تبلیغات
The Candles - Flowerboy Classmate ||| 28



سلام و درود بر دوستان
خوب و خوشید؟

خب یکی از بچه ها لطف کرد و برای قسمت قبل یه نظری گذاشت درباره خواننده های خاموش. خواستم اینجا هم ازش تشکر کنم.
اینج هم میگم من داستانو برای دل خودم مینویسم ولی از نظرای شما انرژ میگیرم حتی اگه یه سلام خشک و خالی باشه.
بازم ممنون.

بفرمایید ادامه. این قسمت یک عدد شخصیت جدید داریم البته فقط اسمش هست. ایشالا تو قسمت بعد کاملا باهاشون آشنا میشین.





هایهون : ببخشید سهون که دیر جواب میدم. یه شرایطی پیش اومده بود که نمیتونستم جواب بدم. خیلی خوشحال شدم وقتی پیامتو دیدم. راستش یه جورایی مطمئن بودم قبول میکنی ولی مگه تو با گذشته ات چه مشکلی داری؟
مطمئن بودم این سوالو میپرسه. انگار من و اون توی این مدت خوب همدیگرو شناخته بودیم. برای یه لحظه فکری تو ذهنم جرقه خورد
نکنه هایهون مربوط به گذشته ام میشه؟
خب امکانش بود ولی خب اگه اینطور بودو اون خودشو معرفی نکرده بود، پس اونم نمیخواست حقیقتو بهم بگه. درنتیجه این نظریه رو نادیده میگیرم.
سهون : خب راستش من و برادرم تقریبا پنج سال پیش تصادف کردیم. من برادرمو توی اون اتفاق از دست دادمو شک بزرگی بهم وارد شده. به خاطر همین فراموشی گرفتم. یه سری چیزا رو به کمک خانواده ام به یاد آوردم ولی خیلی چیزا برام گنگن.
هایهون : حالا چی شد یه دفعه تصمیم گرفتی دنبال گذشته ات بری؟
سهون : دقیق نمیدونم چی شده که بعد از این همه مدت گذشته برام مهم شده ...
هایهون : شاید چیز مهم و خاصی نیست که به یاد نمیاریشون ..
سهون : نه مطمئنم یه نفر بوده که برام خیلی مهم بوده .... صداشو مدام میشنوم ولی نه قیافه اش یادمه نه اسمش نه اینکه چه ربطی به من داشته ....
هایهون : معلومه که خیلی گیج شدی
سهون : آره. راستش بدتر از اون حس کنجکاویه که به سراغ اومده. دارم دنبال سرنخا میگردم.
هایهون : به نظر میاد این وکالتم داره یه جایی به دردت میخوره ...
سهون : اوهومممم ...
هایهون : خب وکیل اوه، هنوز طراحا رو نکشیدی؟ خیلی عقبیم ..
سهون : میخواستم مشغول طرح زدن بشم. تموم که بشه برات ایمیلشون میکنم ..
هایهون : پس موفق باشی ...
سهون : مرسیی ...
حرف زدن با هایهون انگیزه امو بیشتر کرده بود. شاید چون اون یه غریبه بود که راحتتر و بدون دروغ حرف بزنم.
انقدر انرژی گرفته بودم که تا آخر شب بیشتر طرحا رو کامل کردمو برای هایهون فرستادم. اونم از انرژیم جا خورده بود و کلی از طرحا تعریف کرد. میگفت مطمئنه که من این استعدادو از قبل داشتم. همه اینا دلیلی شده بود که بیشتر از قبل درباره گذشته ام کنجکاو بشم.
آخر شب تصمیم گرفتم یه نگاهی به عکسای گوشیم بندازم. گوشیو به لبتاب وصل کردم ولی پشیمون شدم. به یاد آوردن خاطراتم باعث بهم ریختن سیستم عصبیم میشد. اینو دیشب فهمید. وقتی اون سردرد وحشتناک به سراغم اومدو بعدش خون دماغ شدم. قبلا هم این سردردو موقع به یاد آوردن خاطراتم میگرفتم ولی اون چیزی که دیشب تجربه کرده بودم از همه بدتر بود. بهتر بود خیلی به خودم فشار نمی آوردم چون ممکن بود قبل از فهمیدن گذشته از پا می افتادم. لب تابمو خاموش کردمو موبایلمو برداشتمو رفتم سمت تخت خواب. بدون اینکه بفهمم راحت خوابم برد.
صبح با یه انرژی مضاعف بیدرا شدمو رفتم سرکار. گزارشای دیروز و البته پرونده جدیدی که مسئولش شده بودمو منشی روی میزم گذاشته بود. گزارشا رو خوندمو مشکلی ندیدم. پرونده جدید و نقدایی که دیروز توی جلسه درباره اش شده بود رو با دقت مطالعه کردم.
برام عجیب بود که با وجود علاقه ام به هنرو نقاشی از کار وکالتم لذت میبردم.
بعد از خوندن تمام اطلاعات به این نتیجه رسیدم که باید یه سر به اداره پلیس میرفتم.
وسایلمو جمع کردمو و از اتاقم زدم بیرون. از منشی خواستم تا اگه پدرم دنبالم گشت بهش بگه که تو اداره پلیس کار داشتم. اداره پلیسی که باهاش کار داشتم همین نزدیکی بود. البته چیز طبیعی بود که پرونده های ما همه مربوط به همون اداره پلیس باشه. درسته که همیشه با ماشین میرفتم تا زودتر برسم ولی امروزو ترجیح دادم پیاده تا اونجا برم. پیاده رویی که نیم ساعت طول کشید.
ورودم به ساختمون با دیدن یه چهره آشنا مصادف شد.
سهون : هیونگگگگ ...
-: اووه سهونا ...
کریس هیونگ. البته اسم واقعیش این نبود. اون متولد چین بود که واسه یه ماموریت تقریبا یه سال پیش اومد اینجا ولی خب یه عشق فوق العاده اینجا نگهش می داره. جونهی. کار آموزی که یه سال پیش همکارش شد ولی بدون اینکه بفهمه یه نفرو عاشق خودش کرده بود. خب تو این یه سال همه اونو کریس صدا میکردن و تو خیلی از پرونده ها به من کمک کرده بود.
نمیدونم شاید این سرنوشته که همیشه هر جا که باشم، یه هیونگ هست که به من کمک کنه.
کریس سمتم اومدو باهام دست داد.
کریس : چه خبر؟ از این طرفا؟
سهون : به خاطر یکی از پرونده ها اومدم.
کریس : بیا بریم بشینیم.
با کریس پشت میزش نشستیم و کریس اطلاعاتی که واسه پرونده نیاز داشتمو در اختیارم گذاشت. بعد از یه ساعت بحت کردن با کریس و بررسی اطلاعات بالاخره به نتیجه رسیدم. پرونده رو همراه با اطلاعاتش داخلم کیفم گذاشتم.
سهون : ممنون هیونگ
کریس : کاری نکردم. بشین برم یه قهوه بیارم.
سهون : باشه.
کریس رفتو من دوباره ذهنم درگیر گذشته شد. نا خودآگاه یه اسم تو ذهنم نقش بست.
" جو هیون "
شاید میتونستم از طریق کریس یه نشونه ای ازش پیدا کنم.
کریس با دوتا لیوان قهوه برگشت. یه لیوانو مقابل من گذاشتو روبروم نشست.
کریس : چه خبرا؟ پدرت خوبه ؟
سهون : باباخوبه. خبریم جز کار نیست.
کریس : اینقد خودتو خسته نکن پسر. یکم به خودت برس. یه دختری تور کن ...
سهون : هیونگگگ ...
کریس : شوخی کردم پسر. عشق خودش راهشو پیدا میکنه
سهون : من که نمی فهمم ...
کریس : به موقعش میفهمی. سرتو کردی توی این قانونا از دنیا عقبی. اگه کمک خواستی بگو ...
سهون : راستش یه خواهشی ازت دارم ولی مربوط به کار نیست ... شخصیه ...
کریس : میشنوم ..
تمام اتاقات مربوط به تصادف برادرم و گذشته و اتفاقاتی که جدیدا افتاده بودو برای کریس تعریف کردم.
کریس : خب حالا من چه کاری میتونم برات بکنم؟
سهون : من فقط یه اسم از خاطراتم پیدا کردم ... جوهیون ... تو مدرسه امون بوده ...
کریس : فاملیش ؟
سهون : هیچییی ... فقط میدونم یه دختر خوشگل تو مدرسه امون بود .. از سال بالاییا ... اسمشم جوهیونه ...
کریس : اینجوری پیدا کردنش یکم سخته ..
سهون : میدونم ولی این تنها سرنخیه که دارم
کریس : نکنه عشق اولته؟
سهون : فکر نکنم ولی باید خیلی چیزا درباره ام بدونه ...
کریس : خب بذار برات یه نگاهی میندازم ...
سهون : ممنون ...
کریس مشغول گشتن توی اطلاعات پلیس شد.
کریس : بائه جوهیون ... این توی مدرسه اتون بوده....
به صفحه نگاهی انداختم. عکسی که اونجا بود قطعا الان دختری بود که من توی فیلم تولدم دیده بودم.
سهون : خودشه هیونگگگ ... یه عکس ازش داشتم .... همینههه ....
کریس : خب بذار ببینم آدرسی چیزی ازش هست یا نه  ..... اوممممم .... اوووه تو همون مدرسه معلمه ....
مطمئنم چشمام برق میزدن و نور امید تو چهره ام پیدا بود.
سهون : ممنون هیونگ ... این عالیه ..
کریس : قابلی...
قبل از اینکه منتظر حرفای کریس بشم لیوان قهوه رو روی میز گذاشتمو کیفمو برداشتم و رفتم.
سهون : خداحافظ هیونگ. واقعا از کمکت ممنون ... بعدا میبنمت ....
تند حرفامو زدمو از اونجا زدم بیرون حتی منتظر حرفای کریس نشدم. با قدمای سریع سمت پارکینگ رفتم. راهی که اومدنه نیم ساعت طول کشیدو 20 دقیقه برگشتم. سوار ماشینم شدمو نگاهی به ساعت انداختم. نزدیک ناهار بودو من دیگه تو دفتر وکالت کاری نداشتم. گوشیمو برداشتمو به دفتر زنگ زدم. به منشی گفتم که دیگه برنمیگردم دفتر. ماشینو روشن کردمو راه افتادم. احساس میکردم باید هرچه زودتر جوهیونو میدیدم.
حتما جوهیون درباره گذشته ام خیلی چیزا میدونست.






طبقه بندی: Flowerboy Classmate،
برچسب ها: exo، flowerboy classmate، sehun، chanyeol، baekhyun، chen،

تاریخ : سه شنبه 24 فروردین 1395 | 09:28 ب.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی