تبلیغات
The Candles - Flowerboy Classmate ||| 31



سلام دوستان
خوب و خوشید؟

واقع شرمنده من نتونستم این داستانو برای خواننده های خودم و داستان میترا رو برای خواننده هاش آپ کنم.

خب باید بگم این قسمت داستان خیلی خیلی مهمه به نظر خودم. چون نکته اصلی گذشته سهونو این قسمت میفهمید.

راستی یه سوال داشتم دوست دارید براتون یه تیکه از قسمت بعدو آخر هر قسمت بذارم؟ مثلا آنچه خواهید خواند.

پ.ن: آقا من این پوسترو خیلی میدوسم. یه جورایی خواستم ذهن آشفته سهونو نشون بدم.





جوهیون : یه چیزی همیشه برام سوال بود....... این که شما چطوری با هم دوست شدین؟ یعنی اولین بار چجوری همدیگرو دیدین؟ جفتتون همیشه میگفتین یه رازه. حتی چانیولم نمیدونست ....
سهون : خببب ...
سعی کردم فکر کنمو به یاد بیارم. مطمئن بودم یادمه ...
جوهیون : اگه یادت نیست مهم نیست. به خودت فشار نیار
بالاخره یادم اومد.
سهون : سال اول دبیرستان ... اولین باری که برف می اومد ( جوهیون که داشت میرفت به سمتم برگشتو با تعجب به من که سعی داشتم به یاد بیارم خیره شد).... من داشتم تو حیاط میدویدم ... از اینکه برف می اومدو همه جا سفید بود خیلی خوشحال بودم ..... حواسم نبود ... خوردم به دونفر .... سه تاییمون پخش زمین شدیم ... وقتی چشمامو باز کردم اون چشمارو دیدم ... چشمایی که برق میزد ......
جوهیون : تو چهره اونا به یاد آوردی؟
سهون : نه... فقط چشماشووو ...
جوهیون : تعجبی نداره ... اون چشمای قشنگی داشت ...
سهون : فکر کنم
جوهیون : راستی گفتی دونفر بودن، یادت میاد اون یکی کی بود؟ یا چه شکلی بود؟
سهون : دقیق یادم نیست ولی فکر میکنم یه دختر بود ...
جوهیون : یه دختر؟؟!!! ... خب اینجوری که معلوم نمیشه. چیزی از دختره یادت نیست؟
سهون : نهه ...
جوهیون : باشه. منم باید فکر کنم. فعلا
بالاخره از جوهیون خداحافظی کردمو سمت خونه راه افتادم. لباسامو عوض کردمو سمت آشپزخونه رفتم. یه لیوان قهوه درست کردمو پشت میز نشستم. افکارمو سرو سامون دادم. چنتا طرح واسه مانگا مونده بود. باید اونا رو میکشیدم. ذهنمو خالی کردم و رو طرحا تمرکز کردم. برنامه طراحیو باز گردم و شروع کردم به طرح زدن.
کارم که تموم شد یکم خودمو کشیدم تا خستگیم در بره. به ساعت که نگاه انداختم پنج ساعت گذشته بودم. واقعا وقتی روی مانگا تمرکز میکردم متوجه گذشت زمان نمیشدم. طرحایی که کشیده بودمو برای هایهون فرستادم. وقتی از ارسال طرحا مطمئن شدم رفتم آشپزخونه تا یه چیزی برای خودم درست کنم. هوس پاستا کرده بودم. خدا رو شکر تو پختن این یکی حسابی استاد بودم. البته تو این یه سال آشپزیم بهتر شده بودو یه چیزایی رو یاد گرفته بودم.
غذا آماده بودو میخواستم شروع کنم به خوردن که صدای پیام گوشیم اومد. به احتمال زیاد هایهون بود. میدونستم اگه هایهون باشه و بخوام بعد غذا جوابشو بدم بازم نگران میشه. پیامشو باز کردم.
هایهون : سلام سهون. خوبی؟ طرحا حرف نداشتتتت
سهون : سلام هایهون. خوبم. هایهون اگه برات مشکلی نیست من ناهار بخورم بعد درباره طرحا بحرفیم.
هایهون : حتما. برو غذاتو بخور. هر وقت کارت تموم شد پیام بده.
حالا با خیال راحت میتونستم غذامو بخورم.
بعد از تموم شدن کارام به اتاقم برگشتمو برای هایهون پیام فرستادم.
سهون : خب من کارم تموم شد هایهون. چه خبرا؟
هایهون : طرحا عالی شدن.
سهون : خب اگه خوشت اومده موضوع طرحای بعدیو بهم بگو که روشون فکر کنم.
هایهون : راستش واسه طرحای بعدی نیاز به فکر دارم در ضمن فکر میکنم باید خودم قبلش طرحای اصلیو بزنم. پس فعلا بیکاری.
سهون : خب به نفع من. راستش دنبال فهمیدن درباره گذشته امم. اینجوری وقت بیشتری دارم. ولی اگه کمک خواستی بهم بگو.
هایهون : خب پس خوبه. چیز جدیدی پیدا نکردی؟
سهون : چیز مهمی نه ولی هر جور شده همه چیو میفهمم. وقتی همه چیو فهمیدم برات تعریف میکنم.
هایهون : مطمئنم همه چیو پیدا میکنی.
سهون : ممنونم. تو تنها کسی هستی که تشویقم میکنی تا گذشته رو پیدا کنم.
هایهون : چون حتما چیز باارزشی تو گذشته ات بوده که تو اینقد دنبالشی
سهون : فکر میکنم ... یعنی نود و نه درصد مطمئنم
هایهون : پس موفق باشی
حرفای اون روز هایهون باعث شد بیشتر مشتاق فهمیدن بشم. اون موقع مطمئن شده بودم چیزایی اتفاق افتاده که باید می فهمیدم. اما تو دو سه روز گذشته هیچ چیزی پیدا نکرده بودم. حتی دیگه چیزی به یاد نمی آوردم. انگار به بن بست خورده بودم. هر چی فکر میکردم به جایی نمیرسیدم. عکسا رو زیرو رو میکردم چیزی یادم نمی اومد. از جوهیونم خبری نبود. واقعا یه قسمت گذشته ام بود که انگار خودمم نمیخواستم به یاد بیارم.
تصمیم گرفته بودم برم همون زمین اسکی که قبلا رفته بودم. شاید اونجا میتونستم ذهنمو جمع و جور کنم. میدونستم شبا اونجا خیلی شلوغتره ولی بازم اونجا بهم حس خوبی میداد.
تو راه بودم که جوهیون بهم زنگ زد.
جوهیون : سلام سهون. خوبی؟
سهون : سلام. خوبم تو چطوری؟
جوهیون : منم خوبم. الان کجایی؟ بیرونی؟
سهون : من ... آره بیرونم. دارم میرم زمین اسکی هتل گرند حیات.
جوهیون : اونجااا ؟؟؟!!!
سهون : چیزی شده؟ یکی از دوستام اینجا رو پیشنهاد داده خیلی عالیه ...
جوهیون : آره خیلی عالیه. میشناسمش ..
سهون : نگفتی برای چی زنگ زدی انگار یه چیزی میخواستی بگی ..
جوهیون : آره ... یه چیزایی فهمیدم. میام زمین اسکی برات تعریف میکنم.
سهون : میخوای بیام دنبالت؟
جوهیون : نه من باید یه کاریو انجام بدم بعد بیام. تو برو
سهون : باشه. رسیدی اونجا بهم زنگ بزن
جوهیون : باشه
وقتی رسیدم اونجا یه جفت کفش اسکی گرفتمو رفتم داخل پیست. فقط با سرعت بین آدما حرکت میکردم. بازم باد سرد حالمو بهتر میکرد. باد نسبتی سردی میوزید. برای یه لحظه باد چیزی رو با خودش آورد و جلوی چشمم سیاه شد. سریع پامو کج کردم تا بایستم. با تماسش با پوست صورتم فهمیده بودم جنسش بافتنیه. ایستادمو شالگردنی که دور سرم پیچیده بودو باز کردم. یه پسرم به سمت دوید.
-: ببخشید آقا .. اون مال منه
یه نگاه به پسر بچه بعدم یه نگاه به شالگردن کردم. رنگش قرمز بود و پایین گوشه شالگردن با رنگ آبی یه اس دیده میشد.
پسر شالگردنو از دستم کشید. عذرخواهی کردو رفت ولی من هنوز همونجوری وایستاده بودم به اون اس گوشه شال فکر میکردم.
" پسرجون اینجوری سرما میخوری ... این شالگردنو بگیر .... باید سال اولی باشی .... اسمت چیه؟ ... من سال سومیم ... اسمم لوهانه"
" لوهان هیوننگگگگگگگ ....
چرا میدویی سهون؟
هیونگ این شالگردن واسه توعه
لازم نبود یه نو بخری همین مال خودم که گردنته بهم پس بده
نه ببین پایین شالگردنو .. مال من آبیه با قرمز روش ال داره... واسه تو آبیه روش با قرمز نوشته اس
دیووونه
این یعنی اینکه ما الان داداشیم
آره دیوونه"
" سهون امروز حال داد؟
آره هیونگ ... این زمین اسکی عالیه ...
بیا بریم یه جاییو نشونت بدم"
" این درخت یادت باشه. این جعبه پلاستیکی رو هم میذاریم اینجا. چیزای باارزشمونو اینجا قایم میکینم.
عالیه.."
صدای جوهیون که صدام کردو شنیدمو برگشتم سمتش که دوباره با تعجب اسممو صدا زد. دوید سمتم...
جوهیون : سهونننن ... داری خون دماغ میشی ...
سهون : جوهیون .... لوهانن ...
جوهیون : چی تو ....
جوهیونو کنار زدمو سمت انتهای پیست رفتم. کفشامو در آوردمو شروع کردم به دویدن. اصلا متوجه نبودم که دارم بدون کفش رو زمین خاکی میدوم فقط میخواستم اون درختو پیدا کنم. جوهیون پشت سرم میدویدو اسممو صدا میزد.
بالاخره پیداش کردم. مطمئن بودم همون درختی بود که دیده بودم. کنارش نشستمو شروع کردم به کندن خاک. جوهیون کنارم نشست.
جوهیون : سهونننن ... داری چیکار میکنی؟ .. تو حالت خوب نیست ... داری خون دماغ میشی ...
آره حالم خوب نبود ... میدونستم دارم خون دماغ میشم ... سردردم برگشته بود ولی وحشتناک تر از قبل و باعث شده بود بقیه استخونای بدنمم درد بگیره ولی برام مهم نبود باید امشب همه چیزو میفهمیدم.
داشتم نا امید میشدم که یک دفعه دستم به چیز سفتی خورد. سریع خاکا رو کنار زدم. یه جعبه پلاستیکی ... درست مثل همونی که تو ذهنم دیده بودم ... در جعبه رو باز کردم... به محض باز شدن جعبه اون دوتا شالگردن قرمزو آبیو دیدم. ... شالگردنا رو بداشتمو به حروف اس و ال روشون خیره شدم ... اینا شالگردنای ما بودن .. همون شالگردنایی که نشون میداد ما برادریم. یه لکه خون روی حرف اس افتاد ... معلوم بود بدجوری دارم خون دماغ میکنم .. اما تا شالگردنا رو از جلوی چشمم کنار بردم نگاهم به قاب عکس توی جعبه خورد ...... من و لوهان ........






طبقه بندی: Flowerboy Classmate،
برچسب ها: exo، flowerboy classmate، sehun، chanyeol، baekhyun، chen، luhan،

تاریخ : سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 | 05:49 ب.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی