تبلیغات
The Candles - Your mouth is Magic


سلام دوستان
خوب و خوشین؟ عید بهتون خوش میگذره؟

اگه گفتین چه خبره؟
بله تولد شیومین میباشد
خب به مناسبت تولد شیومین بزرگترین عضو گروه اکسو که فردا تولدشه ( به تایم کره الان تولدش شده) براتون یه فیک ترجمه کردم.
امیدوارم بخونید و لذت ببرید.

پ.ن ۱ : مواظب باشید یه شخصی مثل چن نیاد مختونو این شکلی بزنه
پ.ن ۲ : از این به بعد برای تولدا داستان ترجمه ای میذاریم


نقطه عطف در زندگی عشقی مینسوک با صدای بلند اتفاق نیافتد، مستلزم ملاقات با شخص جدید و یا مرموز نبود، و نیازی به بودن در جایی عالی و درخشان نبود. اون اتفاق افتاد در حالی که اون و جونگده، دوست سنگدلش، داشتن هله هولا رو تو کابینه مواد غذاییش جابه جا میکردن و در مورد موضوع همیشگی ، لوهان، عشق زندگیش صحبت میکردن. خیلی طبیعی اتفاق افتاد طوری که اون حتی نفهمید چطوری اتفاق افتاد.

لوهان از دوران پارینه سنگی عشق مینسوک بوده و لازم به ذکر نیست که اون از عصر یخبندان دوستش بوده. هیچ کس بهتر از جونگده، گوش دادن به حرفای تکراری درباره اینکه لوهان یه نفر دیگه رو پیدا کرده، دنبال یه هر.زه زشت نالایق افتاده، یا یه دل شکستگی دیگه و غیره تحمل نمیکنه.

خیلی ناراحت کننده است وقتی بهش فکر میکنی چون مینسوک تو نشون دادن عشق سرشارش نامحسوس عمل نمیکنه، جهنمه، در واقع؛ اون مثل قطرات بارون حرفاش درباره عشق فناپذیرش نسبت به لوهانو پراکنده میکنه اما لوهان خیلی کله شقه و بی فکره.

"هی جونگده، گوش میدی؟ من اینجا دارم درباره اینکه لوهان افتاده دنبال یه الاغ دیگه حرف میزنم اون وقت تو داری از من فاصله میگیری؟ "لوهان عصبانی شد، در حالی که وسایلو جابه جا میکرد یکم پفک میخورد.

جونگده آهی کشید. دوست بودن با کسی که عشق یک طرفه و بی پایانی داره، خیلی خسته کننده است. واقعا، گوش دادن به حرفای تکراری دوباره و دوباره پوچه. اما این فقط عشققدرتمند لوهانه که حتی طوفان یا زلزله نمیتونه اونو درهم بشکنه.

جونگده بسته پفکو از دست مینوسوک قاپید تا یکم ازش بخوره. "آره، و کِی من باید روحمو بهت بفروشم تا به چرت و پرتای تکراری درباره لوهان گوش بده؟ چند سال شده، دو سال؟ اگر نمیتونی بهش اعترف کنی، همین حالا بیخیال شو. "جونگده پوزخندی زد.

مینسوک بریده بریده نفس میکشید. جونگده قبلا هیچ وقت اینجوری حرف نزده بود، در واقع اون هرگز حرف نمیزد. تمام وقت حتی زمانی که اون درباره لوهان چرت و پرت میگفت. اون اصلا اهمیت نمیداد که جونگده گوش میده یا نه؛ او فقط به کسی نیاز دشت که با عشق سرشارش عذابش بده.

"تو که میدونی اینی که میگی غیرممکنه، درسته ؟ این فقط ... لوهان فقط نمیدونه که عاشق منه. " مینسوک داد زد.

جونگده خفه شد. "وای، تو یکم اعتماد به نفس داری."

مینسوک چپ چپ به جونگده که داشت پفک میخورد نگاه کرد.

"اون منو دوست داره.  چرا نمیتونی اینو قبول کنی؟ تو چجور دوست بی احساسی هستی! "مینسوک دستشو را جلوی صورت جونگده تکون داد.

جونگده خوردنو متوقف کرده و به لوهان نگاه کرد. اون لبخند حیله گرانه ای زد که مینسوک خوب میدونست نیمه شیطانی رفیقش اصلا خوب نیست.

"خب، چرا یه کاری نکنیم که حسودیش بشه و درباره این عشقی که ازش حرف میزنی یه چیزایی بفهمیم؟ "جونگده درحالی که نزدیک مینسوک تکیه میداد،حرف میزد. صورتاشون فقط چند اینچ باهم فاصله داشت.
‍" خ.خوبه، ولی چطوری؟" لوهان به لکنت افتاد ، قلبش تند میزد. اون به عقب تکیه داد تا فاصله اش از صورت جونگده بیشتر بشه.

جونگده عقب رفت و انگشتای دست دیگه اشو که پفکی بود لیسید. برای یه لحظه متوقف شد تا فکر کنه. ضربان قلب مینسوکو می تونستی تو سراسر اقیانوس آرام بشنوی. اون صادقانه، خالصانه، قطعا، از اونچه که جونگده بهش فکر میکرد میترسید. خب، جونگده معروف به شوخی وحشتناک کردن بود و باهاش زندگی میکرد.

مینسوک نفسش بند اومد وقتی جونگده یکدفعه شروع به حرف زدن کرد.

"این چطوره؟ من تورو جلوی اون ببوسم و اگه اون واکنشی مثل زنگ زدن یا اعتراف کردن یا هرچیز دیگه ای که نشون بده حسودی کرده رو انجام بده، حق باتوعه. اون عاشقته. نگران نباش و بیا حرفه ای عمل کنیم ، به هرحال اونی که قرار بعد از بوسیدن تو از لوهان مشت بخوره منم، نه؟ "

مینسوک دهنش بسته شد. اون روزانه هزاران فکر جورواجور میکرد ، اما بوسیدن جونگده هرگز یکی از اونا نبود. خب شاید اون تو گذشته بهش فکر میکرد قبل از اینکه جسم و روحشو  تسلیم لوهان کنه ، و شاید گاهی اوقات بهش فکر میکرد که قطعا گاهی اوقات معنی هرگز میده.

مینسوک به جوانب مثبت و منفی بوسیدن بهترین دوستش فکر میکرد. به این تنجه رسید که جوانب منفیش هزارتا و جوانب مثبتش فقط دوتاست ولی وزن اون دوتا از تمام جوانب منفی بیشتر بود، به طوری که آره ... او موافقت کرد. علاوه بر این، اون واقعا واقعا میخواست بدونه که لوهان چه واکنشی نشون میده و شاید، اون یه علاقه ریزه میزه و کم و قطعا میکروسکوپی به این داشت که بوسیدن جونگده چه حسی داره.

 

جونگده فردا شب به دیدنش که اومد اصرار کرد که برای بوسه تمرین کنن، تا همونطور که گفته بود قابل باورتر باشه.

"  لوهان ... تو دوست منی و این بوسه هیچی نیست در مقایسه با اون شبی که بهم گفتی کو.نتو بخارونم چون دستات آغشته به روغن چیلی بود. اگه نمیتونی اون شبی که منو تبدیل به خدمتکار شخصیت کردی به یاد بیاری ؛ قسم می خورم پیرهن مورد علاقه ام هنوز هم بوی اشک و آب بینیته از بس گریه کردی. "

البته که اون شبو به یاد داشت، جونگده هیچ وقت نمیذاشت فراموش کنه. در حقیقت، جونگده در هر فرصتی که پیش می اومد این داستانو تعریف میکرد. چیزی که مینسوک بهش فکر میکرد این بود که جونگده باید ممنون باشه، سوراخ کون لعنتیش عالیه.

خیلی طول نکشید که اون تسلیم جونگده شد،  در حدی که میتونه برای آدم قانع کننده باشه. علاوه بر این، اون نمیخواست بیشتر از این اون داستانای عذاب آور درباره زندگی شرم آورشو بشنوه.
اون فکر میکرد .... نیازی نیست نگران باشه. این اولین بوسه یا دومین بوسه اش نبود. اون قبلا جفتک پرونی کرده بود پس اون اعتماد به نفس بوسیدنشون داشت. علاوه بر این، بوسیدن جونگده فقط شبیه بوسیدن سگه پس نیازی نیست نگران باشه .. واقعا.

لحظه ای بعد، اون خودشو در حالی که مقابل مینسئوک نشسته بود پیدا کرد، چشم تو چشم همدیگرو نگاه میکردن. ضربان قلبش تندتر و بلندتر شد. جونگده خندید و قلبش با شدت شروع به تپیدن کرد. نمیدونست که جونگده چجوری انجامش میده، اما هر چی که بود؛ قطعا با قلب ضعیفش سروکار داشت.

"من نمی خوام تو آخرین لحظه عقب بکشی پس اگه راحت نیستی چشماتو ببند و فکر من لوهانم" جونگده زمزمه کرد.

چیزی قلب مینسوک رو فشرده کرد وقتی جونگده این حرف رو زد. نمیخواست چشماشو ببنده ولی نمیتونست به چشمای جونگده نگاه کنه.

لحظه ای که چشماشو بست، دستای گرمی صورتشو نوازش کرد. میخواست به اون لمس تکیه کنه ولی احساس کرد که داره به لوهان خیانت میکنه پس خودشو کنترل کرد.

اون چیز گرم و نرمیو روی لباش حس کرد و به صورت مارپیچ ادامه پیدا میکرد. اصلا یادش نمی اومد بعدش چی شد ولی وقتی به خودش اومد که داشت جواب بوسه جونگده رو میداد. اون همه چیزو فراموش کرد (لوهان کیه؟) چون دوست عوضیش خیلی خوب میبوسید. اونا وقتی از هم جدا شدن که مینسوک قرمز شده بود و نفس نفس میزد. اون قطعا مثل بوسیدن یه سگ نبود (گرچه هیچ ایده ای نداشت که بوسیدن سگ چجوریه).
 

 

وقتی که فردا صبح جونگده رو دید، اون خبیث عوضی مثل همیشه رفتار میکرد، انگار شب قبل وجود نداشته. مینسوک افسرده میشد وقتی به رفتار عادی جونگده فکر میکرد در حالی که خودش با فکر کردن به تماس تصادفی و خیلی حرفه ای لباشون، عذاب میکشید.

در حال حاضر، تمام هزاران افکار روزانه اش پر شده بود از جونگده و خیلی گیج شده بود.
 

دفعه بعد که اونو جونگده همدیگرو بوسیدن، اون عصبی تر بود، در واقع هیجان زده تر بود. اون تو بوسیدن سبقت میگرفت.

وقتی جونگده ازش پرسید که آماده است، فهمید که اون لعنتی خیلی سک.سیه. فقط میخواست لباشو دربربگیره و هوای داخل دهن گناهکارشو بمکه. سرش در حال چرخش بود و حتی نمیدونست که قلبش میتونه به این بلندی بتپه. اون همه چیزو درباره جونگده فهمیده بود، بوش، لمساش، زبونش.

وقتی اونا برای نفس کشیدن از هم جداشدن، متوجه شد که داره لبای جونگده رو برای بوسه بیشتر دنبال میکنه.  جونگده خندید و اون خجالت کشید. این چه جهنمی بود که اتفاق افتاده بود؟  به خودش گوش زد کرد که این به خاطر لوهانه.

اگه به خاطر لوهانه که مرد اشتباهیو بوسیدی. اما حس بدی نداشت ؛ در واقع این تنها کار درستی بود که تو این مدت انجام داده بود. خیلی حس خوبی داشت. لعنتی ...

خیلی عصبانی شد وقتی خنده جونگده بیشتر شد. دلش میخواست سرشو به دیوار بکوبه شاید کمک کنه تا این احساس سردرگمیو پاک کنه، شاید سردرگمی نبود ... اما تجربه بیشتری بود. و چیزای بیشتر

"خب این چی بود؟ تو هرکسیو که نیاز بود میبوسی؟ "او گفت، در حالی که صداش عصبی بود.

درک نمیکرد چرا اون لحظه اون اذیتش میکرد. احساس خیانت میکرد. اون از درون در حال مرگ بود و جونگده در حالی که تو دلش پایکوبی بود میخندید.
 
وقتی خنده جونگده فروکش کرد، جدی شد در حالیکه  خیره به چشمای مینسوک نگاه میکرد و مینسوک حتی نفهمید که دوستش چقدر میتونه زیبا باشه.

"اگه میدونستم که بوسه ام باعث میشه برام غش کنی، خیلی وقت پیش انجامش میدادم. و احتمالا میتونستم تمام وقتای که تو قلبمو با چرت و پرت گفتن درباره سهون شکوندیو، حذف کنم. همینطور گفتن اون اسم ملعون بعد از گفتن هرباره اون سه کلمه."

مینسوک عاشقانه به جونگده خیره شد، وقتی که چشماشو میچرخوند یا به ابروهاش تاب میداد کاملا قابل ستایش بود.

"این تقصیر توعه که من به سمتت اومدم ... دهنت جادویییه. "

جونگده لبخند زد، از اون لبخندایی که هرکسیو معتاد میکنه و توی دل مینسوک هزاران پروانه پرواز میکردن و اون احساس خوشبختی میکرد.

جونگده به مینسوک تکیه داد و زمزه کرد ....

"اگه منو دوباره ببوسی تبدیل به افسانه میشیم. "



The End



نویسنده :  centurygothic
ترجمه :مهسا
 





طبقه بندی: One Shot،
برچسب ها: fic، xiumin، chen، xoiuchen،

تاریخ : جمعه 6 فروردین 1395 | 08:45 ب.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی