تبلیغات
The Candles - Homicide Classroom || 10




سلام دوستان.
من مهسام. تعجب نکنید از این به بعد من این داستانو براتون آپ میگنم چون میترا یکم به خاطر پروژه های دانشگاهش سرش شلوغه.
بقیه داستانشم ایشالا براتون میذاره.

قبل از اینکه برید داستانو بخونید میترا ازم خواسته آهنگ ساعت 11 از جونسو رو براتون آپ کنم. آخر داستان خودش گفته چرا.

kim junsu - 11 o'clock


http://s3.picofile.com/file/8227025234/homicide_classroom_season_1.jpg

HOmiCIde CLasSRoOm

살인 교실

10


صدای شیلر رو از انتهای اتاق شنیدن :" حق با توئه کیم جونسو ... این همون زنیه که تو کشتیش ! با شکنجه ! کپی برابر اصل اونه... میبینی ؟!"
فریادی که می اومد از دهنش بیرون بره رو توی گلوش خفه کرد . نای بلند شدن نداشت . چشم های قهوه ای رنگ و مصمم اون زن ... موقع مرگش هنوز تو پس زمینه ی ذهنش بود و اون دلسوزی ِ بی جاش که زندگی جونسو رو از قبلش جهنم تر کرده بود ...."تو حیفی پسر ...." ...
صدای شیلر خط قرمزی شد بروی تمام افکار کج و معوجش که توی اون ذهن ِ رو به انفجارش ، بهش دهن کجی میکردن !
-    تو سست شدی کیم جونسو ... به نظرت وقتشه که زندگیت رو ...تموم کنیم ؟
صدای نفس های کوتاه و پشت سر هم جونسو باعث شد ، جونگمین با تموم بی حواسی و کلافگیش از وضعیت پیش اومده و دیدن اون آشنای قدیمی روی دیوار ، پا پیش بذاره و بازوی شیلر رو بگیره و تو چشماش زل بزنه .
پشت بندش سونگ هیون قدمی جلو گذاشت :" از بعد از سفر ، جونسو هنوز مریضه شیلر ! اون حساس شده ! "
صداشو کمی پایین تر آورد :" هیچ کدوممون دلمون نمیخواد کثافت کاریهایی که کردیم جلوی چشمامون رژه برن !"
شیلر ظاهرا قانع شده بود . بازوش رو از دست جونگ مین بیرون کشید و چند قدم به سمت عکس روی دیوار رفت . هیون هنوز توی سکوت شیلر رو نگاه میکرد . هیچ توجهی به چشم های جونسو که دو دو میزدن یا اخم غلیظ جونگمین نداشت . حتی زمزمه های زیر لبی سونگ هیون رو که با جونسو حرف میزد رو نمیشنید !
صدای شیلر همشون رو ساکت کرد :" دکتر جیا شرما ! فوق تخصص میکروب شناسی از دانشگاه آکسفورد . اون هدف جدید ماست . در حال حاضر تعداد نامعلومی آلفا سیزده داره که برای ما حیاتیه ..."
صدای هیون رشته ی صحبت هاشو قطع کرد :" آلفا سیزده چیه ؟"
شیلر پوفی کشید و نگاهش توی چشم های بی تفاوت جونگمین قفل شد . انگار توی چشم هاش دنبال چیزی میگشت . چیزی که نشون از یه رد آشنا داشته باشه . ولی تو این چشم های سرد هیچ چیز نبود !
البته اون اشتباه میکرد ... افکار توی ذهن جونگ مین داشتن اونو به مرز جنون میرسوندن ولی سرسختانه جلوی بروزشون توی چهره اش رو گرفته بود .
کاملا متوجه کنکاش شیلر توی چهره اش بود . همین نگرانش میکرد . میدونست یه چیزی درست نیست ... یه چیزی تو این میون سر جای خودش نبود و مسلما این به گذشته اش مربوط میشد ...
شیلر قدمی به اونها نزدیک تر شد :" آلفا سیزده یه سلاحه .  یه نوع بمب میکروبی با قدرت برابر 10 بمب اتم ! خیلی راحت تو دستاتون جا میشه ولی به همون راحتی هم میتونه نسل بشری رو منقرض کنه!"
چشم هاشو ریز کرد :" ما اون رو میخوایم ! به هر قیمتی که شده !"
نگاهشو به چشم های جونسو که حالا سرد شده بودن داد . هیچ کس نتونسته بود بپرسه این " ما " دقیقا یعنی کی ها !؟
شیلر چند قدمی به جونسو نزدیک شد :" اون زنی که تو اسم فانتوم رو از زیر زبونش بیرون کشیدی و بعد کشتیش ، خواهر بزرگترش بود . آنوشکا شرما ، تبعه ی بلژیک .افسر سابق «ناتو» و البته یکی از اعضای «سی آی ای» . کسی که حتی به خواهر خودشم خیانت کرد ! "
هیون خودشو روی یک صندلی پرت کرد :" ما باید چیکار کنیم ؟"
شیلر روش رو به سمت جونگ مین برگردوند و تو چشماش زل زد . معلوم بود مخاطبش فقط جونگ مینه ! چراشو هیچ کس نمیدونست ...
-    آخرین آزمایشگاهی که سراغ داریم ، در واقع جایی که آلفا سیزده ها اونجا بودن ، سال 2003-2004 یه آزمایشگاه محرمانه تو بمبئی ِ هند بود ! ولی متاسفانه افراد ناشناسی بهش حمله کردن و تمام افراد داخلش کشته شدن . همون موقع بود که آلفا سیزده مفقود شد ...
مغز جونگمین واقعا داشت ذ ُق ذ ُق میکرد ! ولی الان وقت نشون دادنش نبود . سعی کرد با تمام بی تفاوتیش به چشم های شیلر زل بزنه تا مطمئنش کنه که  چیزی رو به یاد نداره ! میدونست هدف شیلر چیه ... احمق نبود . بر عکس تیزی ِ بیش از اندازه اش باعث میشد شیلر هم ازش رو دست بخوره و با خیال جمع از این که خبری نیست تو ذهن و فکرش ، روش رو ازش برگردونه !
-    هدف ما این زنه ! اگه اینو به دست بیاریم میتتونیم تمام اون آلفا سیزده ها رو داشته باشیم !
همه با صدای خفه ی جونسو به سمتش برگشتن :" تو که نمیخوای نسل بشر رو نابود کنی شیلر ؟"
شیلر نیشخندی زد . سوال جونسو رو بی جواب گذاشت و رو به قیافه های سرد ِ اون 4 نفر داد زد :" برین دنبال کارهاتون ! "
همه از اتاق بیرون زدن . شیلر از پنجره ی اتاقش به اونها زل زده بود که توی حیاط آکادمی برای خودشون گشت میزدن و در واقع هیچ کدومشون به هم دیگه کاری نداشتن !
نگاهش رو به جونگ مین داد که به درختی تکیه داده بود و با تکه کاغذ کوچکی توی دستهاش ، "اوریگامی" میساخت . این عادتش رو میشناخت . همیشه همراهش بود . حتی وقتی برای اولین بار اینجا اومده بود . در واقع هر وقت ذهنش واقعا آزاد بود و معضل فکری نداشت اون کاغذ تو دستاش تبدیل به یه کاردستی ِ قشنگ میشد و همین ، شیلر رو مصمم کرد که جونگمین هیچ چیز رو به خاطر نیاورده !
چشم هاشو روی جونسو چرخوند که به جای همیشگیش ، کنار تیرک دروازه ی فوتبال تکیه داده بود و با نوک کفشش با سنگ ریزه ای بازی میکرد .
و بعد از اون هاوارد رو دید که با سیخونکی که سونگ هیون به پهلوش زد به سمتش برگشت و لگد محکمی توی شکمش کوبید . همین شروعی شد برای یه مبارزه ی نیم شوخی و نیم جدی ...
از بابت اون سه تا نگرانی ای نداشت ولی حالات جدیدی که جونسو پیدا کرده بود روی اعصابش بود . باید سر فرصت با هاوارد درباره اش صحبت میکرد .
***
میتونست سنگینی ِ نگاه شیلر رو روی خودش به خوبی حس کنه ... داشت از درون میسوخت ولی نمیخواست و نمیتونست عکس العملی نشون بده . تمام حواسش رو به اون قوی ِ کاغذی ِ توی دستاش داد و سعی کرد بی نقص باشه ... مثل همیشه ... دلش نمیخواست شیلر پی به احوالاتش ببره ...
خیلی چیز ها یادش اومده بود ... تقریبا همه چیز ... به استثنای چند نقطه ی بی رنگ ... چند سوال ِ بی جواب ...
توی ذهنش ... به جیا فکر کرد ! اون دختر رو خوب به خاطر آورده بود . حالا میدونست که اون گردنبندی که هنوز توی جیب شلوارشه ، از گردن ِ عشق ِ نوجوونی هاش باز شده ... دختری که توی خطر بوده ...
نفس عمیقی کشید . خیالش راحت بود که جیا الان زنده است ... حداقل اون زنده است ... حتی اگه جسد خونین ِ پدرش رو جلوی چشم هاش تکه تکه کرده بودن ، پاهای مادرِ مـُرده اش  رو زیر لگد هاشون له کرده بودن ...
 یه حس خوبی بعد از مدت ها توی دلش نشسته بود که اون بدن ِ برهنه و سر تا پا خون ِ جیا ، در واقع جسدش نبوده ... خوشحال بود که اون دختر نمرده ... تنها کسی که شاید حالا توی این دنیا داشت ...
چشم هاشو از زور درد های گذشته به هم فشرد . نمیخواست جلب توجه کنه ... الان وقت فکر کردن به گذشته نبود ...
نگاهش رو دور تا دور حیاط آکادمی چرخوند و روی جونسو مکث کرد . این پسر داشت دیوونه میشد ! جونگ مین میتونست حال اون رو خوب درک کنه ...
چند قدم به سمتش برداشت و کنارش روی پنجه ی پاهاش نشست . جونسو سرش رو بلند کرد و با دیدن جونگمین زهر خندی زد :" هی پسر ! روز های آخر عمرمه ... بوی ِ مرگ رو خیلی خوب حس میکنم !"
دستش رو جلو برد و به آستین پیراهن جونسو چنگ زد . با تمام زورش گفت :" نمیذارم بمیری ..."
جونسو دوباره زهر خندی تحویلش داد :" قول میدم قبل از مردنم ، اول صدای تو رو بشنوم ! سعی میکنم تا وقتی تمریناتت برای حرف زدن ... خوب پیش بره و بتونی صدات رو پیدا کنی ... زنده بمونم جونگمین !"
جونگ از این همه جفنگیات جونسو داشت عصبی میشد ! اون چهره ی همیشه بی تفاوتش ، از زور ِ عصبانیت داشت به سرخی میزد ! مشکلات خودش و درد بی وقفه ی مغزش کم بود ، آیه ی یاس خوندن های جونسو هم اضافه شده بود !
حتی خودش هم نفهمید مشت محکمش چطور گوشه ی لب های جونسو نشست و اون رو تقریبا دو متر به عقب پرت کرد و کنج ِ توری ِ دروازه ی فوتبال کوبید !
فقط وقتی صدای دو تا فریاد رو شنید که میگفتن :" گــــــــــــُــــــل !"
به خودش اومد و به هیون و سونگ نگاه کرد که با حالت مسخره ای به اون و جونسو که حالا مثل توپ تو دروازه فرو رفته بود ، خیره بودن !
پوفی کشید و جلو رفت . دست جونسو رو به زور گرفت و اون رو از روی زمین بلند کرد . دستش رو دور شونه های اون انداخت و سعی کرد لبخندی به چهره ی سرد ِ جونسو که بی توجه به کبودی و درد فک اش ، تو هپروت فرو رفته بود بزنه !
ضربه ای رو شونه اش کوبید و باز با همون صدای نخراشیده و صرفا به خاطر عبور هوا از حنجره اش گفت :" برو پیش هیوسونگ ! اون آرومت میکنه ..."
نگاه جونسو تو چشم های جونگ مین لغزید و بی توجه به چهره های علامت سوال ِ هیون و سونگ ، لبخندی به چهره اش پاشید . همون طور که از جونگمین دور میشد و عقب عقب به سمت ِ در ِ آکادمی میدوید داد زد :" ممنون ...."
***
جلوی در فلزی ِ آشنایی ایستاد و دستش رو چند بار روی اون کوبید . انتظارش زیاد طول نکشید . چون صدای پاهایی رو شنید و بعد در که به روش باز شد ، چشم های روشن و براق ِ هیوسونگ رو دید که با دیدنش از برق ِ توی اون ها کم کم کاسته شد . تونست رد اشک رو توی چشم هاش ببینه و صدای لرزونش ، دلش رو به درد آورد :" با خودت چیکار کردی اوپا ؟"
نمیفهمید منظور ِ هیوسونگ چیه ! فقط وقتی دست هیوسونگ به گوشه ی لبش برخورد کرد ، از سوزش اون چهره اش رو توی هم کشید و توی یه لحظه ، دستش کشیده شد و تقریبا با سر پرت شد توی خونه !
دستشو به دیوار ِ راهرو گرفت و با چشم هاش هیوسونگ رو دنبال کرد که با نگرانی دوید و جایی رفت ...
نگاهش سر تا سر اتاق ساده و کوچیک ِ هیوسونگ چرخید . تابلوی سه نفری ِ روبروش باعث شد میخ بشه و با چشم هاش زل بزنه به جایی توی اون تصویر !
هیوسونگ بود با مرد و زن میانسالی که معلوم بود پدر و مادرشن ... اینا مهم نبود ... مهم درخت بید مجنون پشت سرشون بود که به طرز عجیبی برای جونسو آشنا بود . ولی تو اون لحظه مغزش کار نمیکرد و نمیدونست کجا دیدتش !
شونه ای بالا انداخت ! مگه همین یه درخت بید مجنون تو دنیا وجود داشت ؟ مسلما نه !
سعی کرد دست از افکار مزخرفش برداره . نگاهش به هیوسونگ افتاد که با جعبه ی کمک های اولیه ی کوچیکی به سمتش دوید و دوباره دستش رو کشید . اون رو روی کاناپه ی کهنه و رنگ و رو رفته ای نشوند و خودش هم کنارش نشست :" دعوا کردی !"
جونسو آهی کشید :" خب نمیشه گفت دعوا ! فقط کتک خوردم ! خیلی دوستانه !"
چشم های متعجب هیوسونگ که تو چشم هاش قفل شد نتونست جلوی خودش رو بگیره . لبخند گل و گشادی زد که با درد ِ زخم ِ گوشه ی لبش ، از کارش پشیمون شد و دهنش رو بست و در عوض اخم درشتی بین ابروهاش نشست .
هیوسونگ خندید :" من که نمیتونم بفهمم چی میگی !"
با گوش پاک کن کوچیکی که توی ماده ی ضد عفونی زده بود گوشه ی لب های جونسو رو تمیز کرد . چهره ی جونسو تو هم رفته بود . ولی این سوزش ِ کوچیک در مقابل درد هایی که قبلا کشیده بود تقریبا هیچی نبود ! توی ذهنش پوزخندی زد :" هی ... هیوسونگ اگه یک سال پیش و توی اون درگیری منو میدیدی که تیر نزدیک ِ قلبم خورده بود و خون بالا می آوردم ... اونموقع چیکار میکردی ؟!"
ولی نگفت ! دهنش رو بست و اجازه داد چسب زخم کوچیک با دستای هیوسونگ گوشه ی لبش بشینه .
نتونست جلوی خودش رو بگیره و بوسه ی عمیقی به دستایی که حالا به خاطر تعجب هیوسونگ روی لب هاش مونده بودن زد ...
هیوسونگ لبخند خجولی زد و دستاشو عقب کشید :" چیکار میکنی جونسو ... اوپا !؟"
آهی کشید . ابروش رو بالا انداخت و آروم گفت :" تشکر ! "
لبخند قشنگی رو لب های هیوسونگ اومد . نگاهش تو چشم های جونسو که حالا تو چشماش دودو میزدن قفل شد و دستش رو به سمت  صورتش برد و آروم روی گونه اش کشید :" امروز عجیبی ... یه درد ِ بزرگ ته صداته ... نگاهت بی داد میکنه ... باهام حرف بزن ... کاری از من بر میاد ..؟"
چشم هاش خیس شدن . نم اشکی که تو چشم هاش نشسته بود به خاطر محبت صاف و ساده ی این دختر بود . نفهمید چطور زبونش چرخید . حرفی از دهنش بیرون اومد که بیشتر شبیه ناله  بود ... یه التماس ِ عجیب تو صداش موج زد و گلوله شد و بیرون جهید ...
-    یه بار ... بغلم کن ...
چشم های هیوسونگ هم خیس شدن و اخم هاش تو هم رفت ... بغضی که تو گلوش نشست کاملا مشخص بود . قلبش تو هم شد از دردی که به جون ِ این مرد افتاده بود ....
 کمی خودش رو جلو تر کشید و خیلی آروم دستش رو دور گردن ِ جونسو حلقه کرد . اون رو توی آغوش کشید و در حالی که سر جونسو رو توی بغل گرفته بود ، دستش رو میون موهاش برد و شروع کرد به نوازش کردن موهای نرمش ...
زیر لب گفت :" تا وقتی من هستم ... هیچ وقت نمیذارم غم تو دلت بمونه ... نمیذارم ..."

------------------------------------------------

این پارت یه قسمت خاص داریم . به طرز عجیبی من یاد آهنگ جونسو " یازده صبح" افتادم که اول پارت گذاشتمش برای دانلود . براتون ترجمه اشو میذارم
.
یازده و پنج دقیقه ی صبح ...
من دوست ندارم خورشید بیدارم کنه ..
این روزیه که هیچ فرقی با دیروز نداره
من دنیا رو دوست ندارم ... سرم درد میکنه ...
من آب میخورم ..
لباس هام رو عوض میکنم ..
اما من هنوز هم نمیخوام خونه ام رو ترک کنم ...
قلبم از هردومون پره ...
اما اون زمان من تنهام ...
حس میکنم انگار دارم دیوونه میشم !
فقط یه بار بغلم کن ...
فقط یه بار ...

بدون این که اون مرد بفهمه ...
من بار ها و بار ها میگم که دوستت دارم ...
اما تو جلوی چشمام نیستی ...
اما تو نیستی ...
اما تو کنارم نیستی ...
من درد میکشم ... من فقط میتونم گریه کنم ...
من حس میکنم فقط خودم دارم درد میکشم ...
حس این که همه ی روز یه خواب باشه ...
حس میکنم دارم دیوونه میشم ...
یه بار دیگه بغلم کن ...
فقط یه بار ...

بدون این که اون مرد بفهمه ...
من بار ها و بار ها بهت میگم که دوستت دارم ...
اما تو جلوی چشمام نیستی ...
تو نیستی ...
دوستت دارم ...
دوستت دارم ...
ولی تو نیستی ...
تو نیستی ...







طبقه بندی: Homicide classroom،

تاریخ : یکشنبه 22 فروردین 1395 | 09:08 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی