تبلیغات
The Candles - Flowerboy Classmate ||| 34



سلام دوستان
خوبید؟

من واقعا واقعا شرمنده ام. نتونستم هفته قبل کلا وبو آپ کنم. جمعه آزمو کارشناسی ارشد داشتم اینقد طول هفته درگیر گرفتن کارتو ... بودم به کل روزا از دستم در رفتو فراموش کردم بذارم. ببخشید دیگه.

قول میدم اگه مشکلی پیش نیاد جمعه تلافی کنم. تازه تولد بکهیون و تاعو هم بود و من نرسیدم وان شات ترجمه کنم. سعی میکنم اونا رو هم جبران کنم. اگه خدا بخواد.

دیگه نطق نمیکنم بفرمیید گلپسر. بعدشم کلاس آدم کشی میزارم.




پیامو فرستادمو از اونجایی که فکر میکردم خوابه. موبایلمو رو میز گذاشتم. اما به نظر می اومد اشتباه میکردم چون چند دقیقه بعد صفحه گوشیم روشن و پیام هایهون روش نمایان شد.
هایهون : سهوووون ... خیلی خوشحالم. خیلی نگرانت بودم. از چانیول سراغتو میگرفتم. هزار دفعه تصمیم گرفتم که بیام دیدنت ولی بازم نتونستم.
نمیدونم چه حسی داشتم. بهش قول داده بودم این مرموز بودنشو درک کنم ولی ناراحت بودم. من حتما به عیادتش میرفتم اون چه دلیلی داشت که توی این دو روز به دیدنم نیومده بود. الان بیشتر از هر موقع دیگه ای درباره دلیل مخفی کاریاش کنجکاو بودم. اما الان نمیتونستم بپرسم. نمیخواستم همین ارتباط پیچیده امون هم قطع بشه. لبخندی زدمو سعی کردم همه چیو فراموش کنم.
سهون : آره میدونم که نگران بودی. به خاطر همین تا فردا صبر نکردمو الان بهت پیام دادم. چه خبر؟ تو خوبی؟
هایهون : منم خوبم. کلی کار برات آماده کردم. از فردا سرت شلوغ میشه.
سهون : چه عالییی...
هایهون : راستی سهون من نمیدونستم تو حالت بد میشه وقتی چیزی رو به یاد میاری. از چانیول شنیدم. من نباید تشویقت میکردم. اگه میدونستم هیچ وقت ازت نمیخواستم دنبال گذشته ات بگردی. سلامتی تو مهمتر از گذشته اته. پس بهتره بیخیال بشی. شاید این همه هم تلاش میکنی و اذیت میشی چیز مهمی نباشه. پس بهتره ولش کنی.
سهون : مهمه ... من بخش مهم گذشته امو فراموش کردم... تمام خنده هام .. تمام خوشیامو فراموش کردم . من خودمو فراموش کردم ...
هایهون : از کجا مطمئنی. شاید اینجوری نباشه.
سهون : من به یاد آوردم. من همه اشونو به یاد آوردم. خنده هام .... شیطنتام ... خاطره های خوبم .... برادرامو ....
هایهون : به یاد آوردی؟!!!!!
سهون : آره. من یه دوست صمیمی داشتم ... دوست که نه یه برادر بزرگت داشتم چون برامون رابطه خونی مهم نبود .... مثل برادر واقعی خودم جونگ هون دوسش داشتم ... اسمش لوهان بود ... اما من جفتشونو تو یه روز از دست دادم. هنوز اتفاقای اون روز یادم نیست ... همه چی یادمه جز اون روز ....
هایهون : تو لوهانو به یاد آوردی؟
با دیدن سوالش خیلی تعجب کردم. هایهون لوهانو میشناخت. نمیتونستم درک کنم.
سهون : تو لوهانو میشناسی؟
هایهون : نه نه ... منظورم این بود که همه چیو بیاد آوردی؟؟؟.. راستش به اسم این دوستت لوهان فکر میکردم به خاطر همین اشتباه تایپ کردم ...
جوابش قانع کننده بود. چون من خودمم همینجوری بودم پس دیگه بهش فکر نکردم.
سهون : یه لحظه شوکه شدم. خب برام داستانو ایمیل کن منم از فردا شروع میکنم.
هایهون : باشه امشب برات میفرستم. مراقب خودت باش. یه مدتم به گذشته فکر نکن.
سهون : نترس اینجا دوتا بادیگارد مثل چی مواظبمن. البته الان تو اتاق خوابن. فکر کنم باید بهشون یه سری بزنم. عجیبه که باهم دعواشون نشده.
هایهون : کیا رو میگی؟
سهون : چانیول و بکهیون. راستش این دو روز خیلی مراقبم بودن و خسته شده بودن. فرستادمشون تو اتاق برن رو یه تخت باهم بخوابن.
هایهون : با تعریفایی که کردی این دوتا که نمیتونن باهم سر کنن.
سهون : به خاطر همین تعجب کردم که صداشون نمیاد.
هایهون : برو بهشون یه سر بزن. منم کم کم خوابم گرفته. فایلا رو برات میفرستم و میخوابم.
سهون : باشه. شب بخیر.
هایهون : شب بخیر.
از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاق. آروم در اتاقو باز کردم. به محض دیدن صحنه روبروم دستمو گذاشتم رو دهنمو و دوباره اومدم بیرون. نمیتونستم خنده امو کنترل کنم. معلوم نبود چقدر خسته بودن که متوجه نشده بودن تو بغل هم خوابیدن. چانیول دستشو زیر بکهیون گذاشته بود و بکهیونم سرشو تو بغل چانیول قایم کرده بود. واقعا بامزه خوابیده بودن. تازه فکر کنم وقتی داشتم می اومدم بیرون چانیول پاشو رو پاهای بکهیون انداخت. بازم با تصور اون صحنه و اینکه وقتی از خواب بیدار میشن چه واکنشی نشون میدن خنده ام گرفته بود.
سهون : باید یه فکر به حال هردوشون بکنم. از بس عذب موندن این شکلی شدن.
سه روز از به هوش اومدنم گذشته بود. هایهون با کارای مانگا حسابی سرمو شلوغ کرده بود البته کارای دفتر وکالتم کم نبود. تو این مدت چانیول و بکهیون و جونگده حواسشون بهم بوده. هایهونم مدام ازم میخواست زیاد خودمو خسته نکنم ولی من واقعا از کار کردن لذت می بردم. بعد از سه روز بالاخره کارای مانگا کمتر شده بود. توی اوقات بی کاریم به لوهان فکر میکردم. به این که الان کجاست و چی کار میکنه؟
هم حالم خوب بود هم یکم وقت آزاد داشتم. بهتر بود درباره اون مساله ای که جوهیون میخواستم بهم بگه و فرصتش نشده بود باهاش حرف میزدم. موبایلمو برداشتمو بهش زنگ زدم.
سهون : سلام جوهیون..
جوهیون : سلام سهونا. خوبی؟
سهون : آره خیلی بهترم. تو چطوری؟
جوهیون : منم خوبم. فکر کنم بدونم برای چی زنگ زدی ..
سهون : خواهش میکنم نه نیار ..
جوهیون : اما تو تازه خوب شدی ..
سهون : من حالم خوبه و حاضرم باهات شرط ببندم که چیزیم نمیشه ...
جوهیون : این لجبازیات از بچگی هم تغییر نکرده. هنوزم یه دنده ایییی ...
سهون : آماده شو نیم ساعت دیگه میام دنبالت. راستی شام خوردی؟
جوهیون : آره خوردم.
سهون : پس میبینمت
از پشت میز بلند شدم تا آماده بشم.
درست طبق حرفی که به جوهیون زده بودم. نیم ساعت بعد جلوی خونه جوهیون بودم. قبل از اینکه بخوام پیاده بشم. در خونه باز شد و جوهیون همراه زن پیری بیرون اومد. از ماشین پیاده شدم و سمتشون رفتم.
جوهیون : سهونا لازم نبود پیاده بشی.
سهون : سلام خانوم.
جوهیون : مامان سهون دوستم. یادته که..
-: خیلی بزرگ شدی پسرم. مرد خوشتیپی شدی ...
سهون : ممنونم
-: حتما پدر و مادرت بهت خیلی افتخار میکنن
سهون : فکر نکنم پسر خوبی براشون بوده باشم.
-: چرا معلومه که پسر خوبی هستی.
سهون : ممنونم.
جوهیون : مامان ما دیگه میریم
-: مواظب خودتون باشید
سهون : شب بخیر. جوهیون سالم برمیگردونم.
مادر جوهیون لبخندی زد و منو جوهیون سوار ماشین شدیم.
جوهیون : خب کجا قرار بریم؟
سهون : زمین اسکی ...
هردومون ساکت شدیم. فهمیدن این که جوهیون داره به خاطرات گذشته اش فکر میکنه کار سختی نبود.
ماشینو توی پارکینگ پارک کردمو هردو پیاده شدیم. چون میخواستیم حرف بزنیم یک راست سراغ نیمکتای کنار پیست رفتیم و روش نشستیم. هردو تو سکوت به پیست وآدما خیره شده بودیم. آدمای شاد و خوشحالی که تو پیست بازی میکردن. یه روزی مام از همین آدما بودیم ... من ... جوهیون .. چانیول ... و لوهان...
سکوت بینمونو بالاخره شکستم : اولین بار که بعد تصادف اومدم اینجا چند هفته پیش بود. اون موقع فکر میکردم اولین باره که میام اینجا ولی عجیب برام آشنا بود. حالا میفهمم چرا. چرا اینجا برام آشنا بود. من و لوهان هیونگ همیشه برای اسکی می اومدیم اینجا. به خاطر همین اون صندوفچه رو اونجا زیر درخت گذاشتیم. اینجا پاتوق من و لوهان بود. حتی تو و چانیولم باهامون می اومدین. .... حتی جونگهونم می اومد ... اون موقعه ها چقد خوشحال بودیم .... اون موقعه ها تنها چیزی که بهش فکر نمیکردم بزرگ شدن بود ... این که یه روز یه همچین زندگیی داشته باشم رو اصلا بهش فکر نمیکردم ....
جوهیون : هیچ کدوممون فکر نمیکردیم اینجوری مسیر زندگیمون عوض بشه ... من همیشه لوهانو کنار خودم میدیدم... فکر میکردم رابطه ما میتونه خیلی طولانی بشه .....
سهون : هنوزم دوسش داری؟
جوهیون : شاید تا حالا به بقیه دروغ گفته باشم .. شاید الان بتونم به تو دروغ بگم ولی هیچ وقت نتونستم به خودم دروغ بگم ... آره من هنوزم دوسش دارم ... هنوزم اون برام با بقیه فرق داره ....
سهون : به نظرت لوهانم هنوز دوستت داره؟
جوهیون : ........ خیلی بهش فکر کردم ... تمام لحظه هایی که تنها بودم به این موضوع فکر کردم ... تمام وقتایی که بهش نیاز داشتم ....... عقلم میگه دوسم نداره چون اگه داشت دنبالم میگشت تا پیدام کنه ولی قلبم ... یه جایی تو قلبم هنوزم امید دارم که دوستم داره ... بهم فکر میکنه ...ولی حقیقت اینه که اون پیشم نیست پس فکر کنم اون منو دوست نداره ..
سهون : ولی من فکر میکنم لوهان هنوز دوستت داره ... اون جوری که لوهان همیشه نگاهت میکرد ... طوری که درباره ات حرف میزد .... فکر نکنم بتونه فراموشت کنه ....
جوهیون : بهتره فراموشش کنیم. تو نمیخوای بدونی من چی پیدا کرده بودم؟
سهون : معلومه که میخوام بدونم. هر چی فهمیدیو تعریف کن.
جوهیون : یادته درباره جایی که زندگی میکردم چی گفتم؟
سهون : آره یادمه. گفتی محله بد و خطرناکی بود. شمام به خاطر برادرت از اونجا رفتین.
جوهیون : آره. خب ببین همسایه لوهان یه دختر و پدر بودن. مادر دختره وقتی دخترش 7 سالش بوده مردپ و وضع اونام روز به روز بدتر میشده چون همه چیشونو خرج مریضی مادره کرده بودن. این شد که اومده بودن محله ما. پدر دختره از صبح تا شب کار میکرد و نمیتونست مراقب دخترش تو اون محله خطرناک باشه. لوهانم که یه روز دید دارن اذیتش میکنن نجاتش داد و از اون به بعد همیشه مراقبش بود. فکر کنم اون همون دختریه که تو با لوهان تو اولین دیدارتون دیدی. تنها دختری که غیر من به لوهان نزدیک بود اون بود.... حالا که همه چی یادت اومده باید بشناسیش اون همکلاسی و هم سن تو بود. اسمش هایری ه.
سهون : هایری....
اسمش فوق العاده برام آشنا بود. چندبار تو ذهنم مرورش کردم تا بالاخره یادم اومد. یه دختر ساکت و آروم که ته کلاس مینشست. به کسی کاری نداشت. من فقط یه بار متوجه حضورش شدم وقتی هیچول معلم هنرمون از استعدادش تو نقاشیش تعریف کرد. اون موقع هم سرش پایین بودو من حتی نمیتونم درست چهره اشو به یاد بیارم.
صبر کن ... معلم هنر ... اسمش هیچول بود ....... هایری ......
" اسم دختر داستان هایریه "
" اسم معلم هنر هون هیچوله اونا..."
جوهیون : سهون چی شده ؟ چیزی یادت اومده؟ آروم باش....
سهون : جوهیونننن ...
جوهیون : سهوننننن ... بازم خون دماغ شدییی ....
سریع دستمو جلوی بینیم گرفتمو بهش نگاه کردم. حق با جوهیون بود. قبل از اینکه بخوام واکنش نشون بدم جوهیون یه دستمال به سمتم گرفت.
بعد از چند دقیقه خون دماغم بند اومد. جوهیون هنوز نگران بود : حالت خوبه؟
سهون : آره چیز مهمی نیست ...
جوهیون : چیز مهمی نیست ... اووووف ... ترسیدم دوباره غش کنی ...
سهون : متاسفم ...
جوهیون : چیزی یادت اومد؟
سهون : یه چیز خیلی مهم. جوهیون من با یه نویسنده مانگا کار میکنم ..
جوهیون : آره میدونم. چانیول برام تعریف کرده.
سهون : اون ... اون یه چیزایی درباره گذشته من میدونه ...
جوهیون : چرا اینو میگی؟
سهون : چون اسم دختر نقش اصلی داستان هایریه اسم پسره هم هون... مطمئنم هون منم یعنی سهون .... اون دقیقا یکی از خاطرات منو تو داستان آورد ... من و چانیول یه معلم هنر داشتیم به اسم هیچول که یه بار با نقشه ای که لوهان بهمون داده بود اذیتش کردیم ... اون دقیقا این خاطره رو تو داستان آورده بود ...( داستانایی که هایهون تو این چند روز برام ایمیل کرده بودو به یاد آوردم) ... نه صبر کن ... فقط همین نیست ... این مانگا داستان منه .... هون تو داستان منم .... یعنی هایری تو داستان میتونه هایری باشه .. این داستان درباره هایریه ...
جوهیون : اسم این نویسنده چیه؟ شاید بشناسمش ..
سهون : هایهون ...
جوهیون : هایهون .. چه اسم عجیبی ...
هایهون ... هایهون ....هایهون ...
مدام این اسم تو ذهنم تکرار میشد ...
هایهون ... هایرییی ... سهونننن ...... هایهون ...
سهون : این ترکیب اسم من و هایریه ....
جوهیون : چی؟
سهون : های از هایری و هون از سهون ... هایهون ..... اون هایریه .. اون تمام مدت داشته داستان من و خودشو برام تعریف میکرده ... هایری دختری که تو سکوت عاشق همکلاسیش سهون شده .... هایهون همون هایریه ... مطمئنمممم ....







طبقه بندی: Flowerboy Classmate،
برچسب ها: exo، flowerboy classmate، sehun، chanyeol، baekhyun، chen، luhan،

تاریخ : یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 | 09:52 ب.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی