تبلیغات
The Candles - Flowerboy Classmate ||| 27



سلام دوستان
خوب خوشید؟
خب این قسمت کمه ولی به قسمتای مهم برسیم بیشتر میشه

بفرمایید قسمت 27





چشمامو که باز کردم احساس خستگی مضاعفی داشتم. انگار با یه ماشین تصادف کرده بود. به زور تن سنگینمو از رو تخت بلند کردم. سرمو کمی ماساژ دادمو آخرین چیزی که به یاد داشتمو تو ذهنم مرور کردم. سردرد شدید .. خون دماغ شدنم .. و بعدم سیاهی ....
نگاهمو روی تخت چرخوندمو حوله خونی رو پیدا کردم. فقط چنتا لکه خون روش بود. مثل اینکه خونریزیش سریع بند اومده بود. توی همین حین صدای متوالی زنگ در اومد. کسی محکم به در میزد و اسممو صدا میکرد. بلند شدمو سمت در رفتم. صدای چنیول بود. درو باز کردم.
سهون : هیونگگگگگ ... اول صبحی اینجا ؟؟!!!
چانیول نگاهی به من که هنوز رد خواب تو صورتم پیدا بود انداخت.
چانی : اول صبححححح ... الان ساعت دوازده ظهره حضرت آقااا و جنابعالی تا حالا خواب بودی؟
سهون : چییییی؟ دوازده ظهررررر .... اما ساعت من که زنگ نزد؟
چانی : یه نگاه بهش مینداختی میفهمیدی خاموش شده ...
سهون : واااای خدااااا ... من دادگاه داشتم ....
چانی : بله پدرت مجبور شد جای تو بره. به منم زنگ زد وقتی فهمید خبری ازت ندارم گفت بیام ببینم چی شده.( چانیول از کنارم رد شدو اومد تو ) کافه رو سپردم دست اون دو تا و اومد اینجا. دیشب تو زودتر از همه رفتی. گفتی که دادگاهم داریو میخوای زود بخوابی. سابقه نداشته که تو خواب بم ....
انگار نگاهش به حوله خونی که تو دستم بود افتاد.
چانی : سهون این حوله .... اون لکه ها ...
با تعجب بهش نگاه کردم. حوله رو آوردم بالا و دوباره اتفاقات دیشب یادم افتاد.
چانی : چی شده سهون؟
سهون : چیزی نیست. دیشب گفتم قبل خواب پرونده رو مرور کنم ولی بدش سردرد بدی گرفتم. رفتم یه آبی به دست و صورتم بزنم دیدم خون دماغ شدم اینقد سرم درد گرفته بود که حوله رو چنگ زدمو افتادم رو تخت ...
چانی : هوووووووف ... از بس از اون مغز پوکت کار میکشی.... درو ببند بیا تو برات یه چیزی درست میکنم. مثل اینکه واقعا حال نداری ....
سهون : مرسیییی
درو بستم. داشتم میرفتم یه آبی به صورتم بزنم که چانیول صدام کرد.
چانی : راستی سهون به پدرت زنگ بزن. نگرانت بود.
سهون : باشه ..
دست و صورتمو شستمو به پدرم زنگ زدم. توضیحاتی که به چانیول داده بودمو تحویل پدرم دادم. پدرمم به چیزی شک نکرد. فقط ازم خواست بیشتر مراقب باشم و درباره اتفاقای امروز باهام حرف زد. بعد از اینکه صحبتم با پدرم تموم شد به آشپزخونه رفتم. چانیول بوی خوبی راه انداخته بود.
سهون : اومممممم ... چه بوی خوبی میاد ... خیلی گرسنه امه ....
چانی : بشین الان حاضر میشه ..
کیمیچی و یکم مخلفات دیگه از توی یخچال درآوردمو روی میز چیندم. دوتا ظرفم برای خودمو چانیول گذاشتم.
سهون : هیونگگگ حالا که دیگه وقت ناهاره بمون باهم بخوریم ...
چانی : پس فکر کردی این همه غذا رو برای تو پختم.
سهون : چرا آدمو ضایع میکنی ؟؟
چانی : چون حقته ...
تا غذا آماده بشه گوشیمو برداشتم تا یه پیام بفرستم. از یه چیزی مطمئن بودم. من به دو نفر از عزیزانم قول داده بودم که تو راهی قدم بذارم که بهش علاقه دارم. درسته که خیلی یادم نمی اومد ولی برای یادآوری اون لحظه ها هم که شده بود میخواستم این کارو بکنم. پس باید بالاخره جواب هایهون رو میدادم.
سهون : سلام هایهون. خوبی؟ گفتی هر وقت فکرامو کردم بهت خبر بدم. ببخشید که اینقد دیر شد. راستش من با گذشته ام یه مشکلی دارم به خاطر همین تا به نتیجه برسم طول کشید. من پیشنهادتو قبول میکنم چون قول دادم چیزی که دوست دارمو دنبال کنم و نقاشی و مانگا آرزوی من بود که فراموشش کرده بودم. فقط بعد از اینکه همه چیزای مبهمه توی زندگیمو کشف کردم.
نمیدونستم هایهون چه فکری درباره ام میکنه یا چه نظری راجع به پیامم داره. فقط باید منتظر جوابش می موندمو این یکم سخت بود. تا یه ربع بعد که ناهار آماده بشه هیچ خبری از هایهون نشد. حتی بعد از ناهارم خبری ازش نشد. بعد ناهار هم که چانیول مشغول تعریف اتفاقات دیشب و دیوونه بازیای بکهیون بود هم از هایهون خبری نشد.
ساعت چهار بعد از ظهر بودو من یه لیوان قهوه آماده کرده بودمو به بیرون خیره شده بودم. یه قسمتی از شهرو میتونستم ببینم. هوا ابری بود و به نظرم قرار بود بازم برف ببیاره. بالاخره صدای گوشیم بلند شد. گوشی رو از روی میز برداشتم. با نگاه کردن به صفحه فهمیدم که هایهون بود.







طبقه بندی: Flowerboy Classmate،
برچسب ها: exo، flowerboy classmate، sehun، chanyeol، baekhyun، chen،

تاریخ : یکشنبه 22 فروردین 1395 | 10:19 ب.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی