تبلیغات
The Candles - Home is where your Heart is


سلام دوستان
خوب و خوشید؟ تعطیلات عید بهتون خوش گذشت؟

خب به نظرتون چه خبر شده که من پست گذاشتم؟
بله تولد سک.سی کاریزمای دابل اسه البته به وقت کره.
تولدش هپی مپی


خب طبق حرفی که قبلا زدم یه وان شات براتون ترجمه کردم امیدوارم بخونید و لذت ببرید.
فیک تام و جریه.


پ.ن 1 : اگه ترجمه بد شده شرمنده یکم متنش پیچیده بود.
پ.ن 2 : از امروز وب رسما شروع به کار کردو طبق برنامه داستانا آپ میشه.







به عنوان آیدول که داشت با ریتم میرقصید، قفسه سینه اش بالا و پایین میرفت و تند تند نفس میکشید. خستگی زیادو میتونستی از تصویرش تو آیینه اتاق تمرین تو صورتش ببینی. جونگمین شدیدا احساس تهوع میکرد تا آخر آهنگی که باهاش میرقصید، اون نباید خودشو مجبور میکرد، نه؟ سرش از سر صبح نبض میزد در حالی که یه روز دیگه میشد که سه یا شایدم جهار ساعت خوابیده بود. عکسبرداری، کنفرانس مطبوعاتی، تمرین، جشن تولد کوچک، کنسرت، پرواز و تمرین بیشتر. اون دروغ میگفت که بدنش میتونه تما اینا رو فقط دو روز تحمل کنه اما اون انجامش داد، هنوز تا حد استثنایی خودش تحمل میکنه وقتی هنوز یه کنسرت دیگه که تا چند ساعت دیگه برگزار میشه، مونده.
اون سکندری خوردو خیلی بی مقدمه رو یکی از رقصنده ها افتاد، یک مکث – اتاق ناگهان تو سکوت ناراحت کننده ای فرو رفت با دیدن این اتفاق خاص در حالی که جونگمین با دستش محکم قفسه سینه اشو چنگ میزد، جونگمین به سختی میتونست پاش که رو زمین افتاده بودو حس کنه به خاطر همین محکم چشماشو بسته بود؛ قفسه سینه اش فوق العاده تنگ شده بود در حالی که دست دیگه اش توسط رقصنده اش محکم نگه داشته شده بود جوری که انگار زندگیشو نگه داشته.

و در حال حاضر روی صطح نرم مبل دراز کشیده بود، دور از هیاهو انوای سوزنها تو بدنش وارد میشد و ماسک اکسیژن روی صورتش قرار میگرفت، در حالی بیهوش میشد صداهای مختلف و متعددی که میشنید شوکه اش میکرد.

یکی از دستاش بالا اومده بود و قفل شده بود، وقتی سرشو ماساژ داد ناله نا مفهومی از لباش خارج شد. همانطور که سرشو بیتر روی تخت فشار میداد، توده ای از افکار و احساس گناه ذهنشو مشغول کرده بود. تونسته بود بود تمرین رقصشو تموم کنه؟ با شرایط فعلی میتونست به برگزاری کنسرت ادامه بده؟ طرفدارایی که با اشتیاق منتظر ورودش بودن چی؟

"حالت خوبه؟" جونگ مین آروم چشماشو باز کرد، سرگیجه رو از خودش دور میکرد در حالی که  منیجرش سعی میکرد با حرف زدن اونو از افکارش بیرون بکشه. چونگمین سریع دستشو بالا آورد و تکون داد تا بگه حالش خوبه و خیلش راحت باشه. از زیر ماسک لبخند ضعیفی زد قبل از اینکه بخواد آه بکشه.  "این فقط - بیماری ارتفاعه " حرفاش به آرومی از دهنش خارج میشدن، اما اون قدر قابل شنیدن بود که منیجرش بفهمه چی میگه و لبخندی از سر آسودگی بزنه. خیلی زود، کارکنان و رقصنه هاش می اومدن و سراغشو میگرفتن، چهره اشون پر از نگرانی بود وقتی میدیدن مرد با انرژی و پرجنبو جوشی مثل جونگمین رو تخت دراز کشیده.

وقتی جونگمین ازشون خواست تا یکم فضا برای نفس کشیدن بهش بدن، بالاخره اونا توی اتاق تنهاش گذاشتن. نگاهش روی سقف ثابت شد و با کمک ماسک اکسیژن نفسای محکم و آروم میکشید. با دقت تکیه دادو یکم جابه جا شد تا موبایلشو که قبلا روی میز کوچیکه کنار مبل گذاشته بودو برداره. قفل گوشیشو باز کرد و وارد پوشه برنامه هاش شد. توییترشو باز کرد و اخبارو اطلاعیه ها رو چک کرد. اخباری که خستگیشو از بین برد.

کامتای زیاد و متعددی برای تشویق کنسرت بعدیش بود. سریع یه عکس از خودش در حالی که ماسک اکسیژن رو صورتش بود، گرفت همراه لبای غنچه شده اش زیر ماسک؛ بنابراین فنهاش خیلی نگران نمیشدن وقتی شرایطشو میدیدن.
" تمرین برای کنسرت بولیوی تموم شد و من روی مبل غش کردم ~! من از مرگ برگشتم ~~ به خاطر همین این شکلی پست گذاشتم، و این یعنی این که من هنوز زنده ام، نه ؟؟^ 0 ^ من برای کنسرت پیش روعه امروز بیشتر تلاش میکنم ~!! بعدش تو آمریکای لاتین باید کجا برم ~ ؟ " دستاش خیلی سریع روی صفحه گوشی حرکت میکرد در حالی که کلمه به کلمه، جمله به جمله از مقابل چشماش میگذشت – شاید به خاطر خستگیش کاملا بی تاثیر باشه اما اون سریع دکه ارسال پست رو زد قبل از اینکه گوشیو روی میز برگردونه. اجازه داد چشمای لرزونش بسته شه و دوباره روی مبل دراز کشید. شاید یه چرت کوچولو تو این لحظه بد نبود.
 

یکدفعه صدای متوالی پیام تیزی سکوت اتاقو شکست، پیام پشت پیام، پیام بعدی؛ درست زمانی که اون بی اراده داشت به خواب می رفت. با تردید به کوشیش خیره شد، یکم خودشو جابه جا کرد تا گوشیشو برداره و ببنه کیهبه مجض اینکه قفل گوشیشو باز کرد، اسم   خیلی آشنایی رو تو پیش نمایش پیاما دید و یکی از ابروهاشو بالا داد، سریع برنامه چت رو باز کرد تا پیاما رو بخونه.

✉ یااااااا

✉ حالت خوبه؟

✉یاااااا

✉ جواب بده

✉ همین حالا بیا اسکایپ.

✉یاااااا

✉عزیزمم --!

✉  من عکسی که تو توییتر گذاشته بودیو دیدم چون طرفدارا برام فرستاده بودنش!

 

لبخند روی لبهاش نشست (احتمالا یکی از اون لبخندای بی ریایی بود که تو روزای خاص میزد) در حالی که به صفحه گوشیش نگاه میکرد. موج نگرانی که تو تک تک پیاما بود براش دور از انتظار بود- با محبت بودن، حس نگرانی، چیزی که جونگ مین مشتاقش بود. یک مکث کوتاه کرد- قبل از اینکه بخواد جوابو تایپ کنه مردد بود که چجوری این شریطو براش توضیح بده.

✉من خوبم   ^U ^ !!!همونجوری که میبینی!  ^^

✉ چرا اسکایپ؟ به هر حال من سختمه با این چیزی که روی دهنمه حرف بزنم-- ^^

 

وقتی پیامو ارسال کرد، جونگیمن دوباره روی مبل دراز کشید. احساس اشتیاق زیادی میکرد در حالی که آخرین ملاقاتشون هفته \یش قبل از سفرش به آمریکای جنوبی بود، تصور کرد که تو آغوششه. آغوشی که کاملا مناسب و اندازه اون بودُ انگار که اون آغوشو برای اون ساخته بودن؛ وقتی با هم بودن، خیلی راحت تمام نگرانیا و ترساش از بین می رفت.
یکدفعه همینطور که گوشی توی دستش بود شروع به لرزیدن کرد، صدای پیام میگفت که اون پیام جدید داره. با جمع شدنه لب پایینشو و غنچه كردنش به عنوان یه عادت ، زیر ماسك ، انگشتانش آروم روی صفحه كشید. در حالی كه لباش مدام به سمت بالا میرفتو لبخند محوی جاشو میگرفت و باز غنچه كردنشون میکرد، به خوندن پیام ادامه داد .

✉ نه اما ...

✉ همین الان بیا اسکایپ

✉ فقط میخوام ببینمت، دلم برات تنگ شده.

 

همونطور که از مردی که تو گروه به اسم ٬بچه یه دنده٬ میشناختنش، انتظار میرفت. واکنش سریع جونگمین این بود که فوری وارد برنامه اسکایپ و وارد اکانتش شد، در جواب به غرغرای هیونگ جون – به این معنی نبود که نمخواد باهاش صحبت کنه، اما خیلی واضح بود که نمیخواست عشقش اونو تو این شرایط ببینه، نگرانش کنه، مخصوصا حالا که هزاران مایل از هم دور بودن.

هیونگ جون خیلی سریع با یه تماس تصویری از جونگ مین استقبال کرد، در حالی که سرشو برای استراحت رو بالش گذاشته بود، چهره اش روشن شده بود و چشماش برق میزد.  "هی احمق، قیافه اشو نگاه کن - حالت خوبه؟" صدای هیونگ جون خشن بود، معلوم بود که مرد جوون تازه از خواب بیدار شده، مخصوصا وقتی با چشمای نیمه بازش به جونگمین خیر شده بود.

مرد بزرگتر تصمیم گرفت قبل از اینکه همه چیز از کنترل خارج شه اوضاع رو بهتر و راحتتر کنه، تصمیم گرفت با ترکیب مصنوعیی از اعتماد به نفس و عشوه رفتار کنه. " اوهوم"  او زیر لب زمزمه کرد، که سریع به دنبالش لبخند همیشگی هوینگ جون روی لباش نقش بست طوی که صدای خنده اش مثل یه آهنگ به گوش جونگ مین رسید.

بینشون سکوت شده بود، اما نه از اون سکوتای ناراحتت کننده ی بعد از جروبحثاشون، بیشتر به خاطر این بود که هیونگ جون به جونگ مین خیره شده بود، انگار تمام دنیای اطرافش شده بود اون با وجود اینکه خیلی از هم دور بودن.

"خیلی خوشگلی"، سکوت بینشونو شکوند، هیونگ جون با تزریق گرما توی کلماتش شروع کرد تا حال و هوای جونگمینو عوض کنه هر چقدرم میخواست تعریفشو كه باعث شده بود لپاش سرخ بشه  نشنیده بگیره و با یه لبخند خجالتی جوابشو بده با اینحال در حالی كه سرشو پایین انداخته بود لبخند دانسته ای بهش زدو چشمكی از قصد بهش زد كه باعث شد حالت چاپلوسانه ای به خودش بگیره و سریع جواب داد " میدونم"

هیونگ جون نتونست لبخندشو کنترل کنه چون همه نگرانی هاش با دیدن جونگمین که داره خیلی راحت تو این شرایط شوخی میکنه، از بین رفت. به خاطر همین، از توی صفحه نکایش برای جونگمین بوسه ای فرستاد، که سریعا توسط نگاهای ناراضی و متنفر جونگمین جواب داده شد. " دوست دارم، فایتینگ ... تو کنسرت موفق باشی، عشقم! وقتی کنسرت تموم شد دوباره بهت زنگ میزنم.  "

جونگمین خوشحال دستشو جلوی دوربین تکون داد، "منم دوست دارم" سریع قبل از ینکه قطع کنه این جمله از دهنش خارج شد. اون همون حس هیونگ جونو داشت، لازم نبود به این اشاره کرد که الان حالش از قبل بهتر بود. هیچ چیزی باعث نمیشد اون احساس کنه که تو خونه است به جز کاری که هیونگ جون کرد. تا اونجا که با خوش میگفت هیچکس نمیتونه براش یه خونه باشه چون همیشه یه نفر پیدا میشه تا از راهی که اون هیچ وقت انتظارشو نداشته، بهش خیانت کنه. هیونگ جون همیشه استثنا بود. این همیشه بیش از حد واقعی حس مشد وقتی با هیونگ جون بود، بیش از حد واقعی که بهش اعتماد کنه و تیکه ای از قلبشو بهش بده و باور که اون فقط یکیه. و حالا، اون دلتنگ خونه اشه.



The End




نویسنده :  hyunandra
ترجمه :مهسا
 



طبقه بندی: One Shot،

تاریخ : شنبه 14 فروردین 1395 | 08:15 ب.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی