تبلیغات
The Candles - Flowerboy Classmate ||| 25


سلام دوستان
خوب وخوشید؟

الان تعجب کردین عنوانو دیدین نه؟
خب نترسین اشتباه نزدم. از اونجایی که قرار شد به جای اینستا، اینجا و تلگرام داستانو بذاریم، مثل اینستا هفته ای سه قسمت کوتاه براتون میذارم جای یه قسمت بلند. در نتیجه سه هشتا 24 تا پس تا حالا 24 قسمت گذاشتم. اینم قسمت 25.

بفرمایید ادامه.






با ورود این فکر به ذهنم تصمیم گرفتم یه چیزایی رو از مادر پدرم بپرسم. همینجوری که مشغول برداشتن یه تیکه از غذا بودم پرسیدم : راستی من تو دوران مدرسه به جز چانیول هیونگ با کسی دوست نبودم؟
واکنشای پدرو مادرمو زیرنظر گرفتم مادرم نگاهی به پدرم انداخت و پدرم با آرامش جواب داد : چی شده اینو میپرسی؟
سهون : فقط کنجگاو شدم. به نظرم عجیب اومد که فقط با چانیول هیونگ بودم.
پدر : نه. تو با کس دیگه ای دوست نبودی یعنی مثل چانیول با کس دیگه ای صمیمی نبودی. همیشه با چانیول بودیو اون تنها دوستت بود که می اومد اینجا و ما میشناسیمش ....
مادر : پسرم جای تعجب نداره. تو خیلی پسر منزویی بودیو دوست نداشتی با کسی دوست بشی. فقط ب چانیول بودی.
سهون : اوووه .... راستش بعضی وقتا راجع به گذشته کنجکاو میشم....
مادر : لازم نیست خودتو اذیت کنی ...
پدر : تمام کسایی که تو رو دوست دارن و تو دوسشون داشتی پیشتن ....
سهون : راست میگین ....
فهمیدم که ادامه دادن بحث باعث میشه بهم شک کنن. پس دیگه چیزی نخوردم و مشغول غذا شدم.
بعد از غذا برای استراحت رفتم اتاقم. روی تخت دراز کشیدم. به سقف خیره شدم.
اون صداها ... اون نگاه ها ....
سریع موبایلمو درآوردمو به عکسا نگاهی انداختم. عکسا یکی یکی میزدم بره تا بلکه یه چیزی پیدا کنم. یه عکس نظرمو جلب کرد. من و چانیول هیونگ روی یه نیمکت نشسته بودیم ولی طرز نشستنمون طوری بود که انگار نفر سومی هم قرار بود باهامون عکس بگیره و حتما اون کسی که پشت دوربین بود نفر سوم بود.
موبایلمو رو پاتختی گذاشتمو چشمامو بستم. نفهمیدم کی خوابم برد.
" هیونگگ ... زود باش بیا دیگه ...
بذار یه عکس از شم دوتا بگیرم بعد تنظیمش میکنم میام"
" هیونگ داری چی کار میکنی؟
میبینی که دارم درس میخونم ..
اههه .. چانیول که نیست توهم که داری درس میخونی ..."
" سهون یه دفعه نشد تو شیطنت نکنی ... الان مجبور نبودیم برگای تو حیاطو جمع کنیم ....
هیونگگگ یه جوری میگی انگار فقط من شیطنت کردم ...
من پسر خوب و مظلومیم ...
اوموووو ... تو فقط قیافه ات غلط اندازه و گرنه تو طراح همه این نقشه هایی ...
با سهون موافقم هیونگ
شما دوتا علیه من توطئه میکنید .....
یاااا ... یاااا ... هیونگگگگ"
" شما سه تا برای تخریب کل مدارس سئول کافی هستین...."
" هیونگگگگ ... بالاخره امروز جونگهون هیونگو بهت نشون میدم. قرار بعد مدرسه بیاد اینجا بریم چهارتایی بگردیم.
بالاخره این هیونگتو که اینقد ازش تعریف میکنی میبینی"
" چقد خوبه آدم دوتا هیونگ داشته باشه ...
پس من چی؟
تو با من همکلاسی"
" سهون .... متاسفم اما هیونگ دیگه مدرسه نمیاد ..... دیگه نمیتونی هیونگو ببینی ..... دیگه حتی اسمم نبر ... من دیگه هیونگ تو نیستم ....."
" هیونگگگگگگگ ........ هیونگگگگگگ ..."
با صدای وحشتناک تصادفی از خواب پریدم. عرق کرده بودم. دستمال برداشتمو صورتمو خشک کردم. نگاهی به ساعت انداختم. بهتر بود میرفتم خونه چانیول. شاید اون چیزی بهم میگفت گرچه بعید میدونستم. از جام بلند شدمو لباسامو عوض کردم. دستی به موهام کشیدم. سی دی رو برداشتمو از اتاق زدم بیرون. توی راه پله ها بودم که با شنیدن صدای مادرم ایستادم.
مادر : امروز وقتی راجع به دوستاش پرسید شوکه شدم ..
پدر : به هر حال اونم راجع به گشته اش کنجکاوه ..
مادر : به نظرت چیزی یادش اومده که راجع به دوستاش پرسید؟
پدر : نمیدونم ولی یادته که دکتر چی گفت باید بذاریم خودش به یاد بیاره اگه مغزش نخواد به یاد بیاره ممکنه گفتن ما دوباره بهش شوک وارد کنه.
مادر : درسته. مام که نمیدونیم اون روز چه اتفاقی افتاده بهتره راجع به اون چیزی بهش نگیم.
" ........ اون ..... "
رفتم پایین.
سهون : ماماننن .. من دارم میرم ....
پدرو مادرم از نشیمن بیرون اومدن.
مادر : چقد زود داری میری ...
سهون : دارم میرم پیش چانیول هیونگ با بچه ها دیشب قرار گذشتیم اونجا جمع شیم.
پدر : زیاده روی نکنین ...
سهون : چشم پدر.
مادر : خوش بگذره بهتون. اگه ال.کل خوردی رانندگی نکنیا ...
سهون : باشه مامان جون ...
مادر : به چانیولم سلام برسون
سهون : چشمممم
بالاخره از خونه پدریم زدم بیرونو به سمت خونه چانیول راه افتادم. مطمئنا اگه من با کسی دیگه ای دوست بودم چانیو ازش خبر داشت ولی مطمئن نبودم اونم راستشو بهم بگه. با چیزایی که تو خواب شنیده بودم و حرفای پدر و مادرم مطمئنم یه نفر هست که اونا دارن ازم مخفیش میکنن ولی نمیفهمیدم چرا.
زنگ در آپارتمان چانیولو که زدم بکهیون درو باز کرد.
بکی : سلام عشقمممممم
سهون : سلام
بکی : چه بی احساس ..
سهون : میذاری بیام تو؟
بکی : نه .... کجا بودی که اینجوری با من سرد برخورد میکنی ...
سهون : به خدا پیش پدرومادرم بودم ....
بکی : پس مادرت ذهنتو پر کرده ... میدونم باز پشت سرم چیز گفته ....
سهون : یا خداااا .. بکهیون اینا رو از کجات در میاری؟
بکی : برگرد همونجا که بود ...
سهون : عهه عهه عههه ... چرا درو میبندی .... خب بگو چی کار کنم باور کنی؟
بکی : ماچم کن ...
یه نگاه شیطون بهش کردم.
سهون : مطمئنی ماچ میخوای دیگه ...
بکی : اوهوم ....با دوتا دستام صورتشو قاب گرفتمو سرمو بردم نزدیک صورتش. انگار میخواست کم نیاره. منم کوتاه نیومدم.فقط یه سانت مونده بود که بکهیون هلم داد تو.
بکی : پسری چندشششش ... اههه اهههه ... بیشعورررر ....
همینجوری که از خنده منفجر شده بودم برگشتم سمتش : خودت گفتی ماچ میخوای ....
چانی : سهون تویی؟

سهون : آره هیونگ منم
چانی : بیا تو آشپزخونه ام.
رفتم سمت آشپزخونه و طبق معمول چانیول داشت آشپزی میکرد.
چانی : خب شد اومدی این بشر از کله سحر روانیم کرده ....
بکهیون اومد تو آشپزخونه و مشغول ناخونک زدن به مواد غذایی شد.
بکی : خیلی دلت بخواد ....
چانیول زد رو دستش.
چانی : دست نزن . ... از صبح که کله امو خوردی الانم که دستور دادی برات غذا درست کنم .....
بکی : تو برای دوستات کاری نکنی پس برای کی بکنی ....
به رفتارشون خندیدم. هر کی میدیدنشون مطمئنن نظر منو داشت. اونا مثل تازه عروس دومادا بودن.
بکهیون یه قارچ پرت کرد طرفم. تو هوا گرفتمش.
بکی : به چی میخندی عشقم؟
سهون : به شما دوتا .... انگار چانیول شوهرته اینجوری باهاش حرف میزنی ....
چانیول و بکهیون نگاهی بهم کردن. بعد چند ثانیه روشون برگردوندو ادای حال بهم خوردن درآوردن.
بکی : من اگه دختر بودم عمرا زن این میشدم ...
چانی : منم نمی اومدم تو رو بگیرم ...
سهون : خب حالا ..... نه بکی دختر شده نه چانیول قصد ازدواج داره ..( خواستم یکم اذیتشون کنم) ... مگه اینکه شما دوتا .....
چانیول و بکهیون نگاهی بهم انداختنو هردوشون دوتا دستگیره رومیزو برداشتنو سمتم پرت کردن.
چانی و بکی : خفه شووو ....
جا خالی دادم و به هرجفتشون خندیدم. بکهیون به من اشاره کرد.
بکی : چانی این معلوم نیست کجا بوده که این شکلی شده؟
چانی : موافقم ...
سهون : بسه اونجوری نگاه نکنین ... جونگده هیونگ کجاست؟
بکی : تو راهه ....
باید شانسمو امتحان میکردم. شاید چانیول همه چیزو بهم میگفت.
سهون : چانیول ....
چانی : هوومم ... تو دیگه چی میخوای که اینجوری صدام میکنی؟
سهون : چیزی نمیخوام. یه سوال دارم ...
چانی : بپرس .. فقط مسخره بازی درنیاریاااا ...
سهون : نه راجع به دوران مدرسه است ...
چانیول با تعجب برگشت سمت من.
چانی : دوران مدرسه ؟؟!!!!
سهون : اوهومممم ...
چانیول سعی کرد خودشو جمع و جور کنه و دوباره برگشتو پشتشو به من کرد.
چانی : حالا چی شده یاد مدرسه افتادی؟
سهون : هیچی همینجوری کنجکاو شدم ...
چانی : راجع به چی ؟
سهون : خیلی عجیبه که من که من فقط با تو دوست بودم. به جز تو دوست صمیمی دیگه ای نداشتم؟






طبقه بندی: Flowerboy Classmate،
برچسب ها: exo، flowerboy classmate، sehun، chanyeol، baekhyun، chen،

تاریخ : یکشنبه 15 فروردین 1395 | 08:03 ب.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی