تبلیغات
The Candles - Homicide Classroom || 15



بفرمایید این شما و این هم قسمت پونزدهم


http://s3.picofile.com/file/8227025234/homicide_classroom_season_1.jpg

HOmiCIde CLasSRoOm

살인 교실

15


سونگ هیون با احتیاط کنار هیون جونگ روی تخت نشست . خواست دستش رو روی شونه ی اون بذاره ولی منصرف شد . نمیتونست هیون رو درک کنه . این روز ها حتی اعتیادش به الکل رو هم کنار گذاشته بود و در کمال تعجب ، همیشه هشیار بود و حتی عصبی ! و سونگ هیون حاضر بود قسم بخوره نه تنها دیگه اونقدر نمیخوابه بلکه خوابش از خواب یه آدم طبیعی هم کمتر شده !
آروم گفت :" نمیخوای بهم بگی چی شده ؟"
انتظار داشت هیون پرخاش کنه یا حداقل پسش بزنه و جواب سربالا بده ، یا حتی هیچ جوابی نده ...
ولی هیون که روی شکم دراز کشیده بود و سرش رو توی یه مجله ی "ماشین" فرو برده بود ، بدون این که نگاهش کنه گفت :" چی بد تر از این که برادر هات بهت خیانت کنن ؟"
سرش رو از روی مجله برداشت و چشم های عسلی رنگش رو که عجیب میزد و مثل همیشه نبود تو چشمای سونگ دوخت . سونگ هیون حس میکرد دلش میخواد از جلوی چشم های هیون فرار کنه . چون تو نگاهش چیزی خوند که هیچ کدوم از اعضای صورتش نشونش نمیدادن ... ولی همون چشم ها ... همون چشم های عسلی رنگ ِ هیون « تنفر» رو داد میزدن ...
و سونگ هیون اونقدر سردرگم شده بود از این نگاه ، که بلند بشه و به سمت پنجره بره و به بیرون زل بزنه ...
صدای هیون رو از پشت سرش شنید که نزدیک و نزدیک تر میشد :" تو از گذشته ات چی میدونی ؟"
سونگ هیون نمیتونست دلیل پرسیده شدن این سوال رو بفهمه ... همین الان همشون میدونستن تو زندگی ِ چوی سونگ هیون چه خبر بوده ...پس پرسیدن این سوال چه فایده ای داشت ؟
بدون این که نگاهشو از منظره ی پشت پنجره برداره گفت :" یعنی تو هیچی نمیدونی ؟"
هیون شونه اش رو گرفت و با خشونتی باور نکردنی اون رو به سمت خودش چرخوند . اما صداش آروم بود ... مثل عضلات صورتش که ریلکس بودن ... ولی چشم هاش همه چیز رو لو میداد ... این که عصبیه ... بی اندازه از سونگ هیون بدش میاد و سونگ ، آدمی نبود که اینو نفهمه ...
-    بهم بگو احساست از اتفاقات گذشته چیه ؟
سونگ نفس عمیقی کشید و سعی کرد نگاهشو از چشم های هیون بگیره صداش بی اختیار بالا رفته بود . نمیدونست عصبیه از کار های هیون ، یا میخواد خودش رو از یه گناه نکرده تبرئه کنه :" احساس تو از گذشته چیه کیم هیون جونگ ؟ از این که مادرت تو بغلت جون داد ؟ ها ؟ انتظار داری من احساسم از دیدن متلاشی شدن بدن پدرم زیر چرخ های یه کامیون چی باشه ؟"
صداش گرفت . شاید فقط همین صدای گرفته و بغض ِ یهویی ِ تو گلوش میتونست از داد زدن نگهش داره ... از هیون که حالا نمیدونست به چه دلیلی قرمز شده دور شد و خودش رو روی تخت انداخت . سر درد دلش باز شده بود انگار ... چون با همون صدای گرفته ، ولی این بار با لحن آرومی بی توجه به چهره ی برزخی ِ هیون که کنار پنجره ایستاده بود گفت :" پدرم از بچگی بــُت ام بود ... میفهمی ؟ یه خونه ی آروم و بی سر و صدا ، ولی پر از محبت داشتیم ... مادرمو هیچ وقت ندیدم ... چون با به دنیا آوردن من مرده بود ... ولی پدرم ... "
آهی کشید و نیم نگاهی به هیون انداخت که حالا به تاج تخت تکیه داده بود و نگاهش رو پایین انداخته بود . ظاهرا آروم تر بود ... اونقدری که ریتم نفس کشیدنش عادی شده بود ..
-    پدرم ... اون شب ... منو محکم بغل کرده بود و انگار دلش نمی اومد ولم کنه ... میتونستم خیسی ِ اشک هایی که روی گونه اش میغلطید رو حس کنم ... ولی نمیفهمیدم چشه ... خیابون خلوت بود ... تو پوسان بودیم .. بی وقت ... بی توضیح ... بدون اینکه جایی برای رفتن داشته باشیم ... بی قرار بود و هنوزم نفهمیدم دلیل بی قراری های اون شبش چی بود ... همونطور که منو تو بغلش فشار میداد مدام ازم میخواست مواظب خودم باشم ... ازم میخواست مواظب خودم باشم ...
هیون به سونگ نگاه کرد که ساکت شده بود . انگار سونگ هیون متوجه شد چون فورا اشک هاشو پاک کرد و صاف نشست :" ببین ... ازم پرسیدی حسم چی بود ؟ به نظرت چی میتونست باشه ؟ بابا ازم جدا شد . نمیفهمیدم میخواد چیکار کنه . بزور نگاهشو ازم گرفت و دوید . داشت ازم دور و دور تر میشد که نفهمیدم چطور یه صدای مهیب بلند شد و بعد ..."
سونگ هیون خیلی یهویی دستش رو جلوی دهنش گذاشت و از جاش بلند شد . به سمت پنجره دوید و ازش آویزون شد و هر چی سر شب خورده بود رو بالا آورد . خودش میدونست حالش بده . غذای امشب رستوران یه کم سنگین بود براش . معدش به خاطر سفر حساس شده بود و مرور درد های گذشته و تصور صحنه ی مرگ پدرش باعث شده بود حجم وحشتناک بغض به گلوش فشار بیاره و ...
دستش رو روی سرش گذاشت و در حالی که با آستینش دهنش رو پاک میکرد ، خودش رو از روی دیوار سر داد و روی زمین نشست ...
-    له شده بود هیون جونگ ! له ِ له ! مغزش پاشیده بود روی زمین ! شده بود مثل ِ کاغذ ! یه ورق کاغذ سرخ از خون ...
تموم شدن حرفش مساوی بود با خنده های تلخ جنون آمیزش ... یه جوری میخندید که هر کسی جز آدم خونسردی مثل هیون اگه اونجا بود یدونه میخوابوند پای گوشش !
ولی هیون بی این که به حالش اهمیتی بده روی تخت دراز کشید و ساعدش رو روی چشماش گذاشت . با صدای آرومی که برای سونگ هیون قابل شنیدن بود گفت :" شاید کاری کرده که باید کشته میشده ..."
با لگد محکمی که توی پهلوش خورد تقریبا از تخت پایین افتاد . چشماش رو باز کرد و عصبی به سونگ خیره شد که با چهره ی سرخ از خشمش رو شکمش نشسته بود و مشتش رو بالا برده بود و میخواست تو صورتش فرود بیاره ...
به موقع جا خالی داد و هر دو با هم گلاویز شدن . سر و صدای جر و دعواشون انقدری زیاد بود که خیلی ها رو از اتاقاشون بیرون بکشه ...
هیون یقه ی سونگ رو گرفت و از زمین بلند شد . سونگ رو هل داد و هر دو محکم و با چنان ضربی به در برخورد کردن که در از جاش کنده شد و سونگ در حالی که دستای هیون هنوز دور گردنش بود ، با کمر روی در افتاد و هر دو وسط راهرو ی شلوغ ولو شدن .
تنها کسایی که از بین جمعیت سر و صدا نمیکردن و ساکت به سونگ هیون و هیون جونگ که هنوز گلاویز بودن ، خیره شده بودن ، اعضای آکادمی مورداک بودن که انگار یه فیلم کمدی دیده باشن ، به در و دیوار ها تکیه داده بودن و با شعف دعوای اون دو تا رو تماشا میکردن ! آخه یک در هزار پیش میومد که ارشد هاشون به جون هم بیفتن !
هیون مشت محکمی تو صورت سونگ کوبید و دادی که زد ، حکم آتش بس بود برای هر دوشون :" دفعه ی دیگه اگه تکرار بشه کشتمت !"
لحنش واقعا جدی بود ... ولی شاید از بین اون همه آدم فقط 10 – 12 نفر جدی بودنش رو باور کردن !
سونگ هیون به زور و در حالی که چشم هاشو از درد کمرش بسته بود خودش رو از دست هیون آزاد کرد و کشون کشون به دیوار روبروی ِ در چسبید و تو خودش جمع شد . زانوهاشو بغل کرد و سرش رو روی اونها گذاشت .
میتونست صدای وزوز های اطرافش رو بشنوه ... و احتمالا صحبت های عصبی ِ هیون با صاحب مهمان خانه رو ... و کم کم متفرق شدن اطرافیانش رو حس کرد ...
با دست هاش موهاشو چنگ زد و نفس های عمیق کشید تا از فروریختن بغضش جلوگیری کنه ... موفق بود . سالها بود که برای اشک نریختن موفق بود و این بار هم ... هرچند چند دقیقه پیش از دستش در رفته بود و توی اتاق ، چند قطره ای اشک ریخته بود ...
همونجا و توی همون حالت غریبانه ، توی اون تاریکی مطلقی که هیچ پرنده ای توش پر نمیزد قسم خورد ... قسمی که میدونست میتونه عملیش کنه ...
***
جونگمین  به اقیانوس روبروش خیره شده بود . میتونست حس کنه کسی کنارش ایستاده . ساکت موند تا خودش به حرف بیاد . و صدای ظریف هیوسونگ رو از کنارش شنید :" تو عوض نشدی ... فقط یکم مردد شدی !"
جونگمین نیم نگاهی بهش انداخت . بدون اینکه اهمیتی به حرفش بده با صدای گرفته اش پرسید :" جونسو کجاست ؟"
هیوسونگ شونه ای بالا انداخت :" خوابیده ..."
لحن جونگ مین بی حس بود . ولی هیوسونگ میتونست خیلی چیز ها رو توی این لحن سرد درک کنه :" چرا نمیری پیشش ؟"
سرش رو بالا گرفت و به نیم رخ جونگ مین که تو تاریکی ِ هوا با ابهت تر از قبل به نظر میرسید و انعکاس نور مهتاب توی آب روی گونه هاش افتاده بود خیره شد :" یه چیزی تو رابطه ی ما درست نیست ..."
جونگ مین سرش رو تکون داد :" خیلی وقته که هر دوتون راه اشتباهی رو رفتین ...هیوسونگ شی ؟"
اولین بار بود که جونگ مین مخاطب قرارش میداد . با تعجب نگاهش رو روی صورتش حرکت داد تا شاید نشونه ای توی صورتش ببینه ولی هیچ چی ... جونگ مین هنوزم سرد بود ...
صدای مردد اش رو آزاد کرد :" بله ؟"
جونگ نگاه عمیقی به چشم های هیوسونگ انداخت . نگاهی که تا حالا تو چشم های هیچ کس انقدر عمیق ننشسته بود . ولی این بار فرق داشت . حتی خودشم نمیدونست چرا ... فقط میدونست باید به جونسو کمک کنه ... و برای گفتن حرفاش به این ارتباط چشمی ِ عمیق احتیاج داشت ...
-    اگه همون روز بارونی که جونسو کنج تور دروازه توی خودش جمع شده بود ، بهش گفته بودی کی هستی ... الان خیلی اتفاق ها نیفتاده بود ... جونسو اون روز میتونست خیلی راحت به هممون پشت پا بزنه و بره ... ولی تو بازیش دادی ... من ...
نگاهشو از صورت هیوسونگ گرفت و دوباره به اقیانوس دوخت :" تنهاش نذار ... از این لجنزار نجاتش بده هیوسونگ شی ... فقط تو میتونی جونسو رو آروم کنی ... روح زخم خورده اشو ... کاری که 9 سال پیش با ماها کردن به اندازه ی کافی انقدر زجر آور بود که الان ... افسرده و گوشه گیر بشیم ... یکی مثل جونسو که بین هممون ضعیف تره ... با این که شغل خشن تری داره ... - که اینم از سیاست های شیلر بوده -  ...با وجود 9 سال دیدن ِ بدترین ها و عذاب روحی ... با وجود این همه سال ماشین ِ آدمکشی بودن برای مرد کثیفی مثل ِ شیلر ... فکر میکنی با اون روح زخم خورده اش چه میکنه ؟ چطور تحمل کرده ؟ آرومش کن ... کنارش باش ... این ... تنها درخواست منه ..."
توی تمام این سالها ، هیچ وقت انقدر چیزی براش اهمیت نداشت ... یعنی هیچ وقت هیچ چیزی براش اهمیت نداشت ... ولی این بار فرق میکرد ... میدونست که جونسو به این دختر احتیاج داره ... مصمم بود که جونسو رو از این اوضاع نجات بده و مطمئن بود هیوسونگ میتونه کمکش کنه ... نه برای نجات خودش ... بلکه برای نجات روحش ...
تو تمام این چند وقت ، انقدر حرف نزده بود ... خودشم باورش نمیشد تونسته باشه اونهمه جمله رو پشت سر هم ردیف کنه ...
سرش رو که برگردوند هیوسونگ پیشش نبود . لبخندی بی اجازه روی لب هاش نشست و باز هم بی اجازه آهی از گلوش بیرون اومد . فکر کردن به این که هیوسونگ الان پیش جونسو باشه باعث میشد دلش بخواد برگرده به 9 سال پیش و همون روزی که گردنبند رو به گردن جیا بسته ... دلش میخواست اون آغوش رو بیشتر حس کنه ... اگه میدونست قراره 9 سال دوری بینشون باشه و بی نهایت فاصله افتاده باشه بین دنیاهاشون .... شاید هیچ وقت اون آغوش رو ترک نمیکرد ...
***
جونسو با شنیدن صدای تقه ای که به در اتاقک کوچیکشون خورد سرش رو چرخوند و به هیوسونگ نگاه کرد که تو چهارچوب ایستاده بود . میتونست برق چشم هاشو از توی این تاریکی تشخیص بده و حدس میزد که هیوسونگ گریه کرده باشه . سعی کرد به روی خودش نیاره ...
-    جونگ مین کجاست ؟
هیوسونگ در رو بست و چند قدم به سمتش اومد . لبه ی تخت دو طبقه ای که جونسو طبقه ی پایینش دراز کشیده بود نشست و دستاشو تو هم قفل کرد و نگاهشو به اونها دوخت :" فکر کنم ترجیح بده هوا بخوره ... چون منو فرستاد پیش تو !"
صدای بغض دارش باعث شد جونسو نیم خیز بشه . دستش رو دور کمر هیوسونگ حلقه کنه و اون رو با همون شکل نشستنش به سمت خودش بکشه و از پشت تو آغوشش بگیره . چونه اش رو روی شونه ی هیوسونگ گذاشت و در حالی که به رقص موهای هیوسونگ با ریتم نفس هاش که تو نور کمرنگ مهتاب دیده میشدن خیره شده بود گفت :" پس به اصرار جونگ مین اومدی ؟"
نفس هاش روی گردنش قلقلکش میداد . سرش رو به سمت شونه اش خم کرد که باعث شد گونه اش به گونه ی جونسو کشیده بشه و دلش بیشتر از قبل پیچ بخوره از این همه نزدیکی ...
جونسو هم انگار فهمید . چون لبخند کمرنگی روی لب هاش نشست و سرش رو بیشتر توی گردن ِ هیوسونگ فرو برد . نفس های عمیقی کشید تا بوی اون رو به عمق ریه هاش بفرسته ... یه حسی بهش میگفت بو بکش ... بهش میگفت رایحه ی عشق و زندگی رو تو ریه هات حبس کن ... میدونست که دیگه به آخرای زندگیش رسیده ...
دستای هیوسونگ که روی دست های جونسو که دور کمرش بود نشست مهر تاییدی شد به احساس متقابلشون ... این دستای خون آلودی که تو دستای ظریف این زن نوازش میشدن ... آیا واقعا لیاقت داشتن ؟ این سوالی بود که مثل خوره به  ذهن جونسو افتاد بود ...
انگار هیچ کدوم نمیخواستن از اون حالت بیرون بیان و انگار جونگ مین هم نمیخواست به اتاق برگرده و اون دو تا رو از قعر چاهی که داشتن توش سقوط میکردن بیرون بکشه ....






طبقه بندی: Homicide classroom،

تاریخ : یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 | 11:01 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی