تبلیغات
The Candles - Flowerboy Classmate ||| 26



سلام بچه ها
خوبید؟
ببخشید من سه شنبه بدجور سرما خوردم نتونستم براتون داستانو آپ کنم. امیدوارم بخونیدو لذت ببرید.

پ.ن : پوسترو از سایت اوه سهون فنز برداشتم. فقط یه همکلاسی بهش اضافه کردم. گفتم یه وقت نگید دزدی کرد اسم نبرد.






 سهون : خیلی عجیبه که من که من فقط با تو دوست بودم. به جز تو دوست صمیمی دیگه ای نداشتم؟
چانی : نه .... با اون اخلاق خشکی کهتو داشتی کسی باهات دوست نمیشد. منم موندم چجوری باهات دوست شدم. تو همه اش سرت تو کتاب بود .....
قیافه اشو نمیدیدم که بتونم تشخیص بدم ولی مطمئن بودم اونم داره مخفی میکنه. با سوال بکهیون از افکارم بیرون اومدم.
بکی : یه چیزیو نفهمیدم. تو چرا داری از چانی میپرسی مگه خودت نیست؟
سهون : خب راستش تقریبا 5 سال پیش موقعی که من سال آخر دبیرستان بودم ( اگه یادتون باشه سهون دوسال جهشی خونده )، با برادرم تصادف میکنیم. برادرم تو اون حادثه مرد و من بعد از اون حادثه دچار شوک شدم. روزای اول پدر و مادرمم نمیشناختم ولی کم کم خیلی چیزا رو به یاد آوردم و خیلی چیزا هست که هنوز به یاد نیاوردم. اتفاقات اون روزو اصلا یادم نیست درباره دوران دبیرستانمم خاطرات گنگی دارم.
بکی : اووووووه .... به خاطر مرگ برادرت متاسفم ...
سهون : ممنون ...
دیگه چیزی درباره گذشته از چانیول نپرسیدم چون انگار اونم تصمیم نداشت که چیزی بگه. نمیدونم مشکل از کجا بود که چیزی بهم نمیگفتن. سعی کردم تا میرم خونه ذهنمو خالی کنم و با بچه ها خوش بگذرونم. که البته با وجود شوخیای بکهیون این کار ساده ای بود. خوشحال بودم که یه دور همی ساده اینقد حال و هوامو عوض کرده و این همه بهم انرژی داده. جای تعجب بود که هم خونواده ام و هم چانیول میگفتن من آدم خشک و سردی بودم. درست بعد از تصادف برادرم این شکلی بودم ولی احساس میکنم حالا دارم برمیگردم به واقعیت خودم دارم برمیگردم به چیزی که تو گذشته بودم. یه پسر شاد و خوشحال. یه پسر پر از انرژی و بازیگوشی.
شب به بهونه اینکه فردا کار داشتم زودتر از بقیه زدم بیرون ولی بیشتر دلم میخواست چیزایی که از خونه پدریم آورده بودمو ببینم. برای دیدنشون عجله داشتم ولی میخواستم بادقت نگاهشون کنم. به خاطر همین سی دی و موبایلمو گذاشتم کنار لبتابم. لباسمو در آوردمو رفتم دوش گرفتم.
بعد از خشک کردن موهام لباس راحتی پوشیدمو یه لیوان آبمیوه برای خودم آوردم. پشت میزم نشستمو لبتابو روشن کردم. سی دی رو توی لبتاب گذاشتم. اولین کاری که کردم این بود که از محتویاتش کپی گرفتم تا سی دی رو بتونم زودتر برگردونم سرجاش. محتویاتی که کپی کرده بودمو باز کردم. روی سی دی نوشته بود " تولد 17 سالگی سهون " یعنی اگه درست حدس بودم این آخرین تولدم بود که برادرم توش بود. یه عالمه عکس بود و چنتا فایل ویدیویی.
یکی دوتا از فایل ویدیویاییو باز کردم. پدرو مادرم ... چانیول .... یه دختری که نمیشناختم .... و برادرم..... برادرم همه اش پشت دوربین بود ولی صداشو کاملا میشنیدم. اون صداهایی که میشنیدم به جز یکیشون بقیه مال جونگهون هیونگ نبودن.
" سهونا ... وقتی داداش بزرگت میگه نگران نباش یعنی با خیال راحت برو سراغ کاری که دوست داری ..."
پس بقیه اون صداها واسه کی بود.
چرا قیافه من تو این فیلما عبوس و ناراحت بود. مگه تولدم نبود. مگه همه پیشم نبودن.
آخرین فیلمی که باقی مونده بودو باز کردم. دوربین رو صورت من که پشت میز نشسته بودم توی تلویزیون معلوم بود. مادرم با کیک اومد توی کادر و چانیول با کلاه تولد در حالی که آهنگ تولدت مبارک میخوند اومدو پیشم نشست.مادرم کیکو روی میز گذاشتو پیشم نشست. پدرمم کنارش نشست. چانیول کلاهو رو سرم گذاشت و من هیچ عکس العملی نشون نمیدادم و همچنان اخم کرده بودم تا اینکه صدای دختری اومد.
-: من اومدم ....
دوربین برگشت سمت صدا.
جونگهون : به به جو هیون زیبا هم اومد..
" .. جوهیون .... جوهیون ....."
با شنیدن این اسم بلا فاصله یه جمله تو ذهنم نقش بست.
" هیونگ تو از جو هیون خوشت میاد؟"
جونگهون هیونگ یا ....
جوهیون : ممنون اوپا
چهره زیبایی داشت. دوربین دوباره برگشت سمت من.
مادرم : خوش اومدی دخترم ...
چانی : جوهیون بیا اینجا بشین.
سهون : نیومد؟
جوهیون که حالا قیافه اش تو دوربین ظاهر شده بودو داشت کنار چانیول میشست، خشکش زد و با تعجب به من خیره شده بود. بالاخره با من من جواب داد : خب سهون .. من تنها اومدم ... دوست نداری ؟ ....
سهون : میگم چرا نیومدش؟
جوهیون : خب .. خب گفت نمیتونه بیاد .....
سهون : نمیتونه ........
از جام بلند شدمو کلاه تولدمو پرت کردم روی مبلو رفتم.
جونگهون : سهوننن ... سهوننننن .....
صفحه دوربین تار شد ولی هنوز داشت فیلم میگرفت. انگار برادرم یادش رفته بود ضبط رو قطع کنه. متوجه شدم برادرم داره از پله ها میره بالا. بالاخره متوقف شد و وقتی صدای تقه های در اومد فهمیدم که پشت در اتاق من ایستاده بوده.
چونگهون : سهوننننن .... سهون داداشییی .....
صدای خفه خودمو از توی اتاق شنیدم : نمیخوام باهاتون حرف بزنم ....
برادرم در اتاقو باز کرد. دوربین روی میز قرار گرفت ولی هوز صدای صحبتامون می اومد.
جونگهون : سهون ..
سهون : مگه نگفتم نمیخوام باهاتون حرف بزنم؟
جونگهون : امروز تولدته.... باید خوشحال باشی شاید برای ...
سهون : نمیخوام اسمشو جلوم به زبون بیاریییی ....
جونگهون : سهون چرا بچه بازی درمیاری شاید براش کاری پیش اومده ...
سهون : اون بهم گفت من دیگه داداشش نیستم ... هیونگگ .. من اونو اندازه تو دوست داشتم. فکر میکردم حداقل روز تولدم میاد ... حداقل یه تبریکی یه کادویی یه چیزی که بفهمم هنوز من برادرشم برام میفرسته ... ولی هیچی ... الکی میگفت من داداشم ...
جونگهون : هرکسی برای کاراش دلیلی داره ...
سهون : چرا برام توضیح نداد هیونگ ...
جونگهون : سهونننن ...
سهون : هیونگ اگه من یه روز بهت بگم دیگه نمیخوام ببینمت دیگه برادرم نیستی چه حسی بهت دست میده؟
جونگهون : خیلی ناراحت میشم ....
سهون : منم از دستش ناراحتم ..... عصبانیم .... دلم براش تنگ شده ....
صدای گریه هامو میتونستم بشنوم و صدای برادرم که داشت آرومم میکرد.
پس اون شخص در این حد برام عزیز بوده. پس چرا ازم مخفیش میکنن. چرا نمیخوان اونو بیارم.
اون کیه .... اون کی بود که من دلم براش تنگ شده بود .... کی بود که من هیونگ صداش میکردم .... اون چشما .... اونن .....
" هیونگ راستشو بگو تو از جو هیون خوشت میاد؟
دست بردار سهون
کیه که از اون خوشش نیاد ... همه بهش میگن آیرین ... الهه صلح ... خیلی بهم میاین ... جفتتون مهربونین ...
سهون ساکت میشی درسمو بخونم"
" ای خالی بند. بالاخره مخشو زدی؟
سهونننن"
" هیونگگگگ .... کجا بودی؟ دو سه روزی نمیای مدرسه؟
باید باهم حرف بزنیم "
" هیونگگگ ..... هیونگگگگگ ..... صبر کننن ... "
" صدای بد ترمز ماشین ..."
سرم بدجور تیر کشید. چشمام سیاهی میرفت. حتما خیلی خسته بودمو زیادی به خودم فشار آورده بودم. سرم داشت منفجر میشد.
اههههههه ... این درد دیگه از کجا اومد
دستی به صورتم کشیدم ولی احساس کردم دستم خیس شد. نگاهی بهش کردم. با دیدن رد کمرنگ خون شوکه شدم. سرم بیشتر تیر کشید. به زحمت از جام بلند شدمو سمت دستشویی رفتم. نگاهی تو آینه به خودم انداختم. خون دماغ شده بودم. شیر آبو باز کردمو صورتمو گرفتم زیر آب سرد بلکه سردردمم خوب شه. سردردم که خوب نشد هیچی مدادم صداهای کنکی تو سرم میچید. دیگه حتی رو پاهامم نمیتونستم بایستم. حوله کوچیک نزدیک روشویی رو چنگ زدمو روی بینیم که هنوز ازش خون می اومد گذاشتم. نمیدونم چجوری خودمو به تخت رسوندمو روش افتاد ولی سردرد قدرت هرکاریو ازم گرفته بود. از یه طرف سردد از یه طرف صداهایی که حتی نمیتونستم بفهمیم چی میگن. بالاخره همه چیز سیاه شد و من هیچی نفهمیدم.








طبقه بندی: Homicide classroom،
برچسب ها: exo، flowerboy classmate، sehun، chanyeol، baekhyun، chen،

تاریخ : پنجشنبه 19 فروردین 1395 | 08:08 ب.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی