تلاشی برای جواب دادن به جونسو بکنه سرش رو به اطراف چرخوند . جونسو گفت :" هیون جونگ و سونگ هیون رفتن بیرون ! شیلر برای یه ماموریت کوچیک فرستاده بودشون ! تو مریض بودی ... بنابراین من اینجا موندم !"
از جونگمین فاصله گرفت و پتو رو تا روی گردن اون بالا کشید :" دو روزه ک خوابیدی ! کم کم باید انرژیتو به دست بیاری و از این جا بلند شی ... تو خیلی قوی بودی ..."
به چشم های سیاهش خیره شد :" برای حرف زدن خیلی وقت هست ! آروم آروم پیش برو ... نترس ... من مطمئنم درست میشه ..."
        ***
جیا به خانم سارانگ خیره شد که توی سکوت چاییشو مینوشید و به گل های رومیزی سفید رنگ خیره شده بود . صداشو صاف کرد . آروم گفت :" هنوزم منتظرشین ...؟"
خانم سارانگ سرش رو بلند کرد و نگاه سوالیش رو به اون دوخت :" تو ... از کی حرف ..."
انگار که به یاد آورده باشه ، ساکت شد و نگاهش توی چشم های جیا موشکافانه تر شد :" جونگ مین ؟ "
جیا سرش رو پایین انداخت و آروم و با کلافگی ، انگشتش رو با ضرب روی نعلبکی ِ فنجونش زد .
خانوم سارانگ آهی کشید :" اون پسر منه جیا ! من مطمئنم اون برمیگرده ! بار ها در این مورد بحث کردیم !"
جیا سرش رو بلند کرد . توی چشم های قهوه ای – عسلی رنگش ، اشک حلقه زده بود . با صدایی گرفته گفت :" من دیدمش ... من جسد غرق خونش رو دیدم ... قفسه ی سینه اش که تکون نمیخورد ... من دیدمش خانوم سارانگ !"
با صدای کوبیده شدن دست های خانوم سارانگ روی میز ، نگاهش رو از اون گرفت :" جیا ! تو نمیفهمی داری چی میگی ! من وقتی باور میکردم جونگ مین مرده، که جنازه اشو با دستای خودم خاک میکردم ! تو دفنش کردی ؟"
جیا جوابی نداد . خانوم سارانگ داد کشید :" میگم تو دفنش کردی ؟ آره ؟"
اشک های جیا روی صورتش غلطیدن و سرش رو به نشانه ی "نه" محکم تکون داد . چهره ی خانوم سارانگ مهربون تر شد :" جیا ... عزیزم ... امید نعمت بزرگیه ... امیدت رو هیچ وقت از دست نده ..."
جیا جوابی نداد . . با دست های لرزونش ، فنجون چایی اش رو بلند کرد و یک نفس سر کشید . از جاش بلند شد و به قدم هایی شتاب زده ، از اتاق بیرون دوید . نمیخواست بغضش رو جلوی این زن بشکنه ... نمیخواست ...
با رسیدن به اتاقش ، توی اون پرید و تقریبا در رو کوبید . اشک هاش به سرعت روی گونه هاش ریختن و راه نفسش رو بستن . هق هق اش توی کل اتاق میپیچید .
دوست داشت باور کنه که جونگ مین زنده است . دوست داشت باور کنه کسی که تمام بچگیشو باهاش گذرونده زنده اس ! برای هزارمین بار دستشو روی جای خالی گردنبندی که اون بهش داده بود کشید و باز هم آهش میون هق هق هاش گم شد ...
گم کردن اون گردنبند ...
آهی کشید و به در تکیه داد و خودش رو روی زمین کشید . دستاشو دور زانو هاش حلقه کرد و سرش رو روی اونها گذاشت . هق هقش آروم شده بود و حالا فقط بی صدا اشک میریخت . تصور ِ جسد خونین ِ جونگمین ، جلوی چشم هاش بود . تو تمام این 9 سال گذشته جلوی چشم هاش بود و همیشه تصور قطع شدن نفس های اون توی کابوس هاش ...
موهاشو بین دست هاش گرفت و اونها رو محکم کشید . خسته بود . خیلی خسته ... حس میکرد جای دنده های شکسته شدش بیشتر از هر وقت دیگه ای درد میکنه ... خودش رو روی زمین کشید و به سمت تختش رفت . پشتشو به تخت تکیه داد و از روی پاتختی ، قاب عکس کوچیک و زیبایی رو برداشت ... نگاهش روی عکس قدیمی و خاطره انگیزی ثابت موند ... خودش و جونگمین ... توی سرزمینش ... جایی ک مجبور شدن ازش فرار کنن ... هند ...
***
جونسو ، کلافه ، میون سیل دختر هایی که دورش رو گرفته بودن ، سعی کرد به سمت در مدرسه بره !
خوشبختانه تو آخرین لحظه صدای زنگ رو شنید و بعد دویدن دختر ها توی کلاس ، باعث شد دستاشو روی زانو هاش بذاره و خم بشه و سعی کنه نفس های عمیق بکشه !
صدایی آشنا با لحن و زبانی آشنا تر به گوشش رسید :" حالت خوبه جونسو اوپا ؟"
سرش رو بلند کرد و ناخود آگاه نگاه مشتاقشو به چشم های هیوسونگ دوخت :" کلاس نداری ؟"
به اطرافش اشاره کرد ، تعدادی از بچه ها توی حیاط برای خودشون ول بودن !
-    زنگ آخره و معلم ما هم نیومده !
مردد بود ک سوالشو بپرسه یا نه . دلش میخواست کمی با این وروجک ِ همزبون قدم بزنه ! تا خواست دهنش رو باز کنه ، صدای اون رو شنید :" میشه تا خونه ... باهام بیای اوپا ؟ من از این کوچه خیابون ها میترسم ...خطرناکه ..."
جونسو آهی کشید و نگاهش رو به زمین دوخت . به زور جلوی خودش رو گرفت تا نگه " نه خطر ناک تر از من "...!
سرش رو بلند کرد و نگاهش رو به چشم های هیوسونگ دوخت :" بیا بریم !"
لبخند هیوسونگ قلبش رو لرزوند . گرمای انگشت هایی که بین انگشت هاش لغزیدن آتیشش زد و توی یک لحظه ، نفسش بند اومد از این نزدیکی ... هیوسونگ انگار که به یه منبع آرامش و اطمینان رسیده باشه ، به بازوش چسبیده بود !
به زور نفس عمیقی کشید و سعی کرد روی لب هاش لبخندی بنشونه . بدون جلب توجه کسی ، هر دو از در مدرسه بیرون زدن و راه توی پیاده رو رو پیش گرفتن . جونسو نگاهی به هیوسونگ ک خیلی سربه زیر راه میرفت انداخت . نگاهش رو چرخوند و به دست هاشون داد که به هم قفل شده بود . پرسید :" چند سالته هیوسونگ ؟ "
سرش رو بالا گرفت و به چشم های جونسو زل زد . جونسو طاقت تحمل نگاهشو نداشت . واسه همین چشم هاشو از اون گرفت . دستش توی دست هیوسونگ عرق کرده بود . ولی نمیخواست یا نمیتونست دستش رو بیرون بکشه . صدای اون رو شنید :" 17 سالمه ... و تو ؟"
بدون این که نگاهش کنه ، زیر لب گفت :" 27 ! "
سکوت بینشون داشت جونسو رو عصبی میکرد . بالاخره تونست خودشو متقاعد کنه و دستشو از دست های اون بیرون بکشه ...
-    چقدر تا خونه اتون مونده ؟
صدای غمگین هیوسونگ رو شنید :" تو ... قبلا کجا زندگی میکردی ؟ وقتی تو کره بودی ؟"
متعجب بود از این سوال ناگهانی ِ هیوسونگ . ذهنش به دور تر ها پرواز کرد و نگاهش رو به کفش هاش داد . با این که نمیدونست کجا میرن ... ولی با یه حس ِ عجیب ، راه افتاده بود دنبال هیو سونگ ...
کمی با خودش فکر کرد . کجا زندگی میکردن ؟ اونا خانواده ی پولداری بودن ... یه خونه ی بزرگ داشتن ... یه جایی ...
نفسش رو با حرص فوت کرد و ایستاد . هیوسونگ هم ایستاد و به سمتش برگشت . جونسو نگاهشو به چشم های پر از سوال هیوسونگ دوخت :" گانگنام ... "
نمیدونست توهم زده  یا واقعا برق عجیبی توی چشم های هیوسونگ دید ! و صدای شاد و شیطنت آمیز اون رو شنید :" پس بچه پولدار بودی اوپا ؟!"
پوزخند تلخی روی لب هاش نشست و روش رو از اون گرفت :" مهمه ؟ پول خوشبختی نمیاره هیوسونگ ... "
بی صدا کنار هم راه افتادن . به نظر میومد هیوسونگ هم به فکر فرو رفته باشه . چون تا رسیدن به خونش ، که یه سوییت کوچیک بود توی یکی از محله های شلوغ ، هیچ حرفی نزد .
جونسو تا وقتی هیوسونگ توی خونه بره صبر کرد . و بعد با افکاری سرگردان و چشم هایی که خستگی و درد ِ روح اش از اونها میبارید ، قدم زنان توی خیابون های تاریک روشن غروب های "ویرجینیا " راه افتاد ...
***
-    صبر کن جیا ! من نمیتونم ...
-    تا کی میخوای خودت رو تو اتاقت حبس کنی جونگمین ؟ این همه زور زدی زبان ما رو یاد گرفتی که بشینی تو خونه ؟
سرش رو پایین انداخت و به پیرهنش چنگ زد :" ما به زودی بر میگردیم کشورمون !"
چند قدم به جونگمین نزدیک تر شد :" این پروژه چندین ساله شروع شده و تا سالهای بعد هنوز هم ادامه داره ! من اینو از پدرم شنیدم ! شما حالا حالا ها اینجا هستین ! چرا سعی نمیکنی با مردم ِ من آشنا بشی ... ؟"
سرش رو بلند کرد و به چشم های مطمئن جیا خیره شد :" ازم دور نشو ... اگه ولم کنی و گم بشم ... کشتمت !"
جلو رفت و دستش رو دور بازوی جونگ حلقه کرد :" اینجوری گم نمیشی !"
هر دو خندیدن و جیا ، جونگ مین رو دنبال خودش کشید . این اولین باری بود که تونسته بود جونگ مین رو راضی کنه تا از پانسیون های آزمایشگاه بیرون بزنن !
جونگمین خودش رو توی اون محیط کوچیک و خفه و زجر آور آزمایشگاه میکروب شناسی و خونه های توش ، حبس کرده بود و حاضر نبود بیاد بیرون ! از روبرو شدن با آدم هایی که فرهنگ و نژادشون باهاش تفاوت داشت میترسید ! هر چند که زبونشون رو توی مدرسه ی وابسته به آزمایشگاه ، خوب یاد گرفته بود ، ولی باز هم جیا و خانوادش تنها هندی هایی بودن که جونگمین باهاشون حرف زده بود . همین مسئله باعث میشد نتونه اعتماد بنفس لازم رو برای مواجهه شدن با اونهمه آدم متفاوت با خودش پیدا کنه !
با شنیدن صدای همهمه ای ، جونگمین تقریبا به جیا چسبید :" این صدای چیه ؟"
جیا خندید :" به این میگن یه تایمینگ خوب ! درست وسط «هولی» !"
بدون این که به چهره ی متعجب جونگ مین نگاه کنه ، دوربین کوچکی رو از کیفش در اورد و روی تایمر گذاشت . اون رو روی راهپله های خونه ای که کنارش ایستاده بودن گذاشت و بدو به سمت جونگمین اومد . دستشو دور گردن اون انداخت و فوری گفت :" بگو پنـــــــــــیر !"
جونگ مین نتونست جلوی خودش و بگیر و همزمان با گفته شدن کلمه ی پنیر ، عکسی ازشون گرفته شد ، که هیچ کدوم نمیدونستن تا سال های بعد ، ممکنه تنها خاطره ی مشترکشون از هم بشه ...
جیا دوربینش رو برداشت و توی کیفش گذاشت . دست جونگمین رو به سمت هیاهو کشید و گوشه ای نشست و اون رو هم مجبور به نشستن کرد . جونگمین نگاهی به آدم هایی ک کم کم دور هم جمع میشدن انداخت :" هولی چیه جیا ؟"
نگاهش رو به چشم های سیاه جونگمین داد و لبخندی زد :" الان تو اوایل مارس هستیم ! این یه آیین مذهبیه ، مربوط به کریشنا هست . خدای هندو ... راستش من مسیحی ام ... ولی از این مراسم واقعا لذت میبرم ... اسم دیگه ی هولی ، جشن رنگ هاست ... اگه یکم صبر کنی میتونی متوجهش بشی ..."
جونگمین سری تکون داد و ترجیح داد همونطور که جیا گفته بود ، ساکت بشینه و مراسم رو تماشا کنه !
کم کم صدای موسیقی ِ سنتی هند به گوش رسید و آدم های روبروش شروع به رقص کردن . خیلی طول نکشید که حس کرد داره عجیب ترین منظره ی زندگیش رو میبینه !
مردم داشتن به هم رنگ پرت میکردن ! همه جا پر از رنگ شده بود و این زیبا ترین منظره ای بود که میتونست توی این سرزمین عجیب و غریب ببینه !
هنوز گیج این رفتار میدم بود که نفهمید جیا چطور اون رو وسط جمعیت کشید . فقط خیلی ناگهانی ظربه ای به صورتش خورد و خنکی ِ عجیبی رو حس کرد . چشم هاشو ک بسته بود ، باز کرد و به جیا که از خنده ریسه میرفت نگاه کرد :" آبی شدی جونگمین !"
خواست چیزی بگه که صدای سوتی رو از کنار گوشش شنید و لحظه ای بعد صورت جیا رو غرق در رنگ زرد دید !
هر دو به قیافه های هم میخندیدن ... جونگمین دست جیا رو گرفت و فشرد :" این خیلی بامزه ..."
با حرکت دست جیا روی صورتش ساکت شد . جیا تمام حواسش به لب های جونگمین بود و داشت رنگ آبی رو از روی اون ها پاک میکرد . بی این که حواسش به نگاه های مستقیم جونگ مین روی لب های زرد رنگ ِ خودش باشه ...
***
-    دکتر «شـِـرما»...!
سرش رو برگردوند و به یکی از محقق ها داد . به خاطر این که اون رو از رویا های گذشته اش بیرون کشیده بود از دستش عصبی بود اما حالا وقت گرفتن ِ حال ِ این جوونک رو نداشت !
از جا بلند شد و به دنبال مرد جوون رفت . مرد به سمت یکی از اتاق های کــِـشت وارد شد و به دنبال اون ، جیا ، پا به داخل اتاق گذاشت .
-    فکر میکنم تونستیم به مرحله ای که میخواستیم برسیم . تونستیم اون ها رو توی این محیط کشت بدیم ...
نگاهشو به چشم های مصمم اون داد :" چقدر طول میکشه تا بتونیم تولید انبوهش کنیم ؟"
چهره ی مرد متعجب شد :" دکتر شرما این دارو باید آزمایش بشه ... ما نمیتونیم همینطوری ازش به عنوان ..."
صدای فریاد جیا حرف هاشو قطع کرد :" 5 تا "آلفا سیزده " تولید شده ! میدونی همین 5 تا میتونن چه بلایی سر مردم بیارن ؟ هر کدومشون قدرتی برابر 10 بمب اتم دارن برای کشتن مردم ! میفهمی ؟ اگه این پادزهر به این زودی ساخته نشه ... اونم حالا که همه دنبال آلفا سیزده هستن ... دنیا نابود میشه ... "
مرد قدمی جلو اومد و روبروی جیا ایستاد :" 9 ساله که داریم برای ساختن پادزهر تلاش میکنیم ! دکتر شرما ! شما نمیتونید با یه عجله ی بیجا تمام برنامه هاتون رو بهم بریزید ! شما بنیان گذار این مجتمع تحقیقاتی هستید و احترامتون برای من واجبه ... ولی من اجازه نمیدم تهیه ی این پادزهر ، که حتی آزمایش هم نشده ، به این زودی صورت بگیره !"
آهی کشید . حق با این جوجه محقق بود . زیر لب گفت :" متاسفم ... زیادی احساساتی برخورد کردم ..."
چند قدم عقب رفت و خواست از اتاق بیرون بره ، که صدای اون رو شنید :" دارم به راهی فکر میکنم برای از بین بردن آلفا سیزده ... "
نگاه اش رو به چشم های مرد جوون دوخت :" مطمئنی ؟"
چند قدم به سمتش اومد :" جیا ... تو ... حالت خوبه ؟"
سرش رو تکون داد :" خوبم ... خوبم « آدام ».... "
عقب عقب رفت و به در آزمایشگاه تکیه داد :" خسته ام ... خیلی خسته ... زخم هام هنوز خوب نشدن ... اینه که کلافه ام کرده ..."
بدون این که منتظر جوابی بمونه ، از اتاق بیرون زد ....




طبقه بندی: Homicide classroom،

تاریخ : یکشنبه 9 اسفند 1394 | 11:21 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی