تبلیغات
The Candles - Homicide Classroom || 13



سلام دوستان.
از همه اتون عذر میخوام که نتونستم این داستانو براتون آپ کنم. پس زیاد حرف نمیزنم برید ادامه و داستانو رو بخونید.



http://s3.picofile.com/file/8227025234/homicide_classroom_season_1.jpg

HOmiCIde CLasSRoOm

살인 교실

13


سوال اصلی رو جونگ مین پرسید ... سوالی که تو ذهن جونسو هم چرخیده بود ولی شاید ترسیده بود بپرسد اش ... چون اونم فهمیده بود که این وسط یه چیزی ... درست نیست !
-    پس هیون جونگ چی ؟
سکوت هیوسونگ این حس رو توشون ایجاد میکرد که خبرای خوبی در انتظارشون نیست . هیوسونگ راهنما زد و گوشه ی جاده ماشین رو نگه داشت . کمربندش رو باز کرد و طوری چرخید که بتونه به هر دوشون تسلط داشته باشه .
-    کیم هیون جونگ ... نقطه ی مجهول تمام تحقیقات ماست . متاسفانه ! چون یک سال زود تر از شما وارد آکادمی شده ... راستش امیدوار بودم شما ازش چیزی بدونید !
جونگمین ابروهاش رو تو هم کشید و سعی کرد به یاد بیاره که چی از هیون جونگ میدونه ؟ ولی کم کم به این نتیجه رسید که نه تنها هیچی درباره اش نمیدونه بلکه هیچ وقت هم نمیخواسته بدونه !
جونسو آروم گفت :" من فقط میدونم مادرش رو کشتن ... چیز دیگه ای نمیدونم ... "
هیوسونگ اخم هاش رو تو هم کشید و چشم هاشو بست . موقعیت جالبی نبود . به این موضوع اصلا احساس خوبی نداشت .
آهی کشید و دوباره کمربندش رو بست . چیزی تا رسیدن به مقصدشون باقی نمونده بود . به مدارک جعلی برای رد شدن از مرز احتیاج داشتن !
***
این که شیلر "اسنایپر گالیل" (یه نوع اسلحه تک تیر انداز ساخت اسراییل) دوست داشتنیشو با تمام قدرت به دیوار روبروش که از قضا پشت سر هیون جونگ و سونگ هیون بود ، بکوبه اصلا نشونه ی خوبی نبود !
سونگ هیون نفس عمیقی کشید و دست هاشو مشت کرد . میتونست قطره های عرق رو که از پیشونیش پایین میریختن حس کنه . ولی هیون جونگ خیلی آروم و متفکر به چشم های سرخ از خشم شیلر زل زده بود . این سکوتش سونگ رو عذاب میداد . سقلمه ای به بازوش زد و خواست چیزی بگه که فریاد شیلر دهانشو بست و منصرف شد :
-    شما احمق ها کجا بودید که اون دو تا فرار کردن ؟ اینه پاداش 9 سال جمع و جور کردنتون ؟ من شما ها رو از کثافتی که توش دست و پا میزدید نجات دادم و اینه جبران خوبی هام ؟
سونگ هیون تو دلش پوزخندی زد .  اما پوزخند هیون جونگ به چهره ی خشمگین شیلر کاملا واضح بود:" خوبی ؟ باشه ! تو خوبی . حالا آقای خوب ، یه لطفی کن و خفه شو ! اونوقت من و سونگ هیون میریم و اون دو تا رو گیر میاریم ! "
شیلر نیشخندی زد و به سمت هیون اومد . سونگ هیون چند قدم عقب تر رفت اما هیون جونگ محکم سر جاش ایستاده بود و همچنان به چشم های آتش بار شیلر زل زده بود . شیلر خاک روی شونه ی  هیون رو به شکلی نمایشی تکوند :" خوبه ! و باید هر دوشون رو بکشی و سر بریده اشون رو برای من بیاری ... حالیته هاوارد ؟!"
چشم های هیون گرد شد . نفس هاش تند شد و خودشو از دست شیلر بیرون کشید . دو شوک پشت سر هم ... شیلر بریدن سر برادر هاشو خواسته بود و جلوی سونگ هیون ، هاوارد صداش کرده بود ...
بی هیچ حرفی از اتاق شیلر بیرون زد و سونگ هیون که حالا اخماش توی هم رفته بود ، نیم نگاه ترسیده ای به شیلر انداخت و به دنبال هیون جونگ بیرون اومد .
نرسیده به اتاق هاشون ، تقریبا یقه ی هیون رو گرفت و اونو به دیوار کوبید :" تو داری یه چیزی رو مخفی میکنی ؟ مگه نه ؟"
هیون حتی تمرکز نداشت که از دست سونگ هیون خودشو خلاص کنه . با بی حواسی به چشم های خشمگین ِ اون نگاه کرد و بی حرف ، آهی کشید . سونگ نمیدونست این مرد چش شده ! فقط میدونست حالش اصلا خوب نیست . هر چند که حال خودش هم خوب نبود . چطور میتونست برادر هاشو بکشه ...؟
یقه ی هیون رو دوباره کشید و چند بار تکونش داد :" توی لعنتی ... تو ... تو که نمیخوای کاری که شیلر گفت رو با جونسو و جونگ مین بکنی ؟ ها ؟ "
انگار که چیزی یادش اومده باشه ، یقه ی هیون رو ول کرد و صاف ایستاد . نگاهش رو به کفش های کاترپیلار مشکی رنگش داد و دستشو به پیشونیش کشید :" ببینم ... هاوارد کیه ؟"
صدا یی نشنید ، سرش رو برگردوند و هیون رو دید که با تکیه به دیوار ، آروم آروم به اتاقش نزدیک میشد ...
میدونست خودش رو خفه بکنه هم هیون الان هیچی نمیگه . چون حال خوبی نداشت . مثل خودش . پس به سمت اتاق مشترکش با جونسو رفت تا با گشتن وسایلش ، ردی ازش پیدا کنه .
***
جونسو ، بازوی جونگ مین رو گرفت و اون رو آروم از ماشین بیرون کشید . هیوسونگ دور تر از اون ها داشت با مردی صحبت میکرد و گاهی دستاش رو با کلافگی تو موهای بلندش فرو میکرد و اونها رو بهم میریخت .
جونسو و جونگ مین نگاهی به هم انداختن و هر دو سرشون رو تکون دادن . جونگمین دستشو از بازوی جونسو بیرون کشید و سعی کرد با صلابت همیشگیش راه بره . هر دو به هیوسونگ نزدیک شدن . حالا میتونستن صدای بحثش با مرد رو خوب بشنون . با لهجه ی آمریکایی ِ غلیظی که تعجب جونسو رو برانگیخته بود داشت با مرد سر و کله میزد :
-    هی جونز ! خودتم خوب میدونی که اگه لوت بدم چه بلایی سرت میارن ! پس کاری که ازت میخوام رو انجام بده !
حرفی که مرد زد تقریبا خون جونسو رو به جوش اورد و حتی جونگ مین هم نتونست نگهش داره !
-    باشه ! قبوله . ولی خرجش علاوه بر اون پولی که گفتی ، یه شب با من بودنه !
مشت محکم جونسو توی صورت مرد فرود اومد و اونو پخش زمین کرد . بینیش بی وقفه خون ریزی میکرد و با چشم های وحشت زده اش به قیافه ی برزخی جونسو زل زده بود . هیوسونگ بازوی جونسو رو گرفت و سعی کرد آرومش کنه :" میخوای بدبختمون کنی ؟ اون تنها کسیه که میتونه کارامون رو راست و ریس کنه !"
جونسو هنوز هم وحشتناک عصبی بود و با این حرف هیوسونگ منفجر شد :" توی لعنتی میخوای بذارم همخو.ابه ی اون مردک کثیف بشی ؟"
قبل از این که هیوسونگ جوابی بگه ، جونگمین دستهاش رو روی شونه هاشون گذاشت و بینشون ایستاد . با این کارش بهشون حالی کرد که بهتره دهن هاشون رو ببندن و کارو به اون بسپارن !
دستی که رو رو شونه ی هیوسونگ بود بلند کرد و به سمت پشت شلوارش برد و اسلحه کمری اشو بیرون آورد و اون رو به سمت مرد نشونه رفت . مرد توی خودش جمع شد و خودش رو به دیوار چسبوند .
جونگ چند قدم جلو تر رفت و جونسو رو هم با خودش کشید . جونسو هم که خیلی خوب متوجه منظورش شده بود اسلحه اشو بیرون آورد و رو به مرد گرفت :" توی لعنتی اگه جونتو دوست داری سه تا پاسپورت و گواهینامه بین المللی برای ما میسازی و بعدشم خفه خون میگیری !"
نگاهی به چشم های هیوسونگ که بی تفاوت بهشون زل زده بود انداخت و انگار که دوباره عصبانی شده باشه ، داد زد :" تا فردا صبح ! واگر نه خودم یه گوله تو مغزت فرو میکنم !"
***
هیون با کلافگی ، طول اتاق کوچیک و مشترکش با جونگ مین رو بالا پایین میکرد و دندون هاشو با حرص روی هم فشار میداد . حالا باید چیکار میکرد ؟ چطور باید اون دو تا احمق رو پیدا میکرد ؟ میدونست به محض این که پیداشون کنه باید بکشتشون . و مطمئنن این کار رو میکرد . چون دیگه هیچ چی براش مهم نبود . هیچی ...
نگاهش روی میز افتاد که جونسو چند روز پیش به جونش افتاده بود و باز روش کنده کاری کرده بود . این بار عکس یه دختر بود .
جرقه ای توی ذهنش زده شد و خطوط چهره ی اون دختر رو که به طرز عجیبی استادانه تراشیده شده بود و مسلما کسی به خوبی ِ جونسو از پس چنین کاری بر نمیومد رو از نظر گذروند . حس کرد این چهره ی زیبا و شرقی رو یه جایی دیده ... و کم کم به یاد آورد که این دختر یکی از شاگردان مدرسه ی مورداکه ! چند باری توی حیاط دیده بودش ... و حالا میفهمید که این فرار ِ بی هوا زیر سر کدوم احمقیه ...
فریادی از خشم کشید و با دستاش کتاب های جونگ مین رو از روی میز پایین انداخت . سرش رو بین دستاش گرفت و روی زمین نشست .
یا همه ی این اوصاف ... با همه ی خشمی که تو وجودش میپیچید ، باز هم ترس مبهمی توی دلش بود . چطور میتونست کسایی رو که 9 سال باهاشون زندگی کرده بود بکشه ؟ چطور ؟
سرش رو بلند کرد و نگاهش روی تکه کاغذی که از توی یکی از کتاب ها بیرون افتاده بود خیره موند ... پوفی کشید و برش داشت . اما چشماش گرد شد و با بهت به عکسی نگاه کرد که ...
جونگ مین رو نشون میداد با هدف جدیدشون ... جیا شرما ....
جونگ مینی که به نظر بچه تر میزد . مثل سالهای اولی که اونجا اومده بود ، و جیا شرما دستش رو دور گردن اون انداخته بود و لبخند های رو به دوربینشون ... نشون از صمیمیت بیش از حدشون بود ...
حالا میفهمید اون شب شوم چه بلایی به سر جونگ مین اومده بود که این طور بی قراری میکرد ... و حالا میفهمید که برای پیدا کردن اون دو تا خائن ، کجا رو باید بگردن !
نیشخند جنون آمیزی روی لب هاش نشست و عکس رو تو دستش مچاله کرد .... از جاش بلند شد . باید فورا حرکت میکردن ...
***
شیلر قدمی به سمت هیون رفت :" چی باعث شده بخوای به این سرعت راه بیفتی هاوارد ؟ "
پوفی کشید :" به تو ربطی نداره !"
قهقهه ای زد :" چرا ! اتفاقا خوب به من مربوط میشه ... کیم هیون جونگ ! چون من چیزی رو میدونم که تو 10 ساله دنبالشی ... و اگه بخوای بدونیش ..."
یقه ی شیلر رو گرفت و تو صورتش فریاد کشید :" اون چیزی که من دنبالشم فقط چند تا اسمه ! در ازای اون اسامی ... من همونطور که خواستی سر اون پسر ها رو برات میارم ..."
نیشخند شیلر روی اعصابش بود :" باشه ! باشه هاوارد ... بهت میگم کیا مادرت رو کشتن ! "
یقه اشو از دست هیون رها کرد و به سمت صندلی اش رفت . چهره اش به طرز عجیب ای توی هم رفته بود . ولی برق چشم هاش اجازه نمیداد هیون غم تو صداش رو باور کنه ...
-    مادرت در اثر تزریق ویروس جدیدی به بدنش مرد ... ویروسی که ساخته شده بود که عامل سلاح میکروبی ِ آلفا سیزده بشه ! و اون لعنتی ها ... اون ویروس رو به مادرت تزریق کردن ... از مادرت مثل یه موش آزمایشگاهی استفاده کردن و دو روز بعد ، مادرت اونطور ... تو بغل تو جون داد ...
هیون سرش رو بین دست هاش گرفت . سعی میکرد جلوی اشک هایی که آماده بودن تا پایین بریزن رو بگیره . ولی نمیتونست . اولین قطره اشکی که پایین اومد باعث شد بغض سنگین ِ 10 ساله اش بشکنه و صدای هق هق های مردونه اش توی اتاق بپیچه ...
-    بهم بگو اونا کی بودن ...
شیلر به سمتش اومد و آروم در آغوشش گرفت . همونطور که بی وقفه به پشتش میزد ، گفت :" کسایی که من مدت هاست انتقامم رو ازشون شروع کردم ... با کشتن خودشون ... و اسیر کردن پسر هاشون ... پدر و مادر های کسایی که برادر صداشون میکردی ... هاوارد شیلر ..."
***
نگاه زخم خورده اشو به در اتاق سونگ هیون دوخت . میخواست همینجا با دندون هاش پیکر اش رو پاره پاره کنه ولی نمیتونست ... بهش برای رسیدن به اون دو تا عوضی احتیاج داشت ... اول اونها رو میکشت و بعد کار این یکی رو هم تموم میکرد ... مصمم بود که این کار رو بکنه ...
در اتاق سونگ باز شد و اون با کلافگی ای که تو چهره اش مشهود بود بیرون اومد . نگاهش به چهره ی سرخ از خشم هیون افتاد و آروم به سمتش رفت :" اتفاقی افتاده ؟"
هیون سعی کرد نفس عمیقی بکشه :" وسایلت رو بردار ... شیلر چند نفر رو برای کمک باهامون میفرسته ..."
برگشت و خواست به سمت اتاقش بره اما صدای سونگ رو از پشت سرش شنید :" چطور میخوای اونها رو بکشی ؟ تو ... من فکر میکردم اونها مثل برادر هات باشن !"
برگشت و با چشم های به خون نشسته تو چشم های سونگ هیون خیره شد . صداش تن وحشتناکی گرفته بود و سونگ حاضر بود قسم بخوره تمام تنش با هر کلمه ای که از دهن هیون بیرون میومد ، میلرزه !
-    سزای خیانت کار ... مرگه . چوی ...سونگ ...هیون .... مرگ !





طبقه بندی: Homicide classroom،

تاریخ : سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 | 06:00 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی