تبلیغات
The Candles - Tow Thousand Things



سلام بروبچ وب و خواننده های گل

الان معلومه من خیلی شاد و شنگولم نه؟
بله چون امروز تولد سهون خان مکنه اکسو و عزیز دل منه
البته بازم مثل همیشه میگم که ما داریم به وقت کره حساب میکنیم

تولد سهونیییی مبارک



   


خب طبق روال قبل براتون یه وان شات ترجمه کردم.
تو پوسترم زوج داستانو میبینید دیگه.





آخرین نور فلاش دوربین توی استدیو درخشید، عکاس نتیجه عکسار و با یه لخند قبل از اینکه همه بیرون برن چک کرد. ″ ممنون کای برای تلاش امروزت ″ عکاس در حالی که لبخنده ای خسته ای به لب داشت گفت. ″ تو هم همینطور ″ همراه یه تعظیم، همراه منیجرش که پشت سرش بود استدیو رو ترک کرد. ″ برنامه بعدی چیه؟ ″ کای از منیجرش/ بهترین دوستش ، لوهان پرسید. ″ اوممم ... بذار ببینم .... یه مهمونی خونه چانیول و بعد کارت واسه امروز تموم میشه. ″ لوهان شاد خوشحال جوابشو داد (به هر حال منیجر یا دستیار بودن کار راحتی نیست). ″ اگه اشتباه نکنم فردا هم یه مهمونی دارم ... درسته؟ ″ در حالی که از آسانسور خارج میشدن، کای ابروهاشو بالا دادو با شک به لوهان نگاه کرد. ″ اومم ... آره. فردا یه مراسم خیریه داری. ″ لوهان به زور لبخندی زدو در ماشینو برای کای باز کرد. ″ باشه هیونگ. فعلا بیا بریم یه چیزی بخوریم، من گرسنه امه. ″ اون چشماشو بستو به صندلی ماشین تکیه داد. لوهان برای ۶ سال منیجر و بهترین دوستش بود، بهتر از هرکسی اونو میشناخت پس سمت جایی که معمولا برای خوردن ناهار میرفت حرکت کرد و اجازه داد کای استراحت کنه.

کای آماده شده بود بره که لوهان با یه پوزخند بزرگ جلوی در ظاهر شده بود، در حالی که کت آبی چرم نیرودریاییشو پوشیده بود. ″ جناب جونگین، چطوریه که شما با کت چرم خیلی خوب به نظر میای ولی وقتی من میپوشم شبیه زیرپوش پدربزرگا میشه؟ ″ لوهان با چشمای حسود لبای آویزون به کای نگه کرد. ″ به خاطر این نیست که من هیکلی خوبی دارم؟ ″ کای صادقانه همراه با یه پوزخند جوابشو داد، بیشتر اذیتش کرد. ″ اییشش، برام مهم نیست! ″ لوهان پاهشو رو زمین کوبیدو سمت ماشین رفت، بیخیال کای که داشت بهش میخندید شد. لوهان هنوز لب و لوچه آویزون بود وقتی کای سوار ماشین شد و کای خوشحال بود لوهان هیچ وقت عوض نمیشه. اونا همدیگرو از زمان کالج میشناختن، لوهان از قدیم شبیه بچه ها رفتار میکرد حتی تا همین الان. ″ من فقط شوخی کردم، تو با این کت بامزه میشی. ″ وقتی که تو راه خونه چانیول بودن کای یکدفعه ای به این نکته اشاره کرد. ″ممنون،‌اما من هات یا خوب بودنو به بامزه بودن ترجیح میدم. ″ لودگی.

وقتی رسیدن اونجا و ماشینشونو پارک کردن میتونستن صدا بلند موزیکی که پخش میشدو از بیرون هم بشنون. کای و لوهان نزدیک بهم حرکت میکردن وقتی که وارد مهمونی شدن. اون دوتا دنبال چانیول میگشتن تا باهاش احوال پرسی کنن اما به خاطر مهمونا کار خیلی سختی بود چون اکثر مهمونا مدل بودن و قد یکسانی داشتن، درست مثل چانیول. برای یه لحظه، یه نفر که قدش از بقیه بلندتر بود وارد مهمونی شد و یه نفر دیگه هم پشت سرش بود. کای و لوهان با چشماشون دنبال چانیول میگشتن که پیش اونا پیداش کردن، در حالی که چند ثانیه پیش اونجا نبود. اون پسری که اومد و چانیول بهش چسبیده بود، کریس بود، که اسم مستعار دوست پسر چانیول که از یه آژانس دیگه است، بود. اما هیچ کس به کریس توجهی نمیکرد، ولی همه توجه ها روی کسی بود که پشت سرش قرار داشت. کسی که پشت سر کریس ایستاده بود کسی نبود جز اوه سهون، یکی از تاپ مدلای کره بعد از کای. اون و کریس از یه آژانس بودن و کای و چانیول از یه آژانس. کای و لوهان به موزیک دونفره خیره شده بودن، و وقتی که نگاه کریس بهشون افتاد، با یه لبخند کوچیک بهش سلام دادن. قطعا اونا قبلا توسط چانیول، به کریس معرفی شده بودن اما به ندرت باهم حرف زده بودن، فقط یه بار توی مهمونی یا بعضی مراسم. در حالیکه سهون از طرف دیگه حتی تلاش نکرده بود باهاشون دوست بشه. از نظر کای، سهون یه مغرور و گستاخ به نظر نمیرسید اما شاید یکم ... ساکت بود؟ بعد از اینکه کریس با یه لبخنده کشن برگشت، کای و سهون برای یه لحظه چشم تو چشم شدن. صورت کای هیچ حاتی نداشت همانطور که سهون هیچ حالتی نداشت، اما کای میتونست حس کنه که پشت این نگاه چیزی هست اما مطمئن نبود چی. به خاطر همین، تصمیم گرفت نگاهشو بگیره وبرگرده با لوهان صحبت کنه.

مهمونی تا نصفه شب ادامه داشت و فقط افراد کمی تو خونه مونده بودن. چانیول کاملا مست بود درحالی که کریس× لوهان و کای نیمه هوشیار بودن. صاحبوخونه کاملا تو بغل دوست پسرش خواب بود و به نظر میرسید که کریس به این زودی اونجا رو ترک نمیکنه، شایدم اصلا از اونجا نمیرفت. کای یکم گیج میزد چون اون اصلا تو نوشیدن الکل خوب نبود اما از لوهان خیلی بهتر بود. لوهان درباره همه چیز شروع به وراجی و کرد و کای هم گوش میداد، اما زیاد عکس العمل نشون نمیداد. اون تو موقعیتایی که بیکار بود دستاشو مشت میکرد و رو شقیقه اش میذاشت،‌سرشو بهش تکیه میداد وقتی به ورجاییای بی پایان لوهان گوش میداد. اون داشت چرت میزد که احساس کرد یه جفت چشم روش زومه. نگاهی که خیلی قوی بود به طوریکه باعث شد پشتش بلرزه. یکم گیج میزد، سعی کرد خودشو قانع کنه که این تصورات خودشه، اما وقتی که نگاه خیره ایو از محیط ارافش حس کرد، فهمید که این فقط یه تصور نیست. اون دنبال کسی که داشت بهش نگاه میکرد گشت و متوجه اوه سهون شد که داشت بدون هیچ حالت خاصی بهش نگاه میکرد. سهون هیچ حس خاصی رو نشون نمیداد ولی همون نگاه شدیدش باعث میشد اون بسوزه و خاکستر بشه. کای سخت تلاش میکرد که نشون نده بی قراره یا تحت تاثیر قرار گرفته به خاطر همین تصمیم گرفت نگاهشو به لوهان بده، کسی که هنوز داشت با خودش حرف میزد. چرا اون هنوز داره منو دید میزنه؟ مور مورم میشه ... در مقایسه با کای، به نظر نمی اومد سهون یه ذره هم مست باشه، و همین باعث میشد که کای رو نگران کنه. هنوز اون نگاهو رو خودش حس میکرد، دو باره به سهون نگاه کرد. هردوشون نگاهشون روی همدیگه ثابت کردن تا زمانی که کای نفس عمیقی کشید، حتی متوجه نشد که نفسشو نگه داشته. سهون به کای نگاه میکرد، کمی احساس خوشحالی میکرد و بدون اینکه بدونه پوزخند کوچیکی روی لباش ظاهر شد. اما از طرف دیگه، کای متوجه اون شد.

نور خورشید مستقیم روی فردی که روی تخت پهن شده بود میتابید، نیمه پایینی بدنش با پتو پوشیده شده بود. شخصی که آروم خوابیده بود تا زمانی که زنگ گوشیش اونو از خواب نازش بیدار کرد. کای بلند ناله کرد و سرشو زیر بالش کرد، زنگ گوشیو نادیده گرفت. بعد چند ثانیه زنگ گوشی خاموش شد و اون اتوماتیک وار به خواب رفت. وقتی که نیمه هوشیار بود، گوشیش دوباره زنگ خورد. کای دوباره ناله کردو و خواست بیخیالش بشه اما به نظر میرسید زنگ تلفنش تا برش نداره قرار نیست قطع بشه، تلفنو جواب داد. ″ بیدارشو ... بیدارشو! ″ صدای شادو شنگولی از پشت تلفن شنیده میشد و حتی یه ثانیه هم به کای مهلت نمیداد که بفهمه کسی که پشت خطه لوهانه. از صدای پرانرژی لوهان خوشش نمی اومد، صدای کای آرومو خواب آلود بود. ″ چی میخوای؟ ″ کای هیچ وقت آدمی نبود که صبح زود بیدار بشه، براش سخت بود زود بیدار بشه حتی اگه شب قبلش خوب خوابیده باشه، چه برسه به اینکه دیروز مستم بوده. به هرحال، اون درک نمیکرد چرا آدمایی که شب قبل مست کردن باید صبح زود بیدار شن. لوهان یه آدم طبیعیه؟ کای اینو از خودش پرسید، چشماش هنوز بسته بود. ″ساعت ۱۲ ظهره و تو هنوز خوابی؟ یالا بیدار شو، باید یه چیزی بخوری بعدشم بریم خرید. ″ لوهان صادقانه اینا رو گفت. ″ چرا باید بریم خرید؟ مگه به اندازه کافی لباس نداری؟ ″ کای خواب آلو پرسید، مغزش هنوز کار نیافتاده بود. ″ نه واقعا کافی نیست هرچند ... صبرکن، من نه تو! ″ لوهان حسش برگشت و فریاد کشید. ″ من؟ باشه ... بذار ۱۰ دقیقه بیشتر بخوابم ...″ کای زمزمه کرد. ″ هرچی ... من یه ربع دیگه اونجام ″ همین، لوهان تلفنو قطع کرد. کای موبایلشو به سمتی پرت کردو دوباره تو حالت راحتش دراز کشید، اون دوباره داشت خوابش میبرد که یکدفعه چیزی هوشیارش کرد. لوهان چی گفت؟ اون یه ربع دیگه اینجاست؟ اوکی ... صبر کن! یه ربع؟! کای فوری از روی تخت پرید پایین و تو راه حموم سکندری خورد، تو ذهنش به لوهان و هرچیزی که بهش مربوط میشد فحش میداد.

موقعی که خشک کردن موهاش تموم شد، زنگ در به صدا در اومد. تا در با خستگی رفت، هنوز گیج میزد. در که باز شد طبق معمول لوهان شاد و شنگول در حالی که پوزخنده بزرگی روی لب داشت و به چهار چوب در تکیه داده بود، ظاهر شد. ″ صبح بخیر! میدونستم خیلی عن میشی به خاطر همین برات صبحونه خریدم. ″ در حالی پاکت کاغذی رو بالا می آورد اینا رو گفت. کای همینجور بدون هیچ جوابی به لوهان خیره موند تا موقعی که لوهان سوال بعدیو پرسید، ″ نمیذاری بیام تو؟ ″ کای اومد کنار تا لوهان بتونه بیاد تو، چیزی رو زیر لب زمزمه کرد ’اون انسانه؟‛ هردوشون تو سکوت مشغول خوردن شدن چون لوهان میدونست که کای تو مود حرف زدن نیست پس ساکت موند. بعد از خوردن صبحانه، رفتن سمت فروشگاهی که کای معمولا لباساشو از اونجا میخرید. اون فروشگاه تو یکی از کوچه های یه خیابو معروف بود، جایی که فقط میتونستی سلبریتیا رو ببینی. دو هزار چیز، اسم فروگاهی که روی زمینه مشکی نوشته شده بود، سفید و طلایی طوری که میتونستی اونو رو سر در فروشگاه ببینی.لبخند مشتاقی ری لبای کای نشست و به لوهان نگاه کرد، ″ اینجا همیشه بهترین لباسا رو برای من دارن. ″ یه لبخند دیگه زد و همراه کای راه افتاد، میدونست که کای فقط لباسای اینجا رو ترجیح میده. کای همیشه دو هزار چیزو دوست داشت، اون نمیدونست صاحب فروشگاه کیه و حتی قبلا هم ندیده بودش، تنها چیزی که میدونست این بود که صاحب فروشگاه خودش طراح این برنده. دلیلی که باعث شده بود کای اینقدر این برندو دوست داشته باشه این بود که طرح این لباسا جوون پسند، به نظر میرسید طراحشونم جوون باشه. علاوه بر این ، این لبسا و حتی لوازم جانبی هم مناسب سلیقه اون بودن، اونا خیلی ساده و در عین حال باکلاس بودن و کاملا با استایلش یکی بودن.

بعد از نیم ساعت که لباس مهمونی اون شبشو انتخاب کرد، کای و لوهان بالاخره اونجا رو ترک کردن. اونا تصمیم گرفتن برگردن و یکم استراحت کنن بعد از اینکه لوهان آیس امریکنوی مورد علاقه کای رو خرید. کای تصمیم گرفت بعد از عوض کردن لباساش یه چرتی بزنه، داشت خوابش می برد که یکدفعه صورت دقیق یه مدل تو ذهنش نقش بست، لرزه ای تو پشتش افتاد. معنی اون پوزند چی بود؟ چرا اون همه اش به من خیره شده بود؟ اون تو مهمونی امشبم هست؟  کای هنوز احساس بدی داشت اما وقتی احساس خواب آلودگی کرد، تمام احساساتشو فراموش کرد.

کای یکم بعد از ساعت ۵ بیدار شد، زمان استراحتشو به دیدن تی وی گذروندو دیگه به سهون هم فکر نکرد. ساعت ۶:۳۰ رو نشون میداد و اون میدونست که باید آماده بشه. بعد از گرفتن دوش، اون پیرهنیو که خریده بود درآوردو پوشید، وقتی لباس عالی تو تنش نشست لبخندی زد. دوهزار چیز هیچ وقت ناامیدش نمیکرد. اون یه پیرهن سفید تک دکمه ای که جلوش طرحایی رو داشتو با یه کت چرمی مشکی و شلوار جین مشکی و جذب پوشیده بود. ساده و در عین حال کول. برای موهاش، اونا رو یکم شلوغ و نا مرتب حالت داد که به تیپش بیشتر می اومد. بعد از اینکه چندبار تو آینه خودشو چک کرد، صدای زنگ در اومد. اولین چیز که لوهان بعد از اینکه کای درو بازکرد گفت ″ حالا میفهمم تو چرا دو زار چیزوانتخاب میکنی، خیلی مناسبه توئه. " لوهان اینو گفتو کای لبخند خجولی زد. اونا به موقع به مکان مهمونی رسیدن و بعد از اینکه لوهان کارت دعوتشونو نشون داد به داخل راهنمایی شدن. همانطور که انتظار میرفت، آدمای معروف زیادی اونجا بودن اما اغلبشون مدل بودن. کای تونست بعضی از چهره ها رو مثل مسئولین مجله هایی که باهاشون کار کرده بود یا بعضی از طراحای معروفو شناسایی کنه. کای یه گوشه از سالن تنها ایستاده بود تا لوهان بره و یکم غذا و نوشیدنی براش بیاره. اون هیچ وقت همیچین برنامه هاییو دوست نداشتچون بیشتر از نصف آدمای اونجا رو نمیشناخت و براشم مهم نبود. افراد کمی از کنارش رد میشدنو بهش لبخند میزدن؛ اونم فقط در جواب لبخند ناشیانه ای میزد چون خب، اون حتی اونا رو هم نمیشناخت.

کای وقتی منتظر بود که لوهان با غذا برگرده اطرافو برانداز کرد، اون چند دقیقه قبل با یه لیوان شامپاین برگشت و توضیج میداد که چرا کای اونو نگه داشته بود. چشماش اطرافو میگشت و چانیولو از یه فاصله ای دید. اون غول مذکور به نظرمیرسید که اون هم متوجهش شدهبه خاطرهمین همراه کریس سمتش اومدن. اما همون موقع، کای متوجه چهر آشنای پشت سر چانیول شد. س- سهون؟ اون آب دهنشو قورت داد، در حضور اون مدل سک.سی بدنش منقبض شده بود. اوه و اون فکر میکرد که سهون یه جوارایی سک.سی باشه، ولی بازم میترسید. " هی جونگین! " چانیول شاد و خوشحال باهاش احوالپرسی کرد و کریس با یه لبخند کوچیک سرشو تکون داد. " هی " جونگین یکم ناشیانه احوالپرسی کرد، خیلی تلاش میکرد تا فرد پشت سر چانیولو نادیده بگیره. " برو و یکم غذا بخور. " چانیول با لبخندی که دندونشو نشون میداد اینو گفت و همراه کریس رفت، سهون ودستیارش که پشت سرش بودو تنها گذاشتن. جونگین در تلاش بود که سهونو نادیده بگیره، چشماشو به زمین دوخت. سهون یه ذره هم تکون نخورد و جونگین میتونست نگاه خیره اشو رو خودش حس کنه، قلبش خیلی سریع میزد و اون نمیدونست چرا. بیش از هرچیز دیگه ای آرزو میکرد که لوخان توی این موقعیت پیشش بود.

دقایق میگذشتن و به نظر میرسید سهون نمیخواست اونجا رو به این زودی ترک کنه به خاطر همین جونگین نگاهشو بالا آورد، همین کافی بود. اون نگاهشو از زمین گرفت تا فقط نگاه خیره سهونو ببینه، آب دهنشو قورت داد، یکدفعه استرس پیدا کرد. " چی میخوای؟ " این سوال از دهنش بیرون اومد، تن صداش آروم بود اما قلبش به شدت میزد. سهون برای ه لحظه شوکه شد اما بعدش پوزخندی زد. " تیپ قشنگی داری. " اون خیلی ناگهانی با یه پوزخند نظرشو گفت و جونگین شامپاینشو سر کشید، تمام چیزی که میتونست بگه و تیپشو تصدیق کنه. " ممنون؟ " تمام چیزی بود که میتونست بگه. سهون قبل از اینکه بره یه پوزخند دیگه تحویلش داد، جونگینی که زبونش بند اومده بودو تنها گذاشت. این چه جهنمی بود؟ اون مستقیما سهونو تا زمانی که از محدوده دیدش خارج بشه نگاه میکرد. " جونگین؟ " لوهان درست بعد از اینکه سهون رفت برگشت، بالاخره. " هان؟ " جونگین مستقیم به لوهان نگاه کرد، هنوز گیج بود. " چی شده؟ " لوهان یه بشقاب دستش داد و نگران پرسید. " هیچی." جونگین سرشو تکون داد و یه لقمه از کرم پف کرده خورد. از طرف دیگه به نظر نمی اومد که لوهان قانع شده باشه اما بیخیالش شد.

بعد از احوالپرسیای ناشیانه و گفتگوی کوتاه با مهمونا، جونگین و لوهان وقت اینو پیدا کردن که بشینن. اون دوتا روی صندلای کنار بار نشستن و جونگین برای خودش نوشیدنی سفارش داد. اون دوتا تازمانی یه نفر بیاد خیلی خوشحال حرف میزدن. " لو! هی کای. " مینسوک با هردوشون اجوالپرسی کرد و جونگین در جواب لبخند مودبانه ای زد. لوهان از دیدن دوستش شوکه شده بود. " مینسوک! " صداش کرد، از دیدن مینسوک خیلی خوشحال به نظر میرسید. اون دوتا غرق گفتگوی بی پایانشون شدن و کاملا جونگینو نادیده گرفتن. این طور نبود که جونگین ناراحت چون واقعا اینجوری نبود وقتی که داشت نوشیدنشو سر میکشید. درست موقعی که دنبال گوشیش میگشت، یه نفر اومد و کنارش نشست. جونگین اصلا انتظار نداشت که سهون بیاد و کنارش بشینه، هنوزم اون پوزخند سک.سی احمقانه رو لباش بود. جونگین یه کلمه هم حرف نزد، هر دوشون فقط به روبرو خیره شده بودن تا زمانی که سهون سر صحبتو باز کرد. " تو واقعا این برندو دوست داری ها؟ اون برگشت تا به جونگین نگاه کنه، یه جرعه کوچیک از نوشیدنشو خورد. " هان؟ " جونگین گیج نگاهش کرد، هیچ ایده ای برای صحبتای بقیه نداشت. " لباسات." سهون بگشت تا باهاش رو در رو بشه، درحالی که به جونگین خیره شده بود یه دستشو رو گونه اش گذاشت.  یه لحظه تو نگاه سهون گم شد، کاملا جذب اون چشمای قهوه ای و گردش که انگار تا عمق روحش نفوذ میکرد، شده بود. " م – من طرحاشو دوست دارم " من من کنان این جمله رو گفت، چشماش متوجه گوشه لباسش شدن. " میبینم ... " سهون نخودی خندید و جونگین با چشمای گرد شده نگاهش میکرد. اون خندید؟ اون واقعا میدونه چجوری بخنده؟ اون ... خوشگل به نظر میرسه. با افکاری که جونگین داشت ماهیچه اش غیر ارادی منقبض شد، گرما آروم زیر پوست صورت خزید وقتی که نگاهشون روی هم ثابت شد، با اون صدای شیرین کاملا هیپنوتیزم شده بود. اوه خداجون، دارم به چی فکر میکنم؟ اووو نه، هنوزم مور مورم میشه. جونگین اولین کسی بود که ارتباط چشمیشونو قطع کرد، احساس غریبی میکرد، یه جرعه از نوشیدنیشو خورد و ساکت موند.

برعکس لوهان و مینسوک، اون دوتا مدل خیلی ساکت بودن، هیچ کدوم از اونا نمیخواست حرفی بزنه. صورت جونگین به شدت قرمز شده بود، تمام نگاهای سهون باعث میشد خجالت بکشه. اون این شکلی نبود، اون کیم کای باحال و مردونه بود، یه دختر کوچولوی مدرسه ای که خجالت میکشید نبود. از طرف دیگه به نظر نمیرسید که سهون به جو ساکت بینشون اهمیت بده، اون فقط فکر میکرد جونگین خیلی بامزه است. اون پوزخند احمقانه .... جونگین بیشتر از این نمیتونست خودشو کنترل کنه، میخواست بدونه چرا سهون هر دفعه اون پوزخند احمقانه رو روی لباش داره، مخصوصا وقتی دور و بر اونه. " چرا مدام به من خیره میشی؟ اگه چیزی هست که میخوای بگی، بلند بگو." جونگین نگاهی سردی بهش کرد، خیلی دلش میخواست اون پوزخندو از بین ببره. سهون اولش شوکه شد، پوزخندش محو شد و جدی شد، که باعث شد جونگین آب دهنش قورت بده. " واقعا میخوای بدونی؟" سهون اینو پرسید، درحالیکه صورتش هنوز جدی بود. " اگه نمیخواستم بدونم نمیپرسیدم." کای خیلی آروم گفت اما سهون واضح شنید. " تو هات به نظر میای ... تو این لباس." سهون دلیلشو گفت. چشمای جونگین گرد شو و ناباورنه بهش خیره شد، نمیدونست چه واکنشی به جوابش نشون بده. " ای – این دلیلشه؟ " جونگین اینو پرسید، در حالیکه احساس مضحکی داشت. " آره " سهون جوابشو داد، در حالیکه دوباره اون پوزخندو به نمایش گذاشت. " او- اوکی .... واقعا برام مهم نیست ... " جونگین در جوابش اینو گفت در حالیکه بین ابروهاش چین خورده بود و تا حدودی ناراحت به نظر میرسید. پس اون منظورش اینه که من هات نیستم؟ فقط تو این لباسا هاتم؟ جونگین یکم ناراحت شد و نمیدونست چرا. نه، در واقع اون از اینکه سهون بهش نگفت هاته عصبانی نبود.

سهون هر دقیقه جونگینو برانداز میکرد، چون به نظرش اون بامزه بود. دروغ نبود اگه میگفت که جذب جونگین شده، اون واقعا نمیخواست جونگینو اذیت کنه اما نمیتونست خودشو کنترل کنه چون خیلی سک.سی میدرخشید و علاوه بر اون با اون تیپ خیلی عالی به نظر میرسید. و صد البته، اون فهمید که جونگین خیلی هاته. اون به جونگین خیره شده بود، مدلی که ابروهاش پیچ خورده بود، ظاهری که خیلی رو افکارش متمرکز شده بود. سهون فهمید که منظره ای که چونگین لباشو گاز میگیره باعث میشه خودشو ببازه و به نظرش خیلی سک.سی بود، به خاطر همین بعدش صداش کرد. "کای." چونگین وقتی صدای سهون که صداش میکرد شنید، یکم از جاش پرید. ضربان قلبش بعد از شنیدن اینکه سهون برای اولین اسمشو صدا میزنه بالا رفت، و اعتراف میکرد که خارج شدن اسمش از زبون سهونو دوست داشت. " ه- هوم؟ " جونگین برگشتو سهونو نگاه کرد، گونه هاش یکم صورتی شده بود. بعدش سهون بلند شد، و قبل از اینکه جونگین بتونه واکنشی نشون بده، روش خم شد و در گوشش زمزمه کرد. " داشتم دستت مینداختم، تو واقعا هاتی " سریع روی صندلی منجمد شد،صورتش قرمز شد و قلبش به شدت میزد. سهون خیلی بهش نزدیک بود، حتی میتونست نفساشو حس کنه و قسم میخورد اگه قلبش همینجوری تند میزد قطعا میمرد.

با بام با بام با بام با بام با بام (صدای ضربان قلب)

سهون پوزخندی زد، به خاطر واکنش جونگین احساس رضایت میکرد. " بعدا میبینمت. " با گفتن این جمله، برگشت و رفت، مینسوک رو هم دنبال خودش کشید (مینسوک دستیارش بود). دهن جونگین باز مونده بودو صورتش قرمز شده بود، هنوز نمیتونست تجزیه و تحلیل کنه که دقیقا چه اتفاقی افتاده.

بعد از اون مهمونی، اون دوتا برای یه هفته همدیگرو ندیدن، به هرحال جونگین تونست یه نگاه گذرا به سهون بندازه وقتی با چانیول عکسبرداری داشت. وقتی که برای عکسبرداری با چانیول ژست گرفته بود، سهون دید که یکم دورتر ایستاده، بهش خیره شده و این باعث میشد که که به شدت سرخ بشه. بعد از اینکه فهمید سهون داره نگاهش میکنه، حواسش از عکسبرداری پرت شد. اون حتی به چیز دیگه ای نگاه نمیکرد اما هنوز میتونست اون نگاه سوزنده رو روی خودش حس کنه، و این باعث میشد که در طول روز سرخ بشه. حتی لوهانم فهمیده بود مشکلی هست. " کیم کای، چت شده؟ حالت خوب نیست؟ صورتت خیلی قرمز شده. " لوهان دستشو روی پیشونی جونگین گذاشت، خیلی نگران بود. " نه، تبم که نداری ... " اینو زیر لب زمزمه کرد و نگاه پرسشکری به جونگین کرد. جونگین فقط ساکت موند، مطمئن نبود چجوری توضیح بده. " مشکلت چیه؟ " لوهان دوباره سوالشو پرسید. " هیچی نیست ... من خوبم ... " وقتی داشت جوابشو میداد از چشم تو چشم شدن با لوهان خودداری کرد، به نظر نمی اومد که لوهان قانع شده باشه ولی تصمیم گرفت بیشتر از این چیزی نپرسه.

روزا طبق معمول عادی میگذشتن، زود بیدارشدن به خاطر بنامه کاری شلوغی که داشتو دیر اومدن به خونه. صداقانه خیلی خسته کننده بود ولی جونگین دیگه بهش عادت کرده بود. اون دیگه بعد از اون دفعه سهونو ندید اما مطمئنن نمیتونست راجع اینکه اون شخص روزی چندبار تو ذهنش میاد، دروغ بگه. یکم گیج شده بود، درباره اینکه چرا یه پوزخنده احمقانه از یه مدل احمق جذاب وحشتناک میتونه اینقد تحت تاثیر قرارش بده. به هر حال، اون هنوز انکار میکرد که احساساتش درگیر اون مدل جذاب شده.

امروز جمعه بود و معمولا جونگین برای پیاده روی یا تمرین کنار رود هان بیرون میرفت اما امروز خیلی خسته بود. بعد از اینکه دوش گرفت،روی تختش دراز کشید، بدون اتلف وقت غیر ارادی به خواب رفت.

"سه ... سهون ... خیلی ... جذابه ... " کلماتی کوتاهی که میشد واضح شنید حتی وقتی که تو خواب زیر لب زمزمه میکرد.

با اینحال اون هنوز انکر میکرد که سهون جذابه،

اما شاید همین مرد جذاب قلبشو دزدیده باشه.

روز بعد که جونگین از خواب بیدار شد، هیچی از خواب شب قبل یادش نبود. ساعت 12 ظهر بود و اون تو مود خوبی بود چون اون خوب خوابیده بود (شایدم به خاطر خواب خوبی بود که دیده بود). اون روز هیچ برنامه ای نداشت پس تصمیم گرفت صبحونه اشو بیرون بخوره و شاید یه چرخی تو شهر بزنه. طبق معمول، اون لباسای برند مورد علاقه اش دو هزار چیزو پوشید و خونه رو برا صبجونه ساعت 1 بعد از ظهر ترک کرد. اون برای صبحون به جای همیشگی رفت و بعد از اون، اون تصمیم گرفت که یه لیوان بابل تی بخوره چرا که نه؟ اون سمت مغازه بابل تی که گوشه خیابون بود رفت و یه لیوان بابل تی شکلاتی سفارش داد، روی نیمکت نشست تا نوبتش بشه. یکدفعه یه فکر شیطانی به سرش زد. از لیوان بابل تیم یه عکس میگیرم و برای لوهان هیونگ میفرستم. اون لیوان بابل تیشو گرفتو سرجاش برگشت، گوشیشو برداشت و همین که میخواست عکس بگیره یه نفر داخل شد و توجهشو جلب کرد. اوه سهون؟! تا به حال چشماش اینقدر گرد نشده بودن، نمیتونست باور کنه از بین این همه جا، اوه سهونو توی مغازه بابل تی ببینه؟!

سهون داخل مغازه بابل تی شد و مستقیم سمت صف رفت بدون اینکه متوجه جونگین بشه. جونگین صورتشو با گوشیش پوشوندو به شدت دعا میکرد که سهون متوجهش نشه. بدبختانه، به اندازه کافی دعا نکرد چون سهون درست روبروش نشست در حالیکه بابل تی تو دستش بود. وقتی دید که جونگین یه ذره هم تکون نخورد، خم شد و گوشیشو قاپید، باعث شد که جونگین جیغ آرومی بکشه. " چی کار میکنی؟ تلفنمو پس بده! " جونگین به سهون خیره شد، صورتش از خجالت یکم صورتی شد. سهون خندید، وقتی فهمید جونگین به طور غیر باوری بامزه است، اما تصمیم گرفت بیشتر از این اذیتش نکنه چون کی میدونست که جونگین نارحت چیکار میکنه؟ قبل از اینکه گوشی جونگینو بهش پس بده یکم خندید. " نمیدوستم بابل تی دوست داری. " جونگمین وقتی دید که سهون نمیخواد با قایم کردن گوشیش اذیتش کنه اما فقط داره معمولی باهاش حرف میزنه، سورپرایز شد. " فقط دلم خواست امروز یکی بخورم. " جونگین در حالیکه اولین جرعه بابل تیشو میخورد، زمزمه کرد. " فکر نمیکردم طعم شکلاتیشو هم دوست داشته باشی. " سهون دوباره اذیت کردنشو شروع کرد. " منم نمیدونستم تو طعم شکلاتی دوست داری. " جونگین نگاه سردی بهش انداخت و به خوردن بابل تیش ادامه داد. لودگی، فقط سهون بود که اینو دوست داشت.

همونطور که جونگین دوست داشت، سهون دیگه اذیتش نکرد، فقط اونجا نشست و ساکت بابل تیشو میخورد. به نظر میرسید خیلی رو خوردن بابل تیش تمرکز کرده . جونگین فهمید که اون بامزه است، دقیقا شبیه یه بچه سه ساله که نوشیدنی مورد علاقه اشو میخوره، و این یه جنبه متفاوت از سهون بود که اون هرگز ندیده بود. جونگین فکر میکرد اون خیلی بامزه است، آرزو میکرد سهون همین طوری باقی بمونه، نه از خود راضی. جونگین آروم بابل تیشو میخورد، قبل از اینکه سهون داشت عمیق به شخصی که روبروش نشسته بود فکر میکرد. " برنامه ات برای بعد چیه؟ " سهون در حالیکه ابروهاش بالا داده بود پرسی و دوباره مشغول خوردن بابل تیش شد. " هیچ برنامه ای ندارم. " جونگین با یه تن یکنواخت جواب داد. " پس بیا با من بریم یه جایی. " سهون پوزخند مزاحم سک.سی معمولشو بهش نشون داد. " و چرا من باید بیام؟ " جونگین نگاهشو روی سهون نگه داشت، بدون اینکه صورتش حالتی داشته باشه. " چون من میخوام."

قبل  از اینکه جونگین بتون تلافی کنه، همراه سهون به بیرون مغازه کشیده شده بود در حالیکه سهون محکم دستشو گرفته بود. " ک- کجا داریم میریم؟ " جونگین از اینکه سهون اینجوری دستشو گرفته بود خیلی دستپاچه شده بود. " جایی که تو معمولا میری." سهون لبخند شیطنت آمیزی بهش زد، چشماش شبیه هلال ماه زیبایی شده بود و به کشیدن جونگین سمت پایین خیابون ادامه داد. در حالی که که جونگین به چشمای سهون از هیجان میدخشیدن نگاه میکرد، احساس میکرد تو دلش پروانه ها پرواز میکنن، اون نمیتونست اون احساسات گیج کننده ای که اون موقع داشتو توضیح بده، اما از اون شرایط بدش نمی اومد.

جایی که سهون گفت کای اغلب میره جای جز فروشگاه دو هزار چیز نبود، مغازه مورد علاقه کای. سهون بهش چشمکی زد و داخل فروشگاه کشیدش، جونگین هیچ تایمی نداشت که بپرسه چرا به اینجا اومدن تا موقعی که کارکنان برا خوش آمدگی به اون دوتا اومدن. " عصر بخیر آقای اوه، آقای کیم." جونگین فقط درجواب لبخند مودبانه ای زد و سمت سهونی که داشت لباسا رو چک میکرد برگشت. ون کارمند سریع پیش سهون رفت، " رئیس، نمیدونستم شما و آقای کیم باهم دوست هستید." جونگین وقتی مکالمه اونا رو شنید یخ زد، چشماش بیش از حد گشاد شد، فکر میکرد اشتباه شنیده وقتی که اون کارمند سهونو رئیس صدا زده ولی همه معنی میده. دقیقا معنی میده که، احتمالا سهون  میتونه صاحب این فروشگاه باشه. " ت- تو ... رئیس؟" جونگین با لنکت پرسید، در حالیکه فکش داشت می افتاد. یهون به جونگین نزدیکتر شد، پوزخند موذیی زد، " اشتباه نشنیدی، این برند مال منه، من طراح و صاحیب این فروشگاهم." او- اون یه طراحه؟ طراح این برند؟ جونگین فراتر از شوکه رفته بود، اون حتی نمیتونست یه کلمه نامفهمو بگه و فقط دهنش باز بسته شد. سهون به عکس العملش خندید، بیشتر از اون چیزی که فکر میکرد، جونگین شوکه شده بود. " م- من نمی تونم باور کنم ت- تو طراح برند مورد علاقه منی..." سهون دوباره خندید، بیشتر سمتش خم شد تا در گوشش زمزمه کنه.

" تو حتی نمیتونی باور کنی چی میخوام الان بهت بگم."

" چ- چی؟" جونگین اینو پرسید، در حالی که صورتش به خاطر نفسای گرم سهون کم کم گرم میشد.

" من صاحب اون مغازه بابل تی هم هستم."

" چی؟! "

سهون خندید، جونگین فقط خیلی ساده و بامزه بود.

" شوخی کردم. ازت میخوام که دوست پسرم باشی."

" چی؟!"


The End



نویسنده :  yinsiin
ترجمه :مهسا




برچسب ها: happysehunday، sehun، oh sehun، exo،

تاریخ : دوشنبه 23 فروردین 1395 | 08:17 ب.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی