تبلیغات
The Candles - Homicide Classroom || 12



سلام دوستان.
از طرف میترا به خاطر تمام کامنتاتون تشکر میکنم.
ایشالا خودش زودتر سرش خلوت شه و پروژه هاش خوب پیش برن میاد.

این شما و اینم قسمت دوازدهم.


http://s3.picofile.com/file/8227025234/homicide_classroom_season_1.jpg

HOmiCIde CLasSRoOm

살인 교실

12


نگاهشو به جونگ مین ِ بی هوش داد و آهی کشید . داشتن به کجا میرفتن ؟ از آینده ی نا معلومش میترسید ... از این که معلوم نبود حد اقل چند وقت دیگه حق زندگی داره ...
نمیدونست چی باعث شده جونگ مین به این روز بیفته ... ولی یه چیزی رو خوب میدونست ... این که اون هم مثل خودش داره کم میاره !
جو بیمارستان براش یه جورایی عذاب آور بود . تا جونگ مین به هوش بیاد ، باید یه کم تو هوای آزاد قدم میزد .
خواست از کنار تختش بلند بشه ، ولی یه لحظه از حرکت ایستاد . با تعجب به دست جونگ مین خیره شد که دور مچ دستش حلقه شده بود ...
خم شد و توی چشم های سیاه ِ اون زل زد :" خوبی؟"
صدایی از جونگ مین در نیومد . ولی همونطور نگاهشو از جونسو برنداشت . جونسو متوجه چیز خنکی شد که کف دستش قرار گرفت . نگاهشو ب دستاش داد و از چیزی که میدید چشماش گرد شد ! یه گردنبند قلب مانند ...
قبل از این که چیزی بگه صدای خفه ی جونگ مین رو شنید ...
-    کمکم کن ....
جونسو گردنبند رو توی دست هاش بر انداز کرد :" چطور میتونم کمکت کنم ؟"
-    من باید جیا رو پیدا کنم ... اون در خطره ... اون .. همون کسیه که من سالها پیش عشقمو بهش اعتراف کردم ...
متعجب شد از اینکه میشنید جونگ مین ِ بی احساس ...
-    چطور باید این کارو بکنم ؟ جونگ مین ؟ تو ... گذشته ات یادته ؟
نفس عمیقی کشید :" شیلر یادم اورد ... اون مرد احمقه ... خیلی احمق تر از اونی که فکرشو بکنی ..."
چشم های جونسو گرد شد و به دست جونگ مین چنگ زد :" پس تو توی بمبئی بودی ؟ هند ؟ "
سرش رو تکون داد :" اون لعنتی ها به خاطر الفا سیزده پدر و مادر منو کشتن ... و من حاضر نیستم هیچ قدمی برای به دست اوردن اون اسلحه بردارم ... چون باعث میشه تنها کسی که برام مونده رو هم از دست بدم !"
جونسو حرفای جونگ مین رو خوب میفهمید . باید هر طور شده بهش کمک میکرد ... ولی چه طور ؟ فکرش رو به زبون آورد ...
-    من باید چیکار کنم ؟
جونگ مین دستش رو فشرد :" باید همه ی اون آلفا سیزده ها رو قبل از این که دست شیلر بهشون برسه نابود کنیم ... و جیا رو نجات بدیم ..."
لبخندی روی لب های جونسو نشست :" من باهاتم ..."
نگاهشو به صورت سرخ و عرق کرده ی جونگمین داد . میدونست فشار زیادی برای حرف زدن به خودش اورده . آروم گفت :" استراحت کن !"
گردنبند رو تو دست های جونگ مین برگردوند و با لبخند گرمش ، اونو مطمئن کرد که خوب کسی رو برای کمک گرفتن انتخاب کرده ...
***
روی صندلی نشسته بود و باز هم به جونگ مین زل زده بود . حرف های اون توی ذهنش میچرخید ... مصمم بود که کمکش کنه ... چون خودش هم خسته شده بود ... چون دلش میخواست عین آدم زندگی کنه ... ولی نمیدونست چرا نمیتونه به هیون جونگ و سونگ هیون بگه ... جونگ مین هم ازش همینو خواسته بود ... که بین خودشون بمونه ...
هیون جونگ مطمئنن میکشتشون ! چون ورژن کوچیک تر ِ شیلر بود و بعضی اخلاقاش به طرز عجیبی با اون مو نمیزد ! و سونگ هیون ... با این که 9 سال بود میشناختش ... ولی میدونست که اون بشر آدمی نیست که بشه رو حرفش حساب کرد ! برای برادراش هر کاری میکرد ولی این موضوع فرق داشت ...
چند تقه به در خورد و جونسو سرشو برگردوند . نگاهش تو چشم های آروم ِ هیوسونگ خیره موند و دلش از استرس مبهمی پیچ خورد .
بلند شد و به سمتش رفت .
-    تو ... اینجا چیکار میکنی ؟
صدای هیوسونگ عجیب شده بود . گرفته ... و بر عکس همیشه ، هیچ محبتی ته صداش نبود ...
-    باید باهات حرف بزنم ... کیم جون سو !
جونسو نگاه دیگه ای به جونگ مین که خواب بود انداخت و از در بیرون رفت .
**
هر دو روی نیمکت نشسته بودن و جونسو به این فکر میکرد که چرا هیوسونگ انقدر عجیب شده ؟ به این دختر شک داشت ! این لحظه ...
صدای اون رو شنید :" من تو رو خوب میشناسم ! "
جا خورد ! ولی بروز نداد :" منم تو رو خوب میشناسم ! مثلا دوستیم !"
-    خودتم میدونی که داری از حقیقت فرار میکنی ! آکادمی ِ مورداک چجور جاییه ؟ یه جا برای پرورش قاتل های زبده ؟!
حس کرد مغزش داره متلاشی میشه ... هیوسونگ ...
طبق غریزش عمل کرد . اونو از کمر گرفت و با سرعتی باور نکردنی ، توی ماشینش که همونجا پارک بود انداخت و در حالی که اسلحه ای رو نامحسوس روی پیشونیش گرفته بود غرید :" سرجات بمون و تکون نخور ! واگر نه یه گوله حرومت میکنم !"
هیوسونگ توی خودش جمع شد . تو سکوت پیش اومده چشم هاشو به جونسو دوخت که سعی میکرد با یه دستش ماشین رو برونه ...
بالاخره نزدیک یه سوله ی خرابه و قدیمی ، اتوموبیل رو نگه داشت . پیاده شد و در عقب رو باز کرد . یقه ی هیوسونگ رو گرفت و اونو از ماشین بیرون کشید . همونطور که اسلحه رو روی شقیقه اش نگه داشته بود ، اون رو به سمت سوله کشید . جالب بود که هیوسونگ نه حرفی میزد ، نه تقلایی میکرد و نه حتی تلاشی میکرد برای اینکه خودش راه بره !
با این که نمیخواست ، ولی اونو کف زمین پرت کرد و سعی کرد به چهره ی در هم رفته ی اون ، که آرنج ِ زخم شده اش رو تو دست گرفته بود بی توجه باشه ... ولی نمیتونست ... اون قلبی که شیلر فکر میکرد 9 ساله از سنگ شده ، حالا داشت بی وقفه میتپید و حاضر بود همینجا به جای هیوسونگ ، خودش رو بکشه ...!
چند قدم به سمتش رفت و اسلحه رو بالای سرش نگه داشت :" تو کی هستی ؟"
صدای خفه ی هیوسونگ رو شنید :" جونسویاااا ... مامان دوک بوکی پختههههه! همونی که دوست داری !"
سرش رو بین دست هاش گرفت ... هیوسونگ دیوونه بود ؟ این ... حرفا ... این لحن ِ آشنا ... دقیقا حرف های مادرش بود ... چند روز قبل از مرگش ...
هیوسونگ داشت ادای مادر ِ جونسو رو در میاورد ! و جونسو ناباور به پوزخند روی لب های اون خیره شد ... که دوباره داشتن تکون میخوردن :" کلاس دوم ِ B ! دانش آموز ِ شماره ی 12 ! کیم جون سو ! محال ممکنه که تو اون دختر ِ بی بی فیس ِ توی کلاس رو که همه مسخره اش میکردن از یاد برده باشی !"
روی زمین نشست . خیره شد به هیوسونگ که حالا صاف نشسته بود و به دیوار تکیه داده بود . حتی فراموش کرده بود که باید اسلحه اشو به سمت اون بگیره و یه گوله تو مغزش فرو کنه !
-    تو ... هیو ... سونگ ... تو ...
بی اختیار قطره اشک کوچیکی از چشم هاش پایین اومد ...:" تو میدونستی ... تو ... منو از اول میشناختی ؟"
هیوسونگ لبخند تلخی زد :" ما حتی توی « گانگنام دو »همسایه بودیم ... اون بید مجنون ِ بزرگ و قدیمی ِ وسط محله رو فراموش کردی ؟ همیشه زیرش بازی میکردن بچه ها ؟ تو هم بودی ! ولی هیچ کس منو بازی نمیداد ... چون عجیب بودم ... چون بچه بودم ... "
چهار دست و پا به سمت جونسو اومد و یقه اشو توی دست هاش گرفت . زل زد به چشم هاش و صدای پر بغضش رو آزاد کرد :" چه بلایی سر خودت اوردی ؟ این بود همون پسر ِ مهربون ِ خانوم کیم که هر وقت با مادرم میشستن به صحبت ، حرفش میشد ؟ این بود همون پسری که من دو سال تمام ... عاشقش بودم ؟!"
مغز جونسو داشت منفجر میشد . هیوسونگ اسلحه رو از دستش که حالا بی جون شده بود بیرون کشید و کناری پرتش کرد . دستشو دور کمر جونسو حلقه کرد و سرشو روی سینه ی اون گذاشت ...
-    قلبت تند میتپه ... این یعنی منو فراموش نکردی ... این یعنی خود ِ واقعیتو فراموش نکردی کیم جونسو ...
آهی کشید و هیوسونگ رو از خودش جدا کرد :" جواب منو بده ! تو کی هستی ؟"
بلند شد و ایستاد و خاک لباس هاشو تکوند :" خیلی چیز ها هست که باید بدونی کیم جونسو ! ما سه ساله که تیم شما رو زیر نظر داریم ..."
جونسو هم بی توجه به لباس های خاکیش روبروی هیوسونگ وایساد :" شما یعنی کی ها ؟ آشنای قدیمی در اومدنمون باعث نمیشه نخوام بکشمت ! بدون اسلحه هم میشه !"
هیوسونگ روش رو از جونسو برگردوند :" ما یعنی سازمان امنیت ملی کره ی جنوبی !"
جونسو آهی کشید :" تو ... به من دروغ گفتی ... "
شونه هاشو محکم گرفت و تکونش داد :" به خودت بیا و این جهنمی که توشی رو نگاه کن ! لعنت به تو ! من مسئول پرونده ی مرگ سه دانشمند کره ای ام ! بعد از 9 سال هنوزم این پرونده بازه ! جونسو ! پدر و مادر تو و پدر ِ اون مردی که الان رو تخت بیمارستانه ! هر سه به یه دلیل کشته شدن ! همشون در حال کار روی یه پروژه ی مخفی برای ناتو بودن!"
آهی که از گلوش بیرون اومد باعث شد چهره ی هیوسونگ بیشتر در هم بره ... جونسو میفهمید این دختر چی میگه ... میدونست که میتونه بهش اعتماد کنه ... این که پدر و مادر اون و جونگ مین هر دو به یه خاطر مردن ، داشت مغزشو داغون میکرد ولی اون به همکاری ِ هیوسونگ احتیاج داشت ... پس صداشو صاف کرد :" کمکم کن هیوسونگ ! به من و جونگ مین کمک کن تا از این جهنم بیایم بیرون ... "
نفس عمیقی کشید :" ما دنبال جیا شرما میگردیم ! اون زن ... ما باید از اون محفظت کنیم !"
پوزخندی زد :" اوه ! ببین کی داره حرف از محافظت میزنه ... کیم جونسو ی شکنجه گر ! تو و اون پسره هر دوتون قاتل های حرفه ای هستین ! اونوقت چرا من باید بهتون اعتماد کنم و شما رو صاف ببرم پیش ِ دکتر شرما ؟"
چشم هاشو ریز کرد و به نگاه گستاخ هیوسونگ خیره شد :" تو میدونی اون کجاست ؟"
هیوسونگ پوزخندی زد . قبل از این که جونسو تکونی به خودش بده به سمت اسلحه ی روی زمین دوید و اونو برداشت . سرشو به سمت جونسو گرفت :" از جات تکون نخور ..."
صدای جونسو مثل یه ناله شد :" فکر کردم ... میتونم ... خوشبخت باشم ... کنار تو ... حتی اگه آخرش ... بمیرم ... "
جلوی پاهای هیوسونگ زانو زد . با یه دستش ، لوله ی اسلحه ی دست اون رو که حالا به خاطر شوک ، تو دستاش شل شده بود رو گرفت و روی پیشونیش تکیه داد :" بزن ... خلاصم کن ... لطفا !"
چشم هاشو بست و حتی خودشم متوجه اشک هایی که بی وقفه روی گونه هاش پایین می اومدن نشد ...
اما به جای صدای شلیک ، حس گرمای مطبوعی رو روی لب هاش حس کرد و وقتی چشم هاشو باز کرد ، اون دختر رو دید که داره با حرص میبوستش ...
سعی کرد هیوسونگ رو از خودش جدا کنه ... که موفق هم شد ...:" تو .. داری چی کار ..."
-    خفه شو ! فقط خفه شو و به حرفام گوش کن ... تو باید بری ... تو و اون پسره جونگ مین ! هر دوتون باید از این جا برین ! شما زنده نمیمونین !
نگاهشو به چشم های لرزون هیوسونگ دوخت و آروم گفت :" معلومه تو چته ؟"
بینیش رو بالا کشید :" نمیتونم به وظیفه ام عمل کنم لعنتی ... من ... دوستت دارم ... برام مهم نیست حتی اگه منو بکشی ... من بهت اعتماد دارم جونسو ... حتی اگه یه ... قاتل و شکنجه گر بی رحم باشی ... که میدونم نیستی ... هیچ وقت نبودی ... "
صدای هق هق گریه هاش توی سوله میپیچید ... و صدای جونسو با همون لحن آروم گوش هاشو نوازش میداد :" بیا با هم تمومش کنیم هیوسونگ ... بیا این بازی رو تمومش کنیم ... اگه قرار باشه بمیرم ... میخوام همه چیز رو مثل اولش کنم و بعد بمیرم ... جونگ مین ... باید به جیا برسه ... اون کسی رو داره که ..."
-    تو هم منو داری ...
***
حس کرد کسی داره از روی تخت بلندش میکنه ... چشماش رو باز کرد و گردن اون رو گرفت ولی با شنیدن صدای ناله ی آشنای جونسو ولش کرد . جونسو لبخند نامطمئنی بهش زد :" باید از این جا بریم ... قبل از این که هیون جونگ و سونگ هیون پیداشون بشه !"
جونگ حرفی نزد . میدونست که جونسو میخواد کمکش کنه پس ساکت موند و اجازه داد بلندش کنه .
به سمت ماشین ِ نا آشنایی رفتن .جونسو اون رو روی صندلی عقب ماشین خوابوند و خودش روی صندلی شاگرد نشست . چیزهایی که جونگ مین رو متعجب کرد ولی حرفی نزد تا جونسو خودش به حرف بیاد ...
صدای ظریف و زنونه ای رو شنید که با زبان مادریش خطابش میکرد :" پارک جونگ مین شی ... باید بریم پیش کسی تا برامون مدارک جعلی بسازه ... این کار ممکنه طول بکشه ... چیزی لازم ندارین ؟"
نگاه متعجب تر از قبلشو به جونسو داد که برگشته بود و با لبخند نگاهش میکرد :" هیوسونگه ! بعدا برات توضیح میدم ... و این که جونگ مین ... باید بهت تبریک بگم !"
چشماش گرد شد و آروم پرسید :" چرا ؟"
خندید اما تلخ ... :" مادرت ... هنوز زنده اس !"
نفس های جونگ مین تند و منقطع شد . از جاش بلند شد و خواست صاف بشینه که با حرکت یهویی ماشین پرت شد و چسبید به پشتی صندلی .
صدای هیوسونگ رو شنید و چشم هاشو از آینه دید که بهش خیره بودن :" دکتر الکس پارک و همسرش سارانگ شی ، توی حادثه ی آزمایشگاه محرمانه ی میکروب شناسی کشته شدن ... این چیزی بود که شما بهش فکر میکنین ! ولی در واقع این طور نیست . جیا شرما بعد از سوء قصد های پشت سر همی که بهش شده بود هنوز زنده بود . البته به سختی ... و مادرتون ... اون الان با پاهای مصنوعیش راه میره ... چون با وحشی بازی های کسایی که بهتون حمله کردن ... متاسفانه پاهاشو از دست داده ... "
نفس عمیقی کشید و نگاهشو از آینه گرفت . دوست نداشت چشم های اشکی ِ جونگ رو ببینه !
-    خانوم سارانگ تمام ِ سرمایه اشو ... در واقع چیزی که براش باقی مونده بود رو گذاشت روی پروژه ی نا تمام شوهرش ... پروژه ای که برای ساخت سلاح مرگباری به اسم آلفا سیزده بود ! اما در واقع ، پدر شما و همینطور پدر و مادر ِ جونسو شی ، هر دو سعی میکردن راهی پیدا کنن برای خنثی کردن اون بمب میکروبی ِ وحشتناک ... وقتی مقامات ِ مربوط به این جریان قضیه رو فهمیدن ، ... خواستن اون سلاح ها رو پس بگیرن و ... خب کره ی جنوبی ... سه تا از بهترین دانشمند هاشو از دست داد ...
جونسو که حالا داشت حقایق تازه ای رو میشنید پرسید :" پدر و مادر من توی گانگنام مردن ... اونا ..."
هیوسونگ نیم نگاهی بهش انداخت و دوباره به جاده خیره شد :" در واقع پدرو مادرت  کسایی بودن که فرمول آلفا سیزده رو داشتن ! ولی خب ... هیچ کس نفهمید اون فرمول های لعنتی کدوم گوری رفتن ... چون مسلما به دست ِ کسایی که دنبالش بودن نیفتادن ... چون در این صورت همه ی قضیه همون 9 سال پیش تموم میشد !"
انگار حرفاش هنوزم ادامه داشتن ... چون آهی کشید و آروم گفت :" 9 سال پیش سه نفر وارد آکادمی شدن ... چوی سونگ هیون هم با شما ها بود !"
جونگمین منتظر بود ادامه اش رو بشنوه و جونسو ، انگار متعجب از پیش کشیدن این موضوع ، سیل سوال ها تو سرش راه پیدا کرده بودن :" سونگ هیون میگفت با پدرش زندگی میکرده ... میگفت توی یه تصادف ، پدرش رو از دست داده ... خودش تصادف رو با چشم های خودش دیده بود !"
هیوسونگ تک سرفه ای کرد :" آقای چوی ، مسئول حفاظت از پروژه بود . از طرف کره ! اون توی پوسان به قتل رسید ... زمانی که داشت راهی برای فرار پیدا میکرد ... و چوی سئونگ هیون مسلما هیچ وقت چیزی از این موضوع نفهمیده ... اون فقط حادثه رو دیده .. کامیونی که پدرشو با ماشینش ... له کرده ! "
سوال اصلی رو جونگ مین پرسید ... سوالی که تو ذهن جونسو هم چرخیده بود ولی شاید ترسیده بود بپرسد اش ... چون اونم فهمیده بود که این وسط یه چیزی ... درست نیست !
-    پس هیون جونگ چی ؟







طبقه بندی: Homicide classroom،

تاریخ : یکشنبه 29 فروردین 1395 | 05:33 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی