تبلیغات
The Candles - Flowerboy Classmate ||| 33



سلام بچه ها
خوب و خوشید؟
من خوب نیستم سرم به شدت درد میکنه ولی دلم نیومد براتون داستان نذارم.
بعد از این داستانم داستان کلاس آدم کشی میترا رو میذارم.
دعا کنید سر دردم خوب شه




به فکر فرو رفته بودم که صدای پیاپی زنگ در اومد.
چانی : حتما بکهیونه...
سهون : من باز میکنم ..
از رو مبل پریدم اون طرفو سمت در خیز برداشتم.
چانی : آروم باش....
درو باز کردمو بکهیون و جونگده پشت در بودن. دستامو باز کردمو گفتم : عزیزمممم ..
بکهیون با دیدن من هر لحظه قرمزتر میشد. اومد سمتمو یقه لباسمو گرفتو منو به سمت دیوار پشت سرم هول داد. سرمو یکم آوردم جلو که حداقل سرم به دیوار نخوره ولی بدجور پشتمو به دیوار کوبید.
بکی : پسره بیشعورررر ... مگه باهات شوخی دارم.... چرا مواظب خودت نیستی؟ اگه چیزیت میشد چی؟ پسره الاغ کم عقل
سهون : بکهیون .. آرومتررر .....
بکهیون با مشتش به سینه ام کوبید.
بکی : آرومترررر؟؟ ... داشتم سکته میکردم دیوونه ... خیلی نگرانت بودم ...
وقتی به چشماش نگاه کردم متوجه نگرانیش و خیس بودن نگاهش شدم. با اینکه هنوز داشت با مشتش به شونه ام میزد، دستامو دورش حلقه کردمو بغلش کردم.
سهون : ببخشید ....
جونگده که پشت سر بکهیون بود با دیدن این صحنه زد زیر خنده.
چن : بوسش کن ... بوسش کن .....
چانی : یااااا ... این مسخره بازیا رو تموم کنید ببینم. مگه شما دوتا باهم قرار میذارید؟
سر بکهیون تو بغلم بود به خاطرهمین متوجه خنده اش شدم.
سهون : دیگه بستهههه ...
یکم هلش دادم تا ازم جدا بشه. ازش فاصله گرفته بودم که گفت : بذار ببینم حالت خوب شده یا نه؟
قبل از اینکه بتونم سمتش برگردم یا حرفشو آنالیز کنم پرید پشتم و منم راهی جز کول کردنش نداشتم. دستشو رو پیشونیم گذاشت.
بکی : تب نداری...
سهون : خب پس بیا پایین ...
بکی : من این همه ازت پرستاری کردم یکم سواری بده ...
از اونجایی که میخواستم حس تشکرمو نشون بدم تا مبلا بردمش.
چانی : یاااا ... بکهیونااا ... اون تازه به هوش اومده بیا پایین ...
بکی : نمیخوام ...
به مبلا که رسیدیم تو بغل چانی پرتش کردم.
چانی و بکی : آخخخخخخ......
پریدم رو مبلا و کنار جوهیون نشستم. چانیول، بکهیونو از روی خودش کنار زد. جونگده هم در حالی که میخندید روی مبل نشست.
چانی : یاااااا .... فکر میکنی این (به بکهیون اشاره کرد) پر قوعه که میندازیش تو بغل من؟؟؟؟؟
سهون : فکر کردم حسودیت شد ...
چانی : منننننن!!!!
بکی : خیلی هم دلت بخواد ...
بکهیون اومد سمت منو سرشو گذاشت رو شونه ام. منم مخالفتی نکردم.
بکی : عشقممم
سهون : جونمم ..
بکی : هیچی ..
فهمیدن این که بکهیون داره نیشخند میزنه کار سختی نبود.
چانی : جمع کنید ببینمممم....
سهون : حسودی نکننن ...
بکهیون هم بعد از من برای چانیول زبون درآورد و من آروم خندیدن.
چانی : پوووووووووووف ...
جوهیون به کارای ما میخندید.
چن : جوهیون اینا یکم مخشون تاب داره ببخششون
ما هر سه تاییمون برگشتیم سمت جونگده.
-: چی گفتی؟
جونگده نگاهی به ما سه تا کرد و گفت : هیچییی
چانی : خوبههه
جوهیون : خوبه که اینجوری باهم صمیمی هستین ...
نگاهمو به جو هیون دادم و چیزی یادم اومد.
سهون : جوهیونننن ...
جوهیون  : بله ..چیزی شده؟
سهون : یه چیزی یادم اومد. اون شب تو گفتی یه چیزایی فهمیدی ولی خب من بیهوش شدم نشد ازت بپرسم. چی پیدا کردی؟
بکهیون سرشو از روی شونه ام برداشتو بلند گفت : یااااااا ... اگه باز مربوط به اون گذشته ی کوفتیته بهتره بیخیالش شیی ...
سهون : بکیهی...
بکی : ساکت شوووو ... جوهیون مربوط به گذشته اشه؟
جوهیون : اوهوم ...
بکی : پس قربون دستت هیچی بهش نگو
سهون : بکهیون ...
بکی : سهون فعلا اصلا ..  تو تازه خوب شدی ...
جوهیون : سهون فکر کنم حق با بکهیونه فعلا باید صبر کنی .. تو این همه سال هیچی از گذشته ات نمیدونستی پس یه چند روز دیرتر آسمونو به زمین نمیدوزه ...
چان : با جوهیون موافقم. با این وضعیتی که تو داری و حاضرم نیستی بیخیال فهمیدن گذشته ات بشی بهتره آروم آروم پیش بری ...
سهون : چشمممممممممم ....
بکی دوباره سرشو رو شونه ام گذاشتو گفت : آفرین عشقمممم
جوهیون : خب من دیگه باید برم. خیلی دیر شده ...
چن : میرسونیمت ... بکهیون پاشو مام بریم دیگه .. سهونو که دیدیم ... حالشم خوبههه ...
سهون : منم برسونید ...
چانی : نخیر شما هنوز اینجا می مونی .. تو اون خونه تنهایی یهو حالت بد شه هیچ کی نمی فهمه ...
سهون : چانیولللل ...
چانی : همین که گفتمممم ...
سهون : عجب گیری کردمااا .... هووووف ...
چن : بکهیوننن پاشو دیگههه ...
بکی : من میخوام پیش عشقم بمونم ...
سهون : آره حداقل تو بمون ...
بکی : ببین عشقم نمیتونه بدون من بخوابه ...
چن : هوووف
جونگده سری از روی تاسف تکون داد.
چن : جو هیون بیا بریم .. چانیول با این دوتا بهت خوش بگذره .. شما دوتا عاشق دل خسته ... شب بخیر ...
جوهیون : شب بخیر
سهون، چانی، بکی : شب بخیر.
جونگده و جوهیون رفتن.
چانی : خودتونو دیگه جمع کنید ببینم تا نداختمتون تو کوچه ...
سهون : من که میخواستم برم خونه ام تو نذاشتیی ...
بکی : نه تخت چانی خیلی نرمه ...
چانی : کی گفته تو امشبم میتونی رو اون تخت بخوابی؟
بکی : من میخوام مواظب سهون باشم ...
چانی : نه امشب من مواظبشم تو رو کاناپه بخواب ...
بکی : چانیییییییییی ...
سهون : اصلا من که خوب شدم. من رو کاناپه میخوابم شما دوتام خواب درست نکردین برین رو تخت بخوابین. تازه من بعد از دو روز خوابیدن خیلی خوابم نمیاد.
چانی : من عمرا با این رو یه تخت بخوابم ...
بکی : عشقم منو میفرستی با این رو یه تخت بخوابم ...
سهون : آره عزیزم اشکال نداره. تو خسته ای تختم گرم و نرمه برو روش راحت بخواب ...
چانی : من عمرا دوباره کاناپه بخوابم
سهون : خب تو هم برو رو تخت بخواب
چانی : من عمرا با این رو یه تخت نمیخوابم
بکی : بیایید سه تایی با هم بخوابیم
چانی : سه تایییییییی!!!!! عمرااااا!!! اون وقت مثل کیمپاپ سیخ بخوابیم.. تازه من مطمئنم تو با اون وضع خوابیدنت ما دوتا رو از تخت شوت میکنی پایین...
بکی : خودت بدتر از من میخوابی با اون لنگای درازت.
بعد از کلی دعوا و جروبحث بالاخره اون دوتا رو راضی کردم که باهم روی یه تخت بخوابن. اینقد هم خسته بودن که سریع خوابشون برد. منم یه پتو با یه متکا برداشتمو اومدم روی کناپه دراز کشیدم. خوابم نمی اومد ولی احساس خستگی میکردم. گوشیم رو که خاموش شده بود روشن کردم. پیامی برام نیومده بود. برای یه لحظه شوکه شدم. تازه یادم اومده بود .. هایهونننن ....
دو روز بود به هایهون پیام نداده بودم حتما خیلی نگران بود. ولی چطور پیامی نداده بود. چانیول گفته بود که تازه یه ساعته که گوشیم از بی شارژی خاموش شده و این چند روز چانیول حواسش به گوشیم بوده پس یعنی به هایهونم گفته؟
رفتم تو پوشه پیامهام. درسته حدس زده بودم چانیول حواسش بوده و به هایهون همه چیو خبر داده بود. یکم برای پیام دادن دیروقت بود. نمیدونستم بیداره یا نه ولی خب دلم براش تنگ شده بود. کسی که هرروز بهش پیام میدادم. عجیب بود من از این عادتا نداشتم. پیام دادن به کسی اونم هرروز. دلم میخواست همین حالا بهش پیام بدم. حتی اگرم خواب بود وقتی که بیدار میشد اولین چیزی که میدید پیام من بود. با این فکر لبخندی زدم. خوشحال و راضی به نظر می اومدم. کی باور میکرد اوه سهون یه وکیل سرد و خشک از پیام دادن به کسی که نه تاحالا دیدتش و نه تا حالا صداشو شنیده خوشحال میشه.
افکارمو کنار گذاشتمو پیاممو برای هایهون فرستادم.
سهون : سلام هایهون. سهونم. خواستم بگم بهوش اومدم و حالم خیلی خوبه.






طبقه بندی: Flowerboy Classmate،
برچسب ها: exo، flowerboy classmate، sehun، chanyeol، baekhyun، chen، luhan،

تاریخ : یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 | 07:01 ب.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی