تبلیغات
The Candles - Homicide Classroom || 9


سلام دوستان سال نو مبارک باشه بهتون
بفرمایید ادامه

http://s3.picofile.com/file/8227025234/homicide_classroom_season_1.jpg

HOmiCIde CLasSRoOm

살인 교실

9


جیا سرش رو به پشتی مبل تکیه داد و نگاهش رو به همون قاب عکس دوخت . چشماش توی چشم های خندون و مشکی رنگ جونگ مین توی عکس قفل شد و ناخوداگاه و بی اون که متوجه بشه ... پرت شد به سیاهچاله ی اتفاقات گذشته ... جشن رنگ ها و صورت آبی ِ جونگمین ِ 18 ساله ک بهش نزدیک و نزدیک تر میشد ... بدن خودش که گـُر گرفت از داغی ِ بوسه ی آبی رنگ ِ جونگ روی لب های زردش ... و چکه چکه های سبز رنگی که میون اون هیاهو ، روی آسفالت رنگارنگ ِ خیابون میریخت ...
نگاه جونگمین ک ازش دور تر شد ، سرش رو پایین انداخت و صورتش رو بین دستاش گرفت . میون اون حجم رنگ روی صورتش ، هیچ چیز دیده نمیشد . ولی جونگمین میتونست حس ِ بی نهایت قشنگی که تو قلب هر دوشون به وجود اومده رو خیلی خوب حس کنه . بدن سرد جیا رو توی آغوشش فشرد :" تنهام نذار جیا ... این یک سالی که این جا بودم ... با تمام وجودم دوستت داشتم ... خیلی ... خیلی ..."
سرش رو بلند کرد و به لبخند آبی رنگِ جونگمین تو چند میلیمتری ِ صورتش خیره شد . خواست چیزی بگه که صدای تلفن همراه کوچیکش ، باعث شد هر دو از هم جدا بشن .
پدرش بود که ازشون میخواست برگردن خونه ... چون امکان داشت توی این هاگیر واگیر ، خطر جدی ای تهدیدشون کنه !
لبخندی به چهره ی خندون جونگمین پاشید و دست اش رو کشید تا به خونه برن . نزدیک های مقصدشون ، جونگ مین یهو ایستاد . دست جیا کشیده شد و محکم به سمت جونگمین برگشت و ناخود آگاه تو بغلش افتاد :" جونگ مین خندید :" دور دهن هر دومون سبزه ! پامون رو تو خونه بذاریم ، لو رفتیم !"
جیا خندید و از خجالت سرخ شد . ولی زیر اون حجم رنگ ک دیده نمیشد گونه های گل افتاده اش ! جونگمین تیشرتش رو از تنش بیرون کشید که باعث شد چشمهای جیا گرد بشه . اما با کشیده شدن تیشرت جونگ مین توی صورتش ، فقط تونست عطر خوب بدن اون رو با نفس های عمیقش داخل ریه هاش بفرسته و منتظر بمونه تا جونگ مین رنگ های صورتشو پاک کنه .
کارش ک تموم شد ، صورت خودش رو هم پاک کرد و بدون این که تیشرت رو دوباره بپوشه ، در حالی ک اون رو تو دستش میفشرد ، انگشت هاشو تو دست ِ جیا قفل کرد و آروم به سمت ِ شهرک ِ آزمایشگاهیشون رفتن ...
روی تختش با بی قراری غلت میزد و نگاهش به سقف بود ... تمام فکرش حول لب های آبی رنگی میگذشت ک نزدیک و نزدیک تر میشدن و اون گرمای بی مثالی ک توی تنش میپیچید ...
صدای در اتاقش اون رو به خودش آورد . چشماش تو چشم های مادرش قفل شد که لبخندی به لب هاش بود :" جیا ! عزیزم ! جونگ مین اومده ! "
از جاش پرید و صاف روی تختش نشست . چهره ی گلگونش داد میزد و خانوم شرما با لبخند مرموزی صورتش رو میکاوید . بالاخره بعد از لحظات خفه کننده ای ، از جلوی در کنار رفت و جیا تونست چهره ی شاد جونگ مینو ببینه ک توی چهار چوب ایستاده بود و با چشم های سیاه و براقش ، نگاهش میکرد . لبخند روی لب های جونگمین هیچ جوره تو ذهنش نمیگنجید و نمیدونست چرا حس میکنه جونگ مین هم داره به همون بوسه فکر میکنه !
با قدم های جونگ مین ک آروم به سمتش میومد ، به خودش اومد و روی تخت کمی توی خودش جمع شد . جونگ مین کنارش نشست و آروم انگشت هاشو میون انگشت های اون لغزوند . میتونست سنگینی نگاهشو خوب درک کنه ولی نمیدونست چرا نمینتونه به اون چشم های مشتاق خیره بشه ... فشار دست های جونگ مین آرامش خاصی رو توی تک تک سلول های وجودش تزریق میکرد و کم کم ، لبخند بی اجازه ای روی لب هاش نشست و صدای جونگ مین رو شنید که رگه هایی از خنده داشت :" آره ! همینه ! این لبخند قشنگ رو تا حالا کجا قایم کرده بودی خانوم خوشکله ؟"
نگاهش به سمت جونگمین کشیده شد . توی نگاه اون غرق شد و نفهمید که کی دستش کشیده شد و روی تخت ، تو آغوش جونگ مین افتاد .
جونگ بوسه ای به موهاش نشوند :" هرگز فکر نمیکردم عاشق یه دختر خارجی بشم ! اونم هندی !"
سرش رو روی سینه ی جونگ گذاشت و به صدای پر تپش قلبش گوش کرد :" ناراحتی ؟"
دستش رو بین موهاش فرو برد :" به نظرت ناراحت میام ؟"
جیا جوابی نداد . لمس انگشت های جونگ میون موهاش ، حس قشنگی بهش داده بود و چشماش خمار و پر خواهش شده بود برای یه ذره خوابیدن ! اما با کشیده شدن ِ ملایم موهاش ، هشیار تر شد و با بلند شدن و تکیه دادن جونگ مین به تاج تخت ، اونم باهاش بالا کشیده شد و دست جونگ دور شونه هاش حلقه شد .
نگاهش پی دست آزاد جونگ مین ، تا جیب شلوار جین آسمونی رنگش رفت و لحظه ی آخر زنجیری رو دید ک از جیبش بیرون کشید و در انتهاش قلب مشبک زیبا و دوست داشتنی ای آویزون بود ...
بدون این ک نگاهش رو از اون قلب بگیره ، آروم پرسید :" این چیه جونگ مین ؟"
صدای مهربونش ، گوش هاشو نوازش کرد :" یه هدیه ... یه یادگاری برای عزیز ترینم ..."
آروم گفت :" این ... خیلی قشنگه ...."
در حالی که موهای واقعا بلند ِ جیا رو روی شونه اش میغلتوند و گردنبند رو پشت گردنش قفل میکرد ، آروم تر از اون گفت :" هیچ وقت ... از خودت دورش نکن ...."
بوسه ای روی موهای جیا زد و از جا بلند شد .
با بلند شدنش  جیا نگاه براقشو به اون دوخت :" میخوای بری ؟"
جونگ مین بدون این که جوابی به لحن ملتمس اون بده ، موشکافانه تو چشم هاش خیره شد :" دوستم داری جیا ؟"
جا خورد از این لحن ِجونگ مین ... نفس عمیقی کشید و به چشم هاش خیره شد ... خواست حرفی بزنه . خواست اون جمله  رو بگه ... بگه که دوستش داره ... ولی صدای مادرش ک برای عصرونه صداشون کرده بود ، ارتباط چشمیشون رو قطع کرد .
جونگمین نگاهشو از اون گرفت و از جاش بلند شد . همونطور که از در بیرون میرفت گفت :" اشکالی نداره جیا ... من منتظر روزی میمونم ک تو هم دوستم داشته باشی ... مطمئنم که میتونم احساسم رو به تو هم انتقال بدم ..."
سرش تیر کشید و خواست داد بزنه ک دوستش داره ... ولی جونگ مین از اتاق بیرون رفته بود ... به خودش لعنت فرستاد ک قفل به زبونش خورده بود ...
***
با حس خیسی ِ روی گونه اش ، چشم هاشو باز کرد و انگشت اشاره اش رو روی جای اشک هایی ک چکیده بودن کشید . نفس عمیقی کشید و از روی صندلیش بلند شد .
آروم به سمت پنجره رفت و از پشت پرده ی لور دراپه ی نیمه باز ، به خانوم سارانگ نگاه کرد که توی باغچه ی کوچیک زیر پنجره ، داشت گل میکاشت . بی اختیار زیر لب گفت :" حتی وقت نشد بهت بگم دوستت دارم جونگ مین ... نشد ..."
***
خانوم سارانگ سرش رو بلند کرد و نگاهش به جیا افتاد . میتونست غم نگاهشو درک کنه . و میدونست ک این غم از کجا سرچشمه میگیره ! لبخند خسته ای به جیا زد و سرش رو پایین انداخت . با نوک بیلچه اش ، کمی از خاک رو کنار زد و آخرین گل زنبق رو توی باغچه کاشت . بی اون ک نگاهشو از اون گل قشنگ برداره ، لبه ی باغچه نشست .
چقدر دلش برای پسرش تنگ شده بود ... چقدر دلش میخواست لحظه لحظه ی زندگیش قبل از همه ی اون اتفاق های نحس دوباره زنده بشن ... ولی میدونست ک این کاشکی ها رو حتی اگه مثل این زنبق ها توی باغچه میکاشت هیچ وقت سبز نمیشدن !
صدای لخ لخ کفش های پلاستیکی ِ آزمایشگاهی جیا رو که از روی پله ها شنید ، قطره ی اشکی که از چشمش چکیده بود رو پاک کرد و خوایت از جاش بلند بشه . اما سرش گیج رفت و سیاهی ِ روبروی چشم هاش ، باعث شد پاهاش شل بشه ... قبل از این که بیفته ، جیا پشت کمرش رو گرفت و آروم اون رو در آغوش کشید :" باید استراحت کنید خانوم سارانگ ... "
لبخندی به جیا زد ک سعی میکرد کره ای رو صحیح صحبت کنه . آرام و در حالیه که به شونه های اون تکیه زده بود گفت :" چرا "مادر" صدام نمیکنی جیا ؟"
نگاهش رو به چشم های بسته ب اون داد و به شونه اش تکیه داد . حالا هر دو لب باغچه نشسته بودن و نگاه شون به اتاقک سفید روبروشون بود ک از داخلش ، ابزار آزمایشگاهی پیدا بودن ...
جیا آروم گفت :" اگه صداتون کنم ... همونطور که میخواین ... چیزی عوض میشه ؟ "
رد اشک های جیا رو که روی گونه اش میغلتیدن دنبال کرد :" دلم برای شنیدن این لفظ تنگ شده ... دخترم ..."
جیا هق زد و سرش رو بین آغوش خانوم سارانگ پنهان کرد . با همون صدای خفه اش گفت :" دل منم تنگ شده ... برای خیلی چیز ها ..."
***
شیلر به صندلی اش تکیه داد و انگشت اشاره ی هر دو دستش رو روی شقیقه هاش گذاشت :" ببین هاوارد ! تو انقدری عاقل هستی ک من این ماموریت رو بسپرم دستت . .."
هاوارد نفس عمیقی کشید :" بس کن شیلر ... نزدیک سی ساله ک بهت وابسته شدم و خوب میشناسمت ... اسم لعنتیت توی شناسنامه امه و همین اسمته ک دست و پای منو بسته و توی این جهنم درگیرم کرده ... نمیخوام حاشیه برم یا جفنگیات تو رو گوش کنم . اگه حرفی داری واضح و صریح بزن . از این مقدمه چینی های تو حالم بهم میخوره !"
شیلر روی صندلیش صاف نشست و نگاهشو به چشم های سرد هاوارد داد . نمیتونست این پسر رو ک از قضا هم خون ِ خودش هم بود رو درک کنه . فقط میدونست خطرناک تر از پسرش توی کل آکادمی نمیتونه پیدا کنه و همین هم محتاط ترش میکرد . با صدای آرومی گفت :" پس بهتره به همه ی رز سیاه خبر بدی . نیم ساعت دیگه همینجا منتظرتم !"
از جاش بلند شد . پوزخندی به چهره ی در هم شیلر زد و بی هیچ حرفی به سمت خوابگاه هاشون رفت .
***
جونگمین توی سکوت به جونسو خیره بود که با همون چاقوی معروفش افتاده بود به جون میز ِ خودش و هیون و داشت روش کنده کاری میکرد . تمام حواسش به اثر هنریش بود و زبون اش از گوشه ی دهانش بیرون اومده بود و همین نشون میداد داره با نهایت دقتش کار میکنه !
جونگمین با کمی دقت میتونست موهای بلند یه زن رو از روی کنده کاری تشخیص بده . بی اختیار لبخندی روی لب هاش نشست که صدای سونگ هیون رو در آورد و باعث شد جونسو برگرده و بهش نگاه کنه !
-    اتفاقی افتاده جونگمین ؟
همون لحظه در باز شد و هیون در حالی که وارد اتاق میشد تونست عجیب ترین صحنه ی عمرش رو ببینه !
جونگمین دهانش رو باز کرد و با تمام قدرتش گفت :" حالم از همیشه بهتره !"
قیافه ی همه اشون از تعجب دیدنی شده بود ! درسته که صدایی از گلوش بیرون نیومد . ولی میتونستن صدای خیلی خفه و گرفته ی عبور هوا از حنجره اشو بشنون و برای همین حرفی که زد براشون کاملا واضح بود !
چاقوی کوچیک از دست جونسو افتاد و سونگ هیون از روی صندلیش بلند شد . هیون قدمی جلو رفت و خودش رو روی تختی که جونگ مین روش نشسته بود انداخت و به سمتش خم شد :" یه بار دیگه بگو ؟!"
اما جونگمین خیال نداشت حرفش رو دوباره تکرار کنه ! همین الانشم به خاطر همون یه جمله گلوش بی اندازه درد میکرد ! صدای خنده ی شاد سونگ هیون اون رو به خودش آورد :" وای خدای من ... جونگ مین ... تو ... تو حرف زدی ... "
نگاه بی تفاوتش رو از اونا گرفت و از جاش بلند شد . نیاز داشت کمی هوا بخوره . از کنار سونگ هیون ک هنوز با تعجب و شعف ایستاده بود رد شد و خواست از اتاق بره که هیون صداش زد :" پارک جونگمین بهتره بمونی ! الان باید بریم پیش شیلر ! کارمون داره !"
به چشم های هیون نگاهی انداخت . حس کرد غم عجیبی توی اونها میبینه . و یک چیز عجیب تر . مطمئن بود هیون داره یک چیزی رو پنهان میکنه . ولی ذات بی تفاوتش باعث شد سری به نشونه ی تایید حرفاش تکون بده و از کنار این موضوع بگذره !
همشون بلند شدن و از اتاق بیرون رفتن تا به اتاق شیلر برن ....
***
هیون در رو باز کرد و اول از همه وارد شد . عجیب بود . اتاق بی اندازه تاریک بود و اگه یه آدم عادی بود نمیتونست جلوی پاشو ببینه ولی اون ها ک عادی نبودن ! توانایی های خارق العاده ای ک تو این مدت به دست آورده بودن باعث میشد خیلی راحت راهشون رو بین اون تاریکی پیدا کنن و وارد اتاق بشن .
خیلی ناگهانی صدای تیکی شنیده شد و تصویر بزرگی روی یکی از دیوار ها افتاد . تصویر زنی توی روپوش سپید ... و همون تصویر باعث شد صدای وحشتناکی به گوششون بخوره و نگاهشون به چهره ی وحشتزده ی جونسو و چشم های وق زده اش بیفته ک حالا روی زمین افتاده بود و صندلی فلزی کنارش پخش زمین شده بود .
جونگ مین اما ساکت و با چشم های بی تفاوتش به تصویر زل زده بود و تصاویر مختلفی توی ذهنش چرخ میخورد . تصویر یه گردنبند قلب شکل ک توی جیب شلوارش بود .... یه دختر بچه که دستشو دور گردنش انداخته بود و رو به دوربین لبخند میزد ... و همین تصویر روی پرده ، داشت مغزش رو متلاشی میکرد . اما چشم هاش هیچ عکس العملی رو نشون نمیدادن !
سونگ هیون کنار جونسو روی زمین نشست و دستشو گرفت :" خوبی؟ چت شده کیم جونسو ؟ هی ؟"
انگار صدا کردناش فایده نداشت و نگاه جونسو هنوز روی تصویر قفل شده بود و همشون ، حتی جونگمین ک حالا از نگاه کردن به عکس دل کنده بود ، با تعجب به مردمک های لرزون چشم هاش نگاه میکردن ! و کنجکاوانه منتظر بودن ک حرفی از دهان قفل شده ی جونسو بیرون بیاد !
صدای شیلر رو از انتهای اتاق شنیدن :" حق با توئه کیم جونسو ... این همون زنیه که تو کشتیش ! با شکنجه ! کپی برابر اصل اونه... میبینی ؟!"
***





طبقه بندی: Homicide classroom،

تاریخ : یکشنبه 15 فروردین 1395 | 08:21 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی