تبلیغات
The Candles - Flowerboy Classmate ||| 32



سلام دوستان
براتون قسمت سی و دو رو آوردم.
بابت نظراتتون ممنونم. باعث میشه انرژی بگیرم و زودتر داستانو تموم کنم و داستان جدید شروع کنم.

دیگه بفرمایید ادامه برای خوندن داستان.




چشممو که باز کردم همه جا تاریک بود. یه چیزی روز پیشونیمه. وقتی برش داشتم متوجه شدم یه حوله نم داره. یه کاسه هم کنار تخت روی میز بود. یکم که دقت کردم متوجه شدم اینجا اتاقم نیست. وقتی عکس خودمو چانیولو رو میز دیدم فهمیدم که خونه چانیولم ولی اینجا چی کار میکردم؟
من تو زمین اسکی بودم ..... اون درخت ... جعبه پلاستیکی .... شالگردنای قرمز و آبی .... عکس من و لوهان ....
بعدش چشمام بسته شد ولی من همه چیو به یاد آورده بودم.
لوهان و تمام خاطرات گذشته رو ...
"اولین دیدارمون :
من توی حیاط مدرسه می دویدم چون اولین برف دوره دبیرستانم بود. بدون این که متوجه اطرافم باشم فقط میدویدم و با پاهام برفای روی زمینو تو هوا پخش میکردم. همین سر به هوایی باعث شده بود بخورم به دو نفر. به خودم که اومده بودم دیدم روی یه پسری افتادم.
-: میشه از روی من پاشی
سریع از روش بلند شدم. اون یکی یه دختر با موهای کوتاه بود. به نظر می اومد ازش کوچکتر باشه. برای پسر بودن یکم زیادی چهره خوشگل و معصومی داشت. از من بزرگتر بود این کاملا معلوم بود. اما توجه من به چشماش جلب شده بود. چشمایی که مثل آهو میموند و برق میزد. همینطور که محو اون شده بودم انگار اونم به من خیره شده بود.
انگار چیزی یادش اومده باشه. نگاهشو ازم گرفت. شالگردن آبیی که دور گردنش بودو باز کرد و در کمال تعجب من دور گردنم پیچید.
-: صورتت حسابی قرمز شده پسرجون اینجوری سرما میخوری ... این شالگردنو بگیر ....
وقتی دید من هنوز مثل مجسمه جلوش ایستادم ادامه داد : باید سال اولی باشی .... اسمت چیه؟ ... من سال سومیم ... اسمم لوهانه ...
لوهانن ... لوهاننن ....
دستشو به سمتم دراز کرد. لبخندی زدمو با دستای سردم دستای گرمشو گرفتم.
سهون : اسم منم سهونه.... سال اولیم. چون این اولین برف امسال بود اومدم تو حیاط بازی کنم...
در جواب حرفای من لبخند قشنگی زد. لبخندی که منو یاد برادرم مینداخت. برادرم سال آخر دانشگاه بود. چون یه شهر دیگه درس میخوند من همیشه دلم براش تنگ میشد. منو اون خیلی به هم وابسته بودیم. "
" تقریبا هرروز لوهانو تو زنگ تفریحا میدیدم. گاهی وقتا با هم ناهار میخوردیم. چانیول همسایه دیوار به دیوارمون بود و از راهنمایی باهم دوست بودیم. حتی لوهان و چانیول رو هم باهم آشنا کردم. سه تاییمون بیشتر وقتا رو باهم میگذروندیم. هرروز شالگردن لوهانو گردنم مینداختم ولی اون هیچ وقت نگفت که لازمش داره. دیگه هم شالگردن ننداخت. منم با اینکه شالگردنای دیگه ای داشتم مخصوصا اونو می پوشیدم تا لوهان اونو ازم بگیره.اما اون هیچ وقت این کارو نکرد. بالاخره یه روز موقع ناهار ازش پرسیدم چرا شالگردنشو بهم دادو ازم پس نگرفت.
لوهان : اون روز تو منو یاد آخرین بار انداختی که برادرمو شاد و خوشحال دیدم. اونم مثل تو توی برفا میدوید. اون دقیقا هم سن تو بود. به خاطر همین اونجوری نگاهت میکردم. به این فکر میکردم اگه زنده بود اندازه تو قد کشیده بود. هنوزم مثل تو شیطون بود. به خاطرهمین وقتی صورت قرمزتو دیدم شالگردنمو بهت دادم.
سهون : برادرت برای چی مرده؟
لوهان به چشمام خیره شد و من چشمای خیسو اشکایی که جلوشونو گرفته بود دیدم.
لوهان : اون ده سالش بود. زمستون یکدفعه مریض شد. دکترا علت بیماریشو نمیدونستن. توی بیمارستان بستری شد و ازش آزمایش میگرفتن. خیلی ضعیف شده بود. تا بالاخره دکترا ازش قطع امید کردن. یه هفته بعد از اینکه از بیمارستان مرخصش کردیم وقتی پیشش نشسته بودمو بهم لبخند میزد چشماشو بستو دیگه هیچ وقت باز نکرد.
هرسه تامون سکوت کرده بودیم تا اینکه لوهان از جاش بلند شد.
لوهان : من باید برم سرکلاس. بعدا میبینمتون...
لوهان رفت و من متوجه دستش که سمت چشمش رفت و اشکاشو پاک کرد شدم.
چانی : نباید اینو ازش میپرسیدی ..
نمیدونم چرا ولی اون روز تمام مدت به لوهان فکر کردم و بالاخره منم به اشکام اجازه دادم سرازیر بشه."
"اون روز فهمیدم لوهان تو وجود من برادرشو میدید. همونطور که من اونو مثل برادرم میدیدم. شب پیش مادرم رفتمو قضیه لوهانو براش تعریف کردم. مادرمم تحت تاثیر قرار گرفته بود و خوشحال شد که با پسر خوبی مثل لوهان دوست شدم. به مادرم درباره اینکه چه حسی به لوهان دارم گفتم و شالگردنشو نشون مادرم دادم. مامانم بهم قول داد که ظرف سه روز برام یه شالگردن مثل این ببافه با این تفاوت که رنگش قرمز بود و به جای ال قرمز روش یه اس آبی بود."
" وقتی شالگردن آماده شد با خودم بردمش مدرسه. تو حیاط منتظر لوهان شدم. به محض اینکه دیدمش اسمشو صدا زدم.
سهون : لوهان هیوننگگگگگگگ ....
نگاهشو به من داد و من سمتش دویدم.
لوهان : چرا میدویی سهون؟ منتظر من بودی؟
سهون : آره ... هیونگ این شالگردن واسه توعه
پاکت شالگردنو به سمتش گرفتم. شالگردنو بیرون آورد و بهش خیره شد. نگاهش رو حرف اس بود و چشمای قشنگش برق میزد.
لوهان : لازم نبود یه نو بخری همین مال خودم که گردنته بهم پس بده ...
سهون : نخریدم به مامانم گفتم یدونه درست مثل تو ببافه فقط با رنگ متفاوت. حالا ببین پایین شالگردنو .. مال من آبیه با قرمز روش ال داره... واسه تو آبیه روش با قرمز نوشته اس. تو به من گفتی برادرتو تو وجود من دیدی ... خب منم داداشمو تو وجود تو دیدم ...
لوهان بهم خیره شد و بهم لبخند زد.
لوهان : دیووونه
سهون : این یعنی اینکه ما الان داداشیم؟
لوهان : معلومه داداش کوچولو
به پهنای صورتم لبخند زدم و خیلی خوشحال بودم.
لوهان شالگردنو گردنش انداخت و بعد دستاشو دور شونه ام حلقه کردو دوتایی رفتیم داخل."
از اون به بعد بود که من و لوهان واقعا مثل دوتا برادر باهم بودیم.
یه نگاه به اطرافم انداختم. آخرین چیزی که یادم می اومد من کنار اون درخت بیهوش شدم و جوهیون پیشم بود ولی الان چرا تو خونه چانیول بودم. از اون حوله روی پیشونیم معلوم بود حالم خیلی بد شده. حتی دستمال خونی توی سطل کنار تخت نشون میداد که بدجور که خون دماغ شده بودم. از جام بلند شدم. پالتوم رو جالباسی آویزون بود.
وخامت حالمو موقعی فهمیدم که موبایلمو برداشتم و متوجه ساعت و تاریخ شدم. من دو روز بیهوش بودم. از تخت پایین اومدم از اتاق زدم بیرون. صدای چانیول و جو هیون از تو آشپزخونه می اومد. چانیول که مشغول حرف زدن بود با دیدن من تو چهارچوب در بقیه حرفشو خورد.
چانی : سهوننن
جو هیونم به سمتم برگشت : سهون به هوش اومدی؟
بوی غذا بدجور گرسنگی رو به یادم انداخته بود.
سهون : من گرسنه امه.
چانیول سمتم اومدو با اخم روبروم ایستاد.
چانیول : گرسنه اته؟
با حالت مظلومی سرمو به نشونه تایید تکون دادم. چانیول همونطور که اخم کرده بود گوشمو گرفتو پیچوند و دنبال خودش کشید.
سهون : آآآآآآآیییی....آآآآآآآآ .... هیوننگگگ... هیونگگگ نکننن ...آآ ... درد گرفت....
چانیول منو پشت میز غذاخوری روی صندلی نشوند.
چانی : گرسنه اته؟؟؟ آره ؟؟؟
سهون : غلط کردم دیگه گرسنه ام نیست
چانی : کی بهت گفت اینقد کنجکاوی کنی که این بلا رو سر خودت بیاری؟
سهون : در این مورد شرمنده ولی باید همه چیو می فهمیدم.
چانی : پسره ی ..... تو که میدونی به یادآوردن گذشته باعث میشه از پا بیفتی چرا این کارو میکنی؟
جوهیون : سهون ما خیلی ترسیده بودیم. تا امروز صبح داشتی تو تب میسوختی و هذیون میگفتی .....
چانی : دکتر میگفت خدا بهت رحم کرده ما پیشت بودیمو به دادت رسیدیم. اگه تنها بودی میدونستی چی میشد؟
سهون : بسه بسه ... باشه فهمیدم ....
چانی : پس دیگه دنبال این قضیه رو نگیر
سهون : دیگه فکر نکنم بتونم ...
چانی و جی هیون : سهوووون ...
به چشمای جفتشون خیره شدم. چطور کسیو که تازه خاطراتشو به یاد آورده بودم فراموش کنم.
سهون : من همه چیو به یاد آوردم ...
دیدم که چشماشون گرد شدو ساکت شدن.
سهون : من تمام لحظه هایی که با لوهان هیونگ بودمو یادم میاد .... من لوهانو به یادآوردم .........
بالاخره چانیول به حرف اومد.
چانی : یعنی روز تصادفم یادته چه اتفاقی افتاده؟
مشکل بزرگ دقیقا همینجا بود من فقط تا روزی که از لوهان جدا شده بودمو یادم می اومد.
سهون : نه
جی هیون : یعنی همه چیز به جز اونو به یاد داری؟
سهون : همه چیز تا روزی که لوهان بهم گفت که دیگه برادرم نیست .... نمیدونم چرا بقیه رو به یاد نیاوردم...
چانیول کمی فکر کردو گفت : حتما یه چیزی بوده که نمیخوای به یاد بیاریش ... شاید همون چیزیه که باعث وارد شدن شوک بهت شده ...
سهون : اوووم .... نمیدونم ....
داشتم فکر میکردم که صدای شکمم بلند شد.
چانی : فکر کردنو بذار کنار بهتره حداقل فعلا بهش فکر نکنی تا دوباره نیروتو به دست بیاری.
سرمو تکون دادم و چانی طرف ظرفای غذای روی گاز رفت. یه کاسه سوپ با چنتا ظرف غذای جورواجور جلوم گذاشت. با دیدن غذاها و پیچیدن بوشون قاشقمو برداشتمو مشغول شدم. بینهایت گرسنه ام بود و احساس میکردم هیچ نیروی دیگه ای برام باقی نمونده. اون دوتام روبروم نشسته بودن و به من که با ولع داشتم غذا میخوردم خیره بودن.
یکم که گرسنگیم برطرف شد یادم افتاد که این دو روز که نرفتم سرکار حتما پدرومادرم نگران شدن. با تعجب به چانی نگاه کردم.
سهون : هیونگگگگ ...
چانی : چی شده ؟ چرا اونجوری نگاه میکنی؟
سهون : بابام ... یعنی من دوروزه نرفتم سرکار ....
چانی : پوووووف .... نترس بهش چیزی نگفتیم. کلی برای بابات خالی بستمو دورغ گفتم که حالت گرفته است و میخوام ببرمت جیجو که حالت عوض شه و ..... خلاصه که کم مونده بود خودمم شاخ دربیارم ....
سهون : متاسفم ...
چانی : اشکال نداره ....راستی بکهیون گفت بهوش اومدی خبرش کنم ...
سهون : بکهیوننن .. مگه اون میدونه من بیهوش شدم ...
چانی : خب به نظرت این دو روزه من و جوهیون بیکار بودیم که مراقبت باشیم یا اگه من بودم به نظرت کی کافه رو گردونده ...
سهون : هاااا؟؟!!!!
جو هیون : خب اون شب که بیهوش شدی من واقعا ترسیدم... خیلی هول شدم .. نمیدونستم چی کار کنم ... از طرفی هم میدونستم اگه به خونواده ات خبر بدم خیلی نگران میشنو شاید برات بد بشه به خاطرهمین نتونستم از کسی کمک بگیرم. گوشیتو از تو جیبت درآوردم و تو مخاطبینت دنبال یه نفر میگشتم که کمک کنه تا این که شماره چانیولو پیدا کردم. چانیولو دوتا از دوستاش اومدن اونجا ...
چانی : جونگده و بکهیون... تازه کافه رو بسته بودیمو داشتیم خداحافظی میکردیم که جو هیون زنگ زد. مام سه تایی خودمون رسوندیم اونجا بردمیت پیش دوستم که پزشکه تو بیمارستان. گفت باید ببرمیت خونه و بیستوچهار ساعته ازت مراقبت کنیم تا تبتو بیاریم پایین. گفت خودشم میاد بهت سر میزنه. جو هیون صبحا کلاس داشت. منم این دو روز باید جنسایی که برای مغازه می اومدو تحویل میگرفتم. در نتیجه دیروزو امروز صبح بکهیون مراقبت بود. بعدم که نوبتی ازت مراقبت میکردیم ...
سهون : مثه اینکه خیلیارو خیلی نگران کردم ...
چانی : خوبه پی بردی ..
سهون : هیونگ بذار خودم به بکهیون زنگ میزنم.
آخرین ذره غذا رو هم خوردمو پاشدم رفتم تو اتاق تا موبایلمو بیارم. روی مبلای نشیمن نشستم و شماره بکهیونو گرفتم.
بکی : چانییی چرا با گوشی سهون زنگ زدی؟ چه خبر؟ به هوش نیومد؟ دوباره که تب نکرده؟ مراقبش که هستی؟
سهون : نمیدونستم اینقد نگران میشی ...
بکی : سه ... سهوووووووون ...
خنده ام گرفته بود. میخواستم ناراحتیه این چند روزو از دلش دربیارم به خاطر همین خنده امو کنترل کردمو گفتم : جونم ...
بکی : خفه شو مرتیکه ... میدونی چقد نگران شدم ...
هم متاسف بودم که نگرانش کردم هم با تصور چهره عصبانیش خنده ام میگیرفت. صداش از اون ور می اومد که داشت به جونگده میگفت که به هوش اومدمو باید بیان اینجا.
بکی : هیییی اوه سهون عوضی خونه چانی میمونی تا من بیام ...
سهون : باشه عزیزم منتظرتم ...
بکی : خفه شوووو ....
اینو گفتو گوشیو قطع کرد. در حال خندیدن بودم که چانیول و جو هیون هم اومدن تو نشیمن.
چانی : با بکی حرف میزدی؟
سهون : اوهوم ... با جونگده میان اینجا ...
چانیول نگاهی به ساعت کرد و گفت : حتما داشتن کافه رو میبستن.
سهون : اوهوممم ...
جو هیون : الان که دیگه حالت خوبه؟ تب نداری؟
سهون : نه .. فکر نمیکنم....ااا... جو هیون ...
جی هیون : چی شد؟
سهون : اون جعبه ... اون جعبه ای که زیر درخت بود ... اونو برنداشتی؟
جو هیون : چرا ولی چون بعد از بیمارستان رفتم خونه با خودمش بردم اونجا.
سهون : میتونی برام بیاریش؟
چانی : سهونننن تو اون جعبه رو دیدی و این شکلی شدی بازم میخوای ببینیش؟ شاید توش چیزی باشه که بازم حالتو بد کنه؟
سهون : هیونگگگ ...
جو هیون : اما تو اون جعبه به جز اون دوتا شالگردن و اون قاب عکس چیز دیگه ای نبود ...
کاملا تعجب کرده بودم. مطمئن بودم من و لوهان چیزای زیادی اون تو گذاشته بودیم. عکسای دونفری، لباسای فوتبالمون، کادوهای تولدمون و... امکان نداشت فقط آخرین عکسمون و اون دوتا شالگردن باشه.
سهون : امکان ندره .. من و لوهان خیلی چیزا اون تو گذاشتیم ... حداقلش یه عالمه عکس از دوتاییمون بود ...
جو هیون : من مطمئنم ... فقط همینا توش بود ... هیچ اثری هم از فسیل شدن چیزی نبود چون جعبه پلاستیکی بود.... فقط همینا داخلش بود ....
سهون : اما من مطمئنم ...
چانی : فقط یه نفر میتونسته چیزای اون جعبه رو جا به جا کنه. این جور که میگی فقط تو و لوهان از اون جعبه خبر داشتین. تو که به یاد نمی آوردی پس لوهان چیزایی که تو اون جعبه بوده رو جابه جا کرده ...
به فکر فرو رفته بودم که صدای پیاپی زنگ در اومد.
چانی : حتما بکهیونه...





طبقه بندی: Flowerboy Classmate،
برچسب ها: exo، flowerboy classmate، sehun، chanyeol، baekhyun، chen، luhan،

تاریخ : پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 | 06:43 ب.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی