تبلیغات
The Candles - Homicide Classroom || 11



سلام دوستان
بله براتون قسمت 11 کلاس آدم کشی رو آوردم.
حرفای خود میترا رو هم آخر داستان بخونید.


http://s3.picofile.com/file/8227025234/homicide_classroom_season_1.jpg

HOmiCIde CLasSRoOm

살인 교실

11


توی اتاق ِ مشترکش با هیون ، روی طبقه ی پایین تخت دو طبقه اشون دراز کشیده بود و از درد به خودش میپیچشد . درد وحشتناکی که منشا اش از سرش بود . از هجوم بی وقفه ی خاطرات گدشته اش !
اشک بود که از چشم هاش میریخت و جونگمین نا امیدانه سعی داشت صدایی که یادش رفته بود "نداره" رو خفه کنه تا به گوش هیون نرسه !
روی شکم خوابید و صورتشو توی بالش کوبید . قطرات اشکش روی بالش میغلطیدن و جای صورتش کاملا خیس و آزار دهنده شده بود ، ولی براش مهم نبود . توی ذهنش تصاویر وحشتناکی میچرخیدن ... لباس های سرخ از خون پدر و مادرش که بیرون کشیده شدن و با چشم های خودش ، برای بار هزارم توی خاطرات به یاد آوردش ، دید که کسی سر پدرش رو برید !
سرش رو محکم تر توی بالش فرو برد . ولی هجوم کابوس وار ِ خاطره هاش نمیذاشتن نفس بکشه ... مـُثله مـُثله شدن پدرش ، انگار جگرش رو خراش میداد . قلبش دیوانه وار میکوبید و نفسش منقطع بود . مادرش رو بارای هزارمین بار به یاد آورد که کسی پاهاشو محکم روی پاهای جسم بی جونش میکوبه ... با گوشهای خودش شنید صدای خورد شدن ِ پاهاشو برای باز هم هزارمین بار ...
و نگاهش به چشم های ملتمس ِ اون دختر افتاد که برهنه ، بین مرد ها دست به دست میشد و بدنش حراج میشد بین ِ اون همه کثافت .... جیغ های جیا ک مرتب داشت اونو صدا میکرد ، توی گوشش اکو میشد و خودش که با دست های شکسته و پاهای آشو لاشش حتی نمیتونست تکون بخوره ... زبونی که توی دهانش نمیچرخید و با چشم های خودش دید ، که آخرین امیدش ... دختری که دوستش داشت ، در حالی که هنوز تو دستای مرد کثیفی ، کوبیده میشد ، بی جون روی زمین افتاد ...
نفهمید چی شد ... فقط حس کرد کسی از یقه اش گرفتش و بلندش کرد و بعد سرش محکم به زمین کوبیده شد ... دیگه هیچی نفهمید ...
نفسش رو محکم بیرون داد . موهاشو بین دستاش گرفت و کشید ... داشت دیوونه میشد ... داشت از هم میپاشید ... قلبش درد میکرد ... سرش درد میکرد و اون لحظه خدا میدونست که دوست داره بمیره ...
خودشو از تخت پایین انداخت و کشون کشون ، خودشو روی زمین به طرف در کشید . دستگیره رو گرفت و بعد از باز کردن در ، از اتاق بیرون رفت ...
به زور خودشو به پنجره ی راهرو رسوند و از کمر ، ازش آویزون شد . نگاه لرزونش توی اون چشم های سرخ و پف کرده اش بیداد میکرد ... رگ های اطراف چشمش به خاطر وضعیتی که توش قرار گرفته بود و هجوم ِ خون به سرش ، باد کرده بودن و حس میکرد چشماش هر لحظه میتونن از کاسه بیرون بپرن !
همونطوری و تو همون حالت ، فشاری به پاهاش آورد و از هفت متر ازتفاع ، پرت شد پایین ...
با پهلو محکم زمین خورد .. ناله ای آرومی از دهنش خارج شد ...
مطمئن بود یکی از دنده هاش شکسته . شک نداشت ! چون با برخوردش با زمین  نفسش برید و دردی که توی قفسه ی سینه اش ، پیچید ، مطمئن ترش کرد ...
توی همون حالت ، خودشو به سمت دروازه ی فوتبال ِ معروف ِ آکادمی کشوند و کنج توری توی خودش مچاله شد ... سرش رو روی زانو هاش گذاشت و بی توجه به درد وحشتناکی که داشت ، سعی کرد نفس های عمیقی بکشه ... بدون اینکه کنترلی روی اشک هاش داشته باشه ...
***
میتونست تکون های تخت رو حس کنه . جونگ مین بی قرار بود ... نفس های بلند و کش دار عمیقش ، یا حتی صدای کوبیده شدن سرش روی بالش رو هم میشنید . نمیدونست چشه . چرا این طوری شده ؟
بر عکس چیزی که جونگ مین فکر میکرد ، هیون امشب بی خواب شده بود . ناجور هم بی خوابی به سرش زده بود و روی طبقه ی بالای تخت ، بی حرکت دراز کشیده بود و به سقف ِ سفید و خالی ِ بالای سرش زل زده بود . با خودش فکر میکرد چی باعث شده که جونگ مین ِ بی تفاوت ، سرد و همیشه ساکت ؛ حالا مثل اسپند روی آتیش بشه و مثل مار به خودش بپیچه ؟
نمیدونست چرا ! ولی حس میکرد همش به خاطر حرف های بعد از ظهر ِ شیلره ... کار های اون مردک هم مشکوک بود . چه دلیلی داشت تو چشم های جونگ مین زل بزنه و اونهمه جفنگیات سر هم کنه ؟ کشتار ِ آزمایشگاه ِ محرمانه ی میکروب شناسی ... بمبئی ِ هند ...
یعنی جونگمین و گذشته اش به این ماجرا ها ربطی داشتن ؟
با عجیب تر شدن حرکت های تخت سرش رو آروم چرخوند و به پایین نگاه کرد . چشم هاش از دیدن جونگ مین تو اون وضع اسف بار گرد شد . وقتی جسم تقریبا بی جونش رو دید که کشون کشون به سمت در رفت ... خواست از تخت پایین بپره و بره کمکش ... ولی میدونست جونگمین کسی نیست که شوخی کنه ... از روبرو شدن با جونگ تو این وضع ، تقریبا میترسید . چون این مرد دوست نداشت کسی ضعفشو ببینه ...
فقط توی سکوت تقلاهاشو تماشا کرد تا وقتی که از اتاق بیرون رفت و در رو نیمه باز ول کرد . و مدتی بعد تونست صدای تالاپ افتادن چیزی توی حیاط رو بشنوه . صدای ناله ی ضعیفی رو شنید که حاضر بود قسم بخوره مال جونگ مینه ... و بعد ... سکوت مطلق !
این بار نتونست تحمل کنه ... از تخت پایین پرید و تقریبا به سمت ِ پنجره ی راهرو دوید . از پنجره خم شد و پایین رو نگاه کرد . جونگ مین رو دید که با وجود دردی که کاملا از چهره اش مشخص بود خودش رو به سمت دروازه کشوند و توی خودش جمع شد ...
آهی کشید ... چه شبی بود امشب ... شبی که الهه ای سنگی مثل جونگ مین رو به این روز انداخته بود ...
از پنجره دور شد و به سمت اتاقشون رفت . دلش نمیخواست جونگمین بفهمه که بیدار بوده و دیدتش ! واسه همین در رو همونطوری باز گذاشت و دستاشو لبه ی تخت خودش ،طبقه بالا انداخت و خودش رو بالا کشید .
سرش رو روی بالشش گذاشت و نفس عمیقی کشید . بدون اینکه خودش بخواد پرت شد به اتفاقات گذشته اش ...
توی حجم خاطراتش زن ِ چشم بادومی ِ شیک پوشی رو دید با نگاهی مخوف ! زنی که ذره ای حس ِ مادرانه توی وجودش نبود ، ولی هیون اون رو بی اندازه دوست داشت ... به عنوان مادرش ...
زنی که تمام سهم هیون از مادرانه هاش ، آغوش خونین اش دم ِ آخر بود و قبل از اون ، شنیدن گاه به گاه ِاسم ِ کره ایش ، از زبون ِ اون ... وقتی لب هاشو غنچه میکرد و زیر لب میگفت :" هیون جونگاااا ...."
دوباره نفسشو عمیق کرد و دست هاشو زیر سرش گذاشت . سفیدی ِ بی اندازه ی سقف چشماشو میزد . حتی توی اون تاریکی ... ولی یه جفت چشم ِ عسلی رنگ ، جلوی چشم هاش و توی خیالاتش میرقصیدن و صدای ِ خش دار ِ صاحب ِ اون چشم ها توی ذهنش اکو میشد ...
-    اونا کشتنش ...
اون زن توی خون ِ خودش غلط میزد ... تمام بدنش پر از دُمـَل های چرک و خون شده بود و مرتب ، خونی با رگه های سبز تیره رنگ رو استفـ.راغ میکرد ...
هیون حتی با وجود کثافتی که تو وجودش موج میزد ، باز هم نتونست جلوی خودش رو بگیره ...نتونست اون زن رو ... در واقع چیزی که ازش به جا مونده بود رو ، در آغوش نگیره ... نتونست برای اولین بار ، به زبون ِ مادریش ، نگه "مامان ..."
و همون یک کلمه  بود که همیشه تو ذهنش حک شد ... چون با آخرین بالا اومدن خون از گلوی زن همراه بود و وق زدن چشم های سرخش ... بریدن ِ نفسش و کم کم سرد شدن ِ جسم ِ مشمئز کننده و بی جونش ... تو دست های هیون ...
سرش رو تکون داد تا افکار مزاحم رو از ذهنش بیرون کنه ... اما نتونست مانع از اکو شدن ِ چند باره ی همون جمله ی مرد چشم عسلی ... پدر ِ پنهانیش ... شیلر بشه ....
-    اونا کشتنش ....
 خیلی ناگهانی تو جاش نیم خیز شد و نشست . موهاشو از سر کلافگی بهم ریخت . به دیوار پشت سرش تکیه زد و بالششو بغل گرفت .
چقدر دلش آغوش مادرانه میخواست . آغوش همون زنو ... به همون آغوش کثیف ولی پر از محبت دو طرفه هم راضی بود ... دلش میخواست به اندازه ی همه ی این ده سالی که از مرگش گذشته اسمش رو از زبونش بشنوه ... دلش میخواست دُمـَل های خون و چرک پاک بشن و همون پوست صاف و سفید رنگ رو ببینه ... همون پوستی که هیون با دیدنش آرزو میکرد همسر آینده اش هم همین طور باشه ... با همین لطافت ... با همین زیبایی ...
ولی بیزار شده بود ... با وجود همه ی دلتنگیش ، از هر آغوشی بیزار شده بود .... این کیم هیون جونگ ... در واقع این هاوارد شیلری که ساعت 3 شب توی تختش توی طبقه ی دوم نشسته بود ، به دیوار تکیه داده بود و بالشش رو بغل کرده بود و نفرت تو نگاه ِ جمع شده اش ، موج میزد ، تو تمام 28 سال ِ زندگیش فقط یک بار در آغوش کشیده شده بود ... در واقع در آغوش گرفته بود ... بدن یه زن رو ... که با اون حجم ِ زشتی ها و درد هاش ، حتی نمیشد اسم ِ "زن" رو توی اون لحظات آخر براش به کار برد ...
بعد از اون دیگه هیچ وقت هیچ زنی رو لمس نکرد . مسخره بود ولی با اون سنش ، هنوز بـ.اکره بود ! مگه این صفت فقط برای دختر هاست ؟ مگه نمیشه برای پسری به کارش برد که از همه ی زن ها بریده ؟! که قسم خورده مادرش ... مادر ِ بی شباهت به انسانش تو اون لحظه ی آخر ... تو اون نفس ِ آخر ... اولین و آخرین لمس ِ یه زن باشه براش !؟
نمیدونست چقدر گذشته که توی افکار ِ بی سر و تهش غرق بوده ... فقط وقتی صدای قدم های نامتعادلی که به سمت اتاق روون بودن رو شنید به خودش اومد . بالش رو روی تخت گذاشت و دراز کشید . چشم هاشو بست و تونست گذشتن جونگمین از کنار تخت رو حس کنه ! نمیدونست با دردی که تو تنش میپیچه ، که از صدای نفس های یکی در میونش هم معلومه ، میخواد چیکار کنه ...
شاید همین باعث شد که چشم هاشو باز کنه و آروم به جونگمین که مستاصل وسط اتاق ایستاده و به تختش خیره شده بگه :" بهتر نیست بریم بیمارستان ؟"
جونگمین با وجود همه ی درد های عجیب و غریب و وحشتناکی که تحمل میکرد و آشفتگیِ خیالش ، از همون اول ورودش به اتاق متوجه نفس های نامنظم هیون شده بود و فهمیده بود بیداره . پس زیاد جا نخورد !چون هیون فرصت نکرده بود به نقش بازی کردنش درست فکر کنه ...
با صدای خش دارش نالید :" به فکر خودت باش و بتمرگ !"
هیون روش رو از اون برگردوند و به سمت دیوار برگشت . زیر لب ، طوری که جونگ مین بشنوه با حرص گفت :" به درک ! با این دردت بمیر !"
چشم هاشو روی هم فشرد و منتظر نشد که جونگمین جوابی بهش بده ... چون خواب اصلا بهش صبر نداد و قبل از اینکه جونگمین تغییری تو ایستادن و نگاه پر از استیصالش به تخت بده ، صدای خور خور ِ آرومش بلند شد .
جونگ مین پوفی کشید . به سختی به سمت تختش رفت و روی اون دراز کشید . حالا این درد لعنتی هم به معضل هاش اضافه شده بود و به بی خوابیش دامن زده بود ...
دستش رو به سمت جیبش برد و گردنبند جیا رو توی دست هاش لمس کرد . با همه ی آشفتگیش ، به یه نتیجه ی مهم رسیده بود ... این که باید جیا رو نجات بده و از این مهلکه دور کنه ...باید ...
***
جیا مستاصل از خواب پرید ... کابوس ِ بدی بود ... کابوس ِ بدن بی جون جونگمین  ... که از بین پلک های نیمه بسته اش دیده بود ... کابوس قفسه ی سینه ای که بالا و پایین نمیشد از پر و خالی شدن ِ حجم ِ نفس تویه ریه اش ... و کابوس ِ سیاهی بزرگی که جلوی چشم هاشو گرفت و وقتی دوباره همه جا روشن شد ، دیگه نه جونگ مینی وجود داشت و نه عشقی ...
***
با صدای فریادی ، از خواب پرید و نگاه خواب آلود و مستاصلش رو به جونسو داد که با نگرانی جونگ مین رو صدا میزد . در به شدت باز شد و سونگ هیون تقریبا خودش رو به داخل اتاق پرت کرد . سوال توی ذهنش رو سونگ خیلی زود تر از جونسو پرسید :" چی شده ؟"
-    تبش خیلی بالاست ... داره میسوزه ... بیهوشه ... بیهوشه بچه ها ...
از تخت پایین پرید و به صورت عرق کرده ی جونگ مین نگاه کرد :" خدای من .... جونگ مین بیدار شو ....پـــــــــارک جونگ مین !"
حتی فریادش هم باعث نشد جونگ از جاش تکون بخوره ! تشک تخت ، زیرش تماما از عرق وحشتناکی خیس بود و موهاش خیس ِ خیس به هم چسبیده بودن .
جونسو معطلش نکرد . سریع دستش رو زیر زانوی جونگمین انداخت و اونو بلند کرد و خواست از اتاق بیرون بره ک هیون نالید :" دیشب خودشو از پنجره راهرو پرت کرده بود پایین !"
سونگ هیون غرید :" همون عادت مزخرف همیشگیش !"
جونسو چیزی نگفت . سوال های زیادی تو ذهنش میچرخیدن ولی توی اون لحظه تنها کاری که ازش بر میومد بردن جونگمین به بیمارستان بود ...
به سرعت طول راهرو رو دوید و بی توجه به سیل دانش آموزا و جیغ های وحشتناکشون ، جونگمین رو روی دست هاش به سمت پارکینگ برد و توی ماشینش گذاشت . سوار شد و فورا حرکت کرد .
حتی مهلت نداد سونگ یا هیون هم همراهش بشن ... از اون ها گذشته ، حتی نتونست نگاه ِ خونسرد ِ هیوسونگ رو که به دیوار تکیه زده و نگاهش میکرد ببینه ! و نتونست بفهمه ک چشم های هیوسونگ توی یه لحظه ریز شدن و لبخند عجیبی روی لب هاش نشست ... لبخندی که پشتش راز بزرگی بود ... خیلی بزرگ ...


***
بازم ببخشید . هم میخواستم یه خماری بدم هم وقت بیشتر نوشتن نداشتم !






طبقه بندی: Homicide classroom،

تاریخ : سه شنبه 24 فروردین 1395 | 09:21 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی