تبلیغات
The Candles - ZoDiaC || 7.5


سلام
تعجب نکنید . درست میبینید ! قسمت هفت و نیمه !
حالا برید ادامه میفهمید چرا قسمت هفت و نیمه !
ببخشید انقدر نامرتب میام . سعی میکنم تو روز خودم بیام حتما . به موقع بیام .
بفرمایید داستان .
http://s7.picofile.com/file/8242000676/PicsArt_03_05_10_41_30.jpg
فلش بک : یه روز مسخره ی دیگه تو اداره !
هیونگ دستاشو پشت سرش کشید و خمیازه ی وحشتناکی هم چاشنیش کرد . نگاهشو به پنجره ی شیشه ای اتاق جی ایون دوخت و اون رو که غرق کارش بود با دقت نگاه کرد . چه اتفاقی داشت براش میافتاد ؟
خیلی وقت بود که حس میکرد بدون اون هیچ کدوم از کاراش پیش نمیره . توی یه تصمیم ناگهانی از جاش بلند شد و به سمت اتاق رفت و در زد .
جی ایون رو دید که سرش رو بلند کرد و نیم نگاهی به پنجره انداخت . لبخندی که رو لب هاش نشست دل هیونگ رو گرم کرد و وارد اتاق شد .
-    هی ... فکر کردم ممکنه خسته باشی . یه فنجون قهوه بخوریم ؟
ابروی جی ایون نا خود اگاه بالا رفت . سر تا پای هیونگ رو با کنجکاوی کاوید و گفت :" نقشه ای که تو سرت نداری؟"
هیونگ خندید :" مطمئن باش ندارم !"
لبخندی زد و از جاش بلند شد . پالتوش رو روی دوشش انداخت و با قدم های آروم و متشخص به سمت در اومد .
هیونگ تو دلش اعتراف کرد جی ایون در عین تشخص و خانومی لوندی خاصی تو رفتارش داره که زننده نیست .
بلافاصله اخمی به افکار خودش کرد و دنبال جی ایون راه افتاد .
توی سکوت به دستاشون خیره بودن . هیچکدومشون قصد حرف زدن نداشتن و ذهن هاشون بی اندازه مغشوش بود .
آلارم روی میز شروع به زنگ زدن کرد و هیونگ از جاش بلند شد و برش داشت و سمت پیشخوان رفت . سفارش هاشون رو که تحویل گرفت برگشت و مدتی به جی ایون خیره شد که بهجای نامعلومی نگاه میکرد . انگار تو این دنیا نبود و هیونگ ب طرز وحشتناکی دلش میخواست بدونی تو سرش چی میگذره .
ابرویی بالا انداخت و به سمت میز رفت .
ماگ جی ایون رو جلوش گذاشت و خودشم روبروش نشست . در حالی که دستاشو دور ماگ گرم خودش حلقه میکرد با احتیاط پرسید :" اتفاقی افتاده ؟"
جی ایون سرش رو بلند کرد و گیج به چهره ی هیونگ دوخت :" ها ؟"
دنباله ی سوالش رو نگرفت و بی خیالش شد :" باید یه استراحتی به خودت بدی . "
سرشو تکون داد :" آره !"
ولی بعد با کنجکاوی پرسید :" چند وقته مثل قبل بهم نمیپری ! مهربون و با فکر و ... با شخصیت ... شدی ! اتفاقی افتاده ؟ مشکوک میزنی !"
نیشش به خاطر مکث جی ایون روی کلمه ی "با شخصیت " باز شده بود . خندید و گفت :" فقط به نظرم ما رفتارمون تو این چند سال بچگانه بوده .چند وقته اشتباهاتم زیاد تو چشمم میان . نمیدونم چرا ... "
جرعه ای از قهوه اش رو سر کشید :" میدونی جی ایونا ! ..."
-    جی ایونا ؟ غیر رسمی حرف میزنی ... اسم صدا میکنی ... سرت به جایی نخورده کیم هیونگ جون ...؟
دستی با کلافگی بین موهاش لغزوند :" ببین ... ما هم سنیم ... الان خارج از اداره ایم و من مدت هاست از جو بچگانه و لج بازانه ی بینمون خسته شدم . چیزی که میخوام بهت بگم اینه ...بیا دوست باشیم . برای هر دومون بهتره . توی این موقعیت و وسط این پرونده های سنگین جر و دعوا و لجبازی با تو آخرین چیزیه که بخوام بهش فکر کنم !"
موهاش رو پشت گوشش لغزوند :" اوکی ! هیونگ جونا !"
ابروهاش تا آخرین حد بالا رفت . جی ایون به حالت صورتش خندید و گفت :" چیه ؟"
-    انتظار نداشتم انقدر زود قبول کنی . منتظر بودم ی دعوای حسابی راه بندازی !
جی ایون نگاهی به تلفنش که داشت زنگ میخورد انداخت . چهره اش شکفت و با خنده گفت :" من آدم منطقی ای هستم !"
بلافاصله تلفن رو جواب داد :" عزیز دلم ! حالت خوبه ؟ متاسفم ک نتونستم شب پیشت بمونم ! حجم کارامو که میدونی ؟"
لب هاشو گاز گرفت و از سر میز بلند شد . گذاشت جی ایون راحت پشت تلف حرف بزنه . سعی کرد احساساتش رو فراموش کنه . معلوم بود که زن زیبایی مثل جی ایون حتما کسی رو تو زندگیش داره .
به سمت پیشخوان رفت و یه بسته ی شکلات خرید . جی ایون از پشت سرش صداش کرد :" هیونگ جونا ! برگردیم ؟"
هنوز به این تغییر لحن یهویی جی ایون عادت نکرده بود . لبخندی زورکی زد و دستشو مودبانه پشت جی ایون گذاشت و همراهیش کرد .
صدای زیر لبیش رو شنید :" نه بابا ! جنتلمن هم هستی !"
خندید :" پس چی فکر کردی ؟"
......

زمان حال :" توی یه بار ! "
-    :" من یه مادر مجردم ! "
چشم های هیونگ تا اخرین حد گشاد شد . انگار مستی از سرش پرید . صاف روی صندلیش نشست و با شَک پرسید :" داری شوخی میکنی ؟ "
سرشو تکون داد :" وقتی 18 سالم بود باردار شدم . از یه تجاوز ... "
دستشو رو ی دهنش گذاشت :" اوه خدای من !"
جی ایون نگاهشو از هیونگ گرفت :" حالا پسر من 12 سالشه و خیلی خوب مادرشو درک میکنه ! ولی من بابت این زندگی بهای سختی دادم ! برای ثانیه ثانیه ی داشتن بچه ام . برای لحظه حظه ی ساختن زندگیم جنگیدم پسر !"
یه بطری مشــ>روب سفارش داد :" مادر و پدرم میخواستن «ته هو» ی منو برای فرزندخوندگی بفرستن آمریکا !من فرار کردم ! ما ... فرار کردیم .. وقتی ته هو فقط دو هفته بود که دنیا اومده بود !"
نمیدونست چی بگه . انگار قفل بزرگی رو زبونش خورده بود . لب باز کرد :" چ...چطوری ؟"
جی ایون لیوانشو سر کشید و از تلخی اون صورتشو جمع کرد :" مهم نیست چطور .مهم اینه که من از پسش بر اومدم ! بعد از 12 سال یه زندگی خوب دارم . با پسرم زندگی میکنم و میدونم که این زندگی ِ شکسته بسته بهای خیلی سنگینی برام داشته !"
گوش هیونگ رو گرفت و پیچوند و بدون توجه به ناله هاش گفت :" بعد چی ؟ تو واسه گیر کردن وسط یه پرونده داری تو ویـــ.سکی حموم میکنی ؟!"
خنده اش گرفت . سرش داغ بود یا هر چیز دیگه ای نمیدونست . اما یدفه دلش خواست اون لب ها رو ب.بو.سه . سرش رو جلو برد و بو.سه ی کوتاهی روی لب های جی ایون نشوند. هر دوشون خشکشون زد . بعد از یه مکث طولانی ، جی ایون بلند شد ، چند تا اسکناس رو پیشخوان گذاشت و بدون هیچ حرفی یا حتی نگاهی به هیونگ جون ، بار رو ترک کرد ...

.....
سرشو چند بار روی میز کوبید . چه غلطی کرده بود ؟ چرا بی فکر و از روی مس.تی جی ایون رو بو.سیده بود ؟ موهاشو بین دستاش گرفت و کشید .
به پنجره ی اتاق جی ایون نگاه کرد . پرده ها کشیده بود و نمیدونست اون در چه حاله . عصبانیه ؟ میخواد بکشتش ؟ یا هر چیز دیگه ای !
چند ضربه به میز خورد  . سرش رو بلند کرد و پسر نوجوونی رو دید . صداش رو صاف کرد :" پسر جون اگه کاری داری باید بری روبروی در . افسر ها برات حلش میکنن !"
پسر لبخند مودبانه ای زد :" ببخشید . من اومدم سربازرس سونگ جی ایون رو ببینم ."
ابروهای هیونگ بالا رفت . سر تا پای پسر رو کاوید و متوجه شباهت شدید پسرک با جی ایون شد . لبخندی زد :" تو باید ته هو باشی . نه ؟"
پسر تعظیمی کرد و تو سکوت منتظر جواب سوالش موند . هیونگ دوباره یاد خرابکاریش افتاد . با تته پته گفت :" اون اتاقو میبینی ؟"
با دستش به اتق جی ایون اشاره کرد :" اونجاست !"
بی فکر و سریع چیزی رو روی کاغذی یاد داشت کرد و لای یه پرونده گذاشت :" لطف میکنی اینم براش ببری؟"
ته هو پرونده رو گرفت و با تعظیمی دوباره به سمت اتاق مادرش رفت .
هیونگ تو دلش اعتراف کرد جی ایون تو تربیت بچش واقعا گل کاشته !
....
در که باز شد و چهره ی ته هو رو دید خندید :" عزیز دلمممم !"
از پشت میش پرید و با پاهای برهنه ش دوید و بغلش کرد :" دلم برات تنگ شده بود عشق من !"
به صورتش لبخندی زد :" منم همینطور مامان !"
پرونده رو به سمتش گرفت :" اون آقاهه روبروی در دادش گفت بدم بهت ."
نگاهی به پاهاش انداخت :" جورابات سوراخ میشه مامان . کفشتو پات کن !"
موهاشو بهم ریخت :" خیلی خب ! بشین ! روی میز شیرنی هست . بخور !"
پشت میزش نشست و همینطور که پاهاشو تو کفش میکرد پرونده رو ورق زد و پرسید :" مدرسه چطور بود ؟"
-    عالی !
جی ایون لبخندی زد و بعد با اخم به یاد داشت هیونگ خیره شد که جلوی چشمش خودنمایی میکرد :" به خاطر اتفاقی که افتاد متاسفم . سرت که خلوت شد بیا صحبت کنیم . پسرتم مثل خودت خوشکله !"
پوفی کشید و کاغذ رو مچاله کرد و تو سطل زباله انداخت .
ته هو ساک کاغذی بزرگی رو روی میز گذاشت :" برات لباس اوردم ! "
چشم هاش رو ریز کرد :"  تو اون آقای روبروی اتاقتو دوست داری !"
چشمای جی این تا آخرین حد گشاد شد :" چــــــــی میگی ! من ؟ نه بابا !"
ابرویی بالا انداخت و با شیطنت گفت :" تو درباره ی من بهش گفتی ! اولین باره که به یه مرد درباره ی من گفتی ! پس یعنی درباره ی اون اتفاقی که باعث شده منو داشته باشی هم بهش گفتی ! این یعنی دوسش داری ! "
لب هاشو جلو داد :" هم قد خودت حرف بزن بچه !"
خندید :" از من گفتن بود مامان ! نگی نگفتی ! خوشتیپه ! میتونید بچه های خوشکلی داشته باشید ! به نظرم بهش اعتراف کن واگر نه میپره ! به هر حال با وجود من نباید هر فرصتی رو راحت از دست بدی !"
جعبه ی دستمال کاغذی رو با شوخی سمت ته هو پرت کرد :" برو ببینم بچه !"
-    نگاه ! داری میخندی دیگه ! من فقط منطقی ام مامان ! حالا خودت میدونی !"
چشمکی زد و شیرینی ای از توی بشقاب میز برداشت و بلند شد :" ناهار جاجانگمیون خوردم ! تو هم برو با این آقاهه یه ناهار بزن به بدن عزیزم ! از من گفتن !"
از اتاق بیرون اومد و جی ایون رو با یه لبخند خشک شده روی لبش و افکاری در هم برهم تنها گذاشت .
از مقابل میز هیونگ که میگذشت نگاهی به اسم روی میزش انداخت :" بازرس کیم هیونگ جون ! "
هیونگ پشت میزش نبود . سری تکون داد و لبخندی چاشنی صورتش کرد و از اداره بیرون رفت ...
***
جی ایون از لای در به میز هیونگ نگاه کرد . با جدیت مشغول کارش بود . نفس عمیقی کشید و لباس هاش رو مرتب کرد و بیرون اومد :" هیونگ جون شی !"
سرش رو بلند کرد . انتظار نداشت جی ایون مخاطب قرارش بده .از جاش بلند شد و منتظر حرفاش موند :" نهار خوردین ؟"
نخورده بود و داشت از گشتگی میمرد . سرشو به نشونه ی نه تکون داد و به وضوح دید که جی ایون نفس راحتی کشید .
جی ایون چشم هاش رو بست و گفت :"من اون موضوع رو فراموش میکنم . بیا با هم ناهار بخوریم . دوستانه !"





طبقه بندی: ZoDiaC،

تاریخ : شنبه 15 اسفند 1394 | 10:50 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی