تبلیغات
The Candles - Homicide Classroom || 14



دوستان این شما و این هم قسمت چهاردم از داستان میترا



http://s3.picofile.com/file/8227025234/homicide_classroom_season_1.jpg

HOmiCIde CLasSRoOm

살인 교실

14


روی کاناپه ی کهنه و زهوار در رفته ای خودش رو پرت کرد و نگاهشو به مرد روبروش داد که با سرعت و دقت و البته ترسی که تو حرکاتش مشهود بود ، داشت مدارکشون رو میساخت .
همونطور که اسلحه اش رو توی دستاش میچرخوند رو به جونگ مین و هیوسونگ خیره شد که تو سکوت نشسته بودن و به جلوی پاهاشون نگاه میکردن . نمیتونست باور کنه هیوسونگ کوچولویی که تو تمام چند وقت گذشته دیده بود، اون دختر پر حرف با اون زبون انگلیسی افتضاحش ، این طور کم حرف باشه و ...
نفس عمیقی کشید و به کره ای گفت :" میشه بگی چند تا دروغ سر جمع واسم سر هم کردی شماره 27؟ "
نگاه جونگمین بین اون دو تا چرخید و هیوسونگ نیشخندی زد :" پس منو یادت میاد تو کلاس ... اون شماره دانش آموزیم بود !"
جونسو پوفی کشید :" تو یه صندلی پشت سر من میشستی ! خجالتی بودی و به زور با همه حرف میزدی ! کلا کسی نبودی که وجودت خیلی تو کلاس حس بشه ! عجیب نیست که فراموش کرده بودم ! حالا نمیخوای جوابم رو بدی ؟"
هیوسونگ سرشو تکون داد . حق با جونسو بود :" همه ی دروغام رو شده ! دیگه چیزی برای گفتن ندارم !"
نیشخندی به جونسو زد و دوباره سرش رو پایین انداخت .
 هر دو با شنیدن صدای خفه ی جونگ مین سرشون رو بلند کردن :" اونا دنبالمون میان !"
هیوسونگ سرشو تکون داد :" متاسفانه آره ! شاید همین الانم ردمون رو زده باشن . چون من نمیدونم شیلر دقیقا کیه و چه قدرتی داره !"
جونسو غرید :" ما هم نمیدونیم ! "
جونگ مین از جاش بلند شد و با قدم های آرومی به سمت مرد رفت که بی توجه به اونها سرش رو توی مدارک فرو کرده بود . بالای سرش ایستاد و کارش رو زیر نظر گرفت . بدک نبود . با این سرعتی که اون پیش میرفت تا صبح کارشون تموم بود و میتونستن در برن ! البته اگه ...
با چیزی که یادش اومد روش رو به سمت اون دو تا برگردوند :" من چیکار میتونم بکنم ؟ برای جیا و ...مادرم ؟ چطور اونها رو نجات بدم ؟ "
سرش رو پایین انداخت :" من ... خودِ خطرم ..."
***
هیون توی ماشین جدیدشون نشست . نگاهشو به آینه داد و ماشین های پشت سرش رو نگاه کرد که یه جورایی اسکورتشون میکردن تا رسیدن به مقصد .
با نشستن سونگ هیون ، پیشونیش با اخمی جمع شد و استارت زد . از توی داشبورد ، دستگاه آشنایی بیرون آورد و روشنش کرد . صدای اعتراض سونگ رو شنید :" تو اونها رو رد یابی میکنی ؟"
هیون نیشخندی زد و دستگاه رو روی پایه اش ، رو داشبورد سوار کرد و راه افتاد :" در واقع فقط جونسو رو ردیابی میکنیم ! منم تا دیروز نمیدونستم ... شیلر بهم گفت ... "
زیر لب ادامه داد :" اون مردک آب زیر کاه ..."
سونگ هیون از آینه به ماشین های پشت سرشون نگاه کرد :" فکر کنم این حق من باشه که توضیح بشنوم هیون جونگ هیونگ !"
هیون نگاه پر از تنفری به سونگ انداخت ، ولی سونگ هیون این نگاه رو ندید چون چشماشو به جاده دوخته بود !
-    یک سال پیش توی یه درگیری ، جونسو بدجور مریض شده بود . گلوله نزدیک قلبش خورده بود و رو به موت بود . جونگ مین برای جراحی کردنش در دسترس نبود . برای همین یکی از پزشک های تحت حمایت شیلر نجاتش داد . و البته بعد از عمل ، زیر پوستش یه رد یاب کوچیک کار گذاشت . چیزی که الان ما رو بهشون میرسونه ...
سونگ هیون نگاه پر از حیرتش رو از هیون جونگ گرفت . یه چیزی توی هیون عوض شده بود و اون میتونست این موضوع رو خوب درک کنه . اما نمیدونست چی باعث شده هیون از قبلش ده برابر ترسناک تر بشه ...
مصمم بود جلوی هیون رو بگیره و نذاره به برادراشون آسیبی برسونه ... اصلا به همین قصد پا شده بود و با هیون اومده بود . غافل از این که هدف بعدی ِ این مرد خودشه ... و خیلی طول نمیکشه که خودشم به جونگ مین و جونسو میپیونده ... شاید توی اون دنیا !
***
جونگ مین مدارک رو از مرد گرفت و توی دست هاش اونها رو بررسی کرد . همه چیز درست بود . اونها رو به هیوسونگ داد . نگاهشو به جونسو داد که خیلی نامحسوس ، پشت سرش اسلحه اشو آماده به شلیک کرد و خواست مرد رو بکشه . ولی شونه اشو گرفت و وقتی نگاه پر از سوال ِ جونسو توی چشم هاش افتاد با سر به سونگ هیون که محو مدارک جعلی بود اشاره کرد . جونسو منظورشو خوب فهمید . جونگ مین مرد عاقلی بود . اون به یادش اورده بود که بهتره جلوی هیوسونگ ، جونسو اون مرد رو نکشه ... به خاطر وابستگی ِ عاطفی ِ بینشون این کار بهتری بود .
به سمت مرد که چشم هاش بین اون ها دو دو میزد رفت و توی یه حرکت سریع اسلحه اشو بیرون کشید و توی چند صدم ثانیه ، سوراخ سرخ رنگی روی پیشونی ِ مرد ایجاد کرد ...
نگاه جونسو به جنازه ی مرد بی تفاوت بود و نگاه هیوسونگ ، روی اسلحه ی توی دست های جونگ مین خیره مونده بود و کمی بعد اخم هاشو توی هم کشید و بی هیچ حرفی ، از اتاقی که توش بودن بیرون رفت تا توی ماشین منتظر اونها بمونه !
جونسو نیم نگاهی به جونگ مین انداخت که هنوز به جنازه ی مرد خیره شده بود :" حالت خوبه ؟"
صدای آه جگر سوز جونگ مین رو شنید :" اولین باره که از کشتن یه نفر حس خیلی بدی دارم ..."
جونسو دستش رو دور شونه های جونگ حلقه کرد و اون رو بیرون کشید :" منم همین حس رو داشتم ... وقتی ... خواهر جیا رو ...کشتم ..."
جونگ مین نگاهش کرد :" اون زن این وسط چیکاره بود ؟ من یه بارم آنوشکا رو ندیده بودم ... حتی جیا هم زیاد درباره اش حرف نمیزد !"
جونسو شانه ای بالا انداخت :" من هیچی نمیدونم !"
****
جیا لباس های آزمایشگاهش رو بیرون آورد . تاپ دوبنده ی سفید رنگی تنش کرد و شلوارک جین کوتاهی به پاش کشید . امروز قرار بود با خانوم سارانگ برن خرید . اون زن هم دلش برای بیرون رفتن تنگ شده بود . تمام سرگرمیش باغچه ی کوچیکش بود و بهتر بود هر دوشون آب و هواشون عوض بشه .
خانوم سارانگ عصاشو روی صندلی عقب گذاشت و خودش کنار جیا ، جلو نشست . همونطور که به جلو خیره بود گفت :" هیچ وقت نفهمیدم چرا اینجا رو انتخاب کردی !"
جیا ماشین رو راه انداخت :" منظورتون کیپ تاونه ؟"
خانوم سارانگ سری تکون داد . جیا آهی کشید و سرعتشو بیشتر کرد :" سارانگ شی ... آفریقای جنوبی یه جور هایی ... جایی نیست که خیلی رفت و آمد توش زیاد باشه ! تنها موردش از شانس گند ما ورلد کاپ 2010 بود که تقریبا توی اون دوران یه بحران رو رد کردیم ... ولی خب ... اینجا یه جورایی مصونیتش نسبت به هر جای دیگه بیشتره ... "
خانوم سارانگ دستش رو روی دست جیا گذاشت :" نمیدونم چرا این روز ها حس عجیبی دارم ... "
جیا نزدیک بازار روز ایستاد و همونطور که نگاهش به مردم تیره پوست روبروش بود پرسید :" میخواین بریم دکتر ؟"
سری به نشونه ی نه تکون داد:" حالم خوبه ... نیازی نیست ."
جیا پیاده شد و کمک کرد خانوم سارانگ هم از ماشین بیرون بیاد .  سارانگ شی بازوی جیا رو گرفت و کنارش راه افتاد . نگاه هر دو به دست فروش های دور و برشون بود ولی تو ذهنشون ، داشتن به اتفاقات این چند سال اخیر فکر میکردن ...
خانوم سارانگ خم شد و کنار یه دستفروش که لباس میفروخت نشست . دستش رو روی تیشرت های مردونه ی روی بساطش کشید و همزمان آهی از گلوش خارج شد . نمیدونست چرا دلش میخواد یه ست تیشرت و شلوارک مردونه بخره ! چراشو نمیدونست ! با احتیاط جیا رو پایید که کمی جلو تر به یه بدلی جات فروشی سرک میکشید و همون موقع ، پول تیشرت و شلوارک سفید رنگی رو حساب کرد و اونها رو توی یه پاکت چپوند و با بیشترین سرعتی که میتونست ، خودش رو به جیا رسوند تا شک نکنه !
جیا نگاهی به خانوم سارانگ انداخت و لبخندی زد :" حالتون خوبه ؟"
سری تکون داد و نگاهشو از جیا گرفت .
***
شیلر از پنجره به سیل دانش آموز هایی که تو حیاط بودن نگاه میکرد و تو ذهنش ماموریتی که به هاوارد داده بود میچرخید . میدونست که اون پسر الان و تو این موقعیت سر به هوا تر از اونه که بتونه آلفا سیزده ها رو برگردونه .. ..
صدای مردونه ای از پشت سرش شنید :" رئیس رو خط دو منتظرتونن قربان !"
برگشت و برای اون سرش رو تکون داد و بهش اشاره کرد که بیرون بره . به سمت تلفن رفت و اون رو برداشت و روی گوشش گذاشت .
تمام مدت توی سکوت فقط به حرف هایی که زده میشد گوش داد و هر لحظه لبخندِ جنون آمیز روی لب هاش پررنگ تر از قبل میشد و در آخر ، بعد از برقراری ِ سکوت پشت خط ، تلفن رو سر جاش گذاشت و دوباره پشت پنجره برگشت . حالا میدونست باید چیکار کنه ... وظیفه اش و هدفش رو خوب فهمیده بود ....
***
جونسو ماشین رو پارک کرد . نگاهش رو به هیوسونگ داد که پیاده شد تا برای کشتی بلیط بگیره و روش رو به سمت جونگمین که روی صندلی جلو نشسته بود برگردوند :" ببین ... آروم باش ... همه چیز درست میشه جونگ مین ..."
جونگ سرش رو بین دستاش گرفت :" نمیتونم ... بعد از 9 سال ... تصور این که جیا و مادرم با دیدن من که هیچ شباهتی به قبلم ندارم ... چه رفتاری از خودشون نشون میدن ... عذابم میده ..."
با سوار شدن هیوسونگ هر دو ساکت شدن . روش رو به سمت جونسو چرخوند :"بلیط ها رو به مسئول اسکله دادم . میتونی ماشین رو ببری توی کشتی ! شانس بزرگی اوردیم ! چون تا یک هفته ی آینده این تنها کشتی ای هست که ما رو به  مقصدمون میرسونه !"
جونسو ماشین رو روشن کرد و با ورودشون به کشتی ، هر سه پیاده شدن و به سمت مهمان خانه رفتن تا یه چیزی برای خوردن پیدا کنن . مسافرت طولانی خسته اشون کرده بود .
مثل این که کاملا به موقع رسیدن چون بوق کشتی رو شنیدن که نشون از حرکتشون بود ...
***
هیون جونگ با تمام قدرت پاشو روی پدال گاز میفشرد . نمیخواست لحظه ای رو برای رسیدن به اونها از دست بده ... اما با دیدن منظره ی روبروش شوکه شده پاشو روی پدال ترمز فشرد و ماشین قبل از رسیدن به اسکله محکم ایستاد . همزمان ماشین دیگه ای که دنبالشون بود محکم به سپر کوبوند و دوباره هر دو به جلو پرت شدن . سونگ بی حرف پیاده شد تا میزان خسارت به ماشین رو بسنجه و هیون به اقیانوس جلوش خیره بود و فکرش پیش اون نقطه ی چشمک زن روی صفحه ی رادار بود که حالا جایی توی این اقیانوس بود ...
به سمت مسئول اسکله رفت و سعی کرد با آرامش سوالی رو ازش بپرسه :" کشتی اقیانوس پیمایی این دو روز از اسکله حرکت کرده ؟"
مرد سری تکون داد : یکی ! اونم دیروز ! تا 6 روز آینده هم کشتی دیگه ای نمیره !"
هیون مشت دست راستش رو کف دست چپش کوبوند و فریاد از سر خشمی که میومد تا از گلوش آزاد بشه رو خفه کرد . به سرعت به سمت افرادشون رفت و رو به سونگ هیون گفت :" باید با هواپیما بریم !"
سونگ پوزخندی زد :" دقیقا کجا ؟ مگه تو مقصد اصلی ِ اون ها رو میدونی ؟"
به افرادشون که کلافه ایستاده بودن اشاره ای کرد :" دوجین آدم ِ تابلو رو با این همه اسلحه چطوری سوار هواپیما کنیم جناب کیم ؟!"
هیون پوفی کشید . در این برهه ی زمانی حق با سونگ هیون بود . با این که دلش میخواست همین جا سرشو گوش تا گوش ببره ولی باید صبر میکرد تا هر سه رو یجا گیر بندازه !
رو به یکی از افرادشون گفت :" یه مهمون خونه پیدا کن . یه هفته اینجا میمونیم !"






طبقه بندی: Homicide classroom،

تاریخ : یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 | 08:12 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی