تبلیغات
The Candles - Homicide Classroom || 16




خب دوستان این شما و این هم قسمت 16ام داستان میتراجون.


http://s3.picofile.com/file/8227025234/homicide_classroom_season_1.jpg

HOmiCIde CLasSRoOm

살인 교실

16


جونگ مین سرش رو از پنجره بیرون برد و به اطرافش نگاهی انداخت :" ما کجاییم ؟"
تمام مدت رو خوابیده بود . از بعد از ترک کردن کشتی و راه افتادن ماشین ، تا حالا ! صدای جونسو رو شنید :" حالت خوبه ؟ یک روز تموم خوابیدی !"
سری به نشونه ی نه تکون داد :" حالم خوب نیست ... اینجا کجاست ؟"
مردم تیره رنگ ِ این شهر براش نا آشنا بودن ... جونسو سکوت کرده بود . ولی نگاهش به چشم های کنجکاو هیوسونگ از توی آینه افتاد . هیوسونگ نفس عمیقی کشید :" اینجا مقصدمونه ... کیپ تاون ..."
صاف نشست . توی چهره اش دوباره غباری از سرما نشسته بود . حالا حتی جونسو هم به عقب برگشته بود و جونگ مین رو نگاه میکرد . جونگ مینی که دوشب پیش وسط کشتی دوباره حالش بد شده بود و به خاطر استرس و درد های وحشتناکی که نمیخواست نشون بده ، به این روز افتاده بود ...
میتونست حال و روز برادر کوچیکترشو درک کنه ؟ مسلما نه ! خودش هم میدونست که هرگز نمیتونه خودشو به جای جونگ مین بذاره .
***
آدام لیوان شیشه ای ِ محبوبشو توی دیوار کوبید :" لعنت به این زندگی .... جیا ! من دیگه نمیکشم ..."
جیا عینک محافظش رو از روی چشم هاش برداشت و نفس عمیقی کشید .اما از بوی تند ِ آزمایشگاه که توی بینیش نشست به سرفه افتاد و بریده بریده گفت :" نا امیدی ... سمه !"
صدای آژیر هشدار که توی محوطه پیچید ، باعث شد هر دو نگاه هراسونی به هم بندازن و از آزمایشگاه بیرون بدون !
جلوی مانیتور ها ، نگهبان نشسته بود و به دقت شهرک رو زیر نظر داشت . ماشین سفید رنگی وسط شهرک ممنوعه اشون ایستاده بود . صدای نگهبان رو شنید :" دکتر شرما ... باید چیکار کنیم ؟"
با پیاده شدن راننده ، جیا نفس راحتی کشید :" در ورودی رو باز کنید .... دوست قدیمی مون برگشته !"
لبخند روی لب هاش کش اومد . خانوم سارانگ هم که با شنیدن ِ سر و صدا به نگهبانی اومده بود ، با دیدن شخص توی مانیتور با خوشحالی گفت :" اوه خدای من ... افسر "جون" ..."
آدام این دختر رو نمیشناخت . خیلی وقت نبود که به این آزمایشگاه اومده بود . پس حالا که خیالش راحت شده بود با بی تفاوتی به آزمایشگاه برگشت و جیا به خانوم سارانگ کمک کرد تا به سمت در ورودی برن ...
با بیرون رفتن از سالن ... هیوسونگ رو دیدن که به در ماشینش تکیه داده بود و با لبخند نگاهشون میکرد . آروم جلو اومد و جیا رو تو آغوشش کشید . بعد به سمت خانوم سارانگ رفت و پیشونیش رو بوسید و آروم گفت :" براتون مهمون اوردم !"
نگاه هر دو پر از سوال شد . در شاگرد راننده باز شد و مرد خوشتیپ و خوش هیکلی پیاده شد و به سمتشون اومد . نگاهش که توی چشم های جیا قفل شد ، لرز عجیبی به تنش افتاد که جیا کاملا متوجهش شد . ولی ساکت موند . مرد هم حرفی نزد . فقط سرش رو پایین انداخت و تعظیم کوتاهی کرد . صدای هیوسونگ اون ها رو از افکارشون بیرون اورد :" این جونسو ئه ..."
همین ! هیچ توضیح اضافه ای نداد و جونسو از این بابت خوشحال بود ... اما حرف های هیوسونگ ادامه داشت :" ازتون میخوام به خودتون مسلط باشین ... مهمون اصلی هنوز توی ماشینه و ... خانوم سارانگ ..."
خانوم سارانگ انگار نمیشنید ... با قدم هایی که مسخ شده بود به سمت ماشین میرفت ... حتی خودش هم نمیفهمید این چه حسیه که به جونش افتاده ....
***
جونگمین ، ناباور و شوک زده به قدم های لنگان زنی خیره بود که حالا داشت بهش نزدیک و نزدیک تر میشد . تمام وجودش قلب شده بود و میتپید و نمیدونست باید در مقابل این مادری که سالهاست دلتنگ و عزادارشه چه عکس العملی باید نشون بده ... فقط تونست دستگیره رو فشار بده و با بی حالی پیاده بشه ...
با جیغ مادرش ، که اسم خودشو فریاد میزد ، به خودش اومد و دستاشو حایل بدن ِ رنجور اون زن کرد که حالا تو بغلش افتاده بود و با تمام زوری که داشت ، جونگ مین رو تو آغوشش میفشرد و گریه میکرد ... از بین تمام حرف هایی که از زبان زن بیرون می اومد ، فقط میتونست اسم خودش رو به وضوح بشنوه ...
از شوک که بیرون اومد ، سعی کرد اشک های پشت پلکش رو مهار کنه ... دست هاشو دور بدن زن حلقه کرد و سرش رو به سینه ی خودش چسبوند و نوازشش کرد ... آروم و زیر لب گفت :" خوشحالم که زنده ای ... مادر ..."
نگاهش به روبرو افتاد و دختر بی اندازه آشنایی که با بهت نگاهش میکرد .اشک توی چشم های جیا جمع شده بود و پاهاش انگار توانی برای نگه داشتن تعادلش رو نداشتن ...
میدیدش که به شونه ی هیوسونگ چنگ زد و به زور خودش رو نگه داشت و دید که جیا عقب عقب رفت و با قدم های بلندش ازشون دور شد ...
نمیتونست دنبالش بره ... حتی اگه مادرش توی آغوشش نبود باز هم نمیتونست دنبال اون دختر بره ... پاهاش توان این کارو نداشتن ... قدم برداشتن تو مسیر قدم های اون دختر ... کار جونگ مین نبود ... چون جونگ مین یگه اون آدم گذشته نبود ...
آهی کشید ... آهی که هیچ کس ندید و نفهمید ... جونگ مین خانوم سارانگ رو محکم تر توی آغوشش فشرد ... چون میدونست خانوم سارانگ با فهمیدن واقعیات زندگی ِ 9 سال گذشته ی پسرش .... اون رو برای همیشه از زندگیش خط میزنه ...
***
نیم ساعتی میشد که خانوم سارانگ با آرامبخش خوابیده بود . جونگ مین کنار تختش نشسته بود و در حالی که به عصای مشکی رنگ مادرش که به پاتختی تکیه داده بود نگاه میکرد ، دست خانوم سارانگ رو بین دستاش نوازش میکرد .
صدای آروم جونسو رو از کنار در شنید :" نمیخوای بری دنبالش ؟"
سرش رو بلند کرد و به چشم های غمگین جونسو خیره شد ...
-    اون از من فرار کرد ....
جونسو سرشو به نشونه ی "نه" تکون داد :" اون از خودش فرار کرد ..."
جلو اومد و دستش رو روی شونه ی جونگ گذاشت :" میدونم چی فکر میکنی ... جونگ مین ... ازت میخوام قبل از این که واقعیت رو درباره ات بفهمه ، یکبار هم که شده باهاش حرف بزنی ... "
حرفای جونسو رو قبول داشت . در حال حاضر وقتش محدود بود ... چون با رو شدن واقعیت ، دیگه زندگی در کنار عزیز ترین هایی که تازه پیداشون کرده بود ، غیر ممکن میشد ...!
***
چند تقه به در زد . در رو باز کرد و وارد اتاق شد . جیا رو دید که بی توجه بهش ، پشت پنجره ایستاده بود و بیرون رو نگاه میکرد . صدای گرفته اش رو سعی کرد با یه سرفه صاف کنه ولی فایده ای نداشت :" جیا ... من ..."
-    تو زنده ای ... همینو میخوای بگی ؟
چشم هاشو بست . چقدر دلش برای این صدا تنگ شده بود... هرچند لحنش سرد و سرزنش گر بود  . .. چند قدم جلو تر رفت :" جیا ... من ...نمیدونستم شما زنده این ..."
جیا به سمتش برگشت ، اشک از چشمش پایین چکید و توی چشم های جونگ مین زل زد :" برو بیرون ..."
-    من ...
جیا داد کشید :" برو بیرووووووووون .... "
نمیتونست بره ... نمیخواست الان بره ... جلو رفت و خواست بازو های جیا رو بگیره اما با جیغش متوقف شد ... :" به من دست نزن ...."
بهت زده ، به دست هاش خیره شد که تو چند سانتی ِ بازو های جیا مونده بودن ... شونه هاش خم شد و سرش رو پایین انداخت ... نگاهش رو از جیا گرفت و قبل از این که اون به خودش بیاد ، غیبش زد ...
نگاه غمگین و پشیمون جیا به در بود که هنوز هم از رفتن ناگهانی جونگ مین تو جاش تکون میخورد ...
***
هیوسونگ در اتاق رو آروم باز کرد . جونسو اونجا نبود . نگاهش به در بالکن افتاد که باز بود و پرده ی حریر سفید رنگ با بادی که داخل اتاق میوزید تکون میخورد . در رو آروم بست و به سمت بالکن رفت . میتونست از پشت در کشویی شیشه ای جونسو رو ببینه که به نرده ها تکیه داده و سرش رو توی یقه اش فرو برده ... نمیدونست چرا و چطور ... ولی به سمتش رفت و دستهاش رو دور کمر جونسو حلقه کرد و سرش رو روی پشت اون گذاشت .
جونسو تکون کمی خورد . میدونست هیوسونگ اومده تو اتاقش ... آدم تیزی بود ... ولی انتظار این حرکت رو نداشت ... دستش رو روی دست هیوسونگ گذاشت و توی آغوشش ، آروم به سمتش چرخید و اون هم دستش رو پشت کمر هیوسونگ حلقه کرد :" حالت خوبه ؟"
هیوسونگ نگاهشو به چشم های پر از غم جونسو داد :" من آره ... ولی تو خوب نیستی ..."
جونسو نفس عمیقی کشید و سر هیوسونگ رو به سینه اش چسبوند . هیوسونگ میتونست صدای تپش های نامنظم قلب جونسو رو خیلی خوب بشنوه ..همونطور که دستش رو نوازش گونه روی کمرش میکشید گفت :" بهم بگو ..."
جونسو دستش رو بین موهای بلند اون کشید :" ما تا کی میتونیم ادامه بدیم ؟ اصلا را/بطه ی ما چیه ؟"
هیوسونگ منظورش رو خوب میفهمید ... دنیا های اون دو تا کاملا جدا بودن ... تبهکاری مثل جونسو ... و هیوسونگ که هدفش ...
آهی کشید :" بیا در لحظه زندگی کنیم ... انگار که فردایی وجود نداره ..." (منو یاد ام وی آخریه trouble maker انداخت با این که اصلا ندیدمش ولی داستانشو شنیدم ... نمیدونم چرا ...!)
جونسو نگاهش کرد . آروم از هیوسونگ جدا شد :" من نمیتونم در لحظه زندگی کنم ... هیوسونگ ... نمیتونم ..."
خواست بحث رو عوض کنه ... پرسید :" میدونی چرا جیا از جونگ مین دوری میکنه ؟"
هیوسونگ کنارش رفت و مثل اون به نرده ها تکیه داد :" بهتره اون ها رو به حال خودشون بذاری ... طولی نمیکشه که جونگ مین شی واقعیت رو میفهمه ... پس بهتره ..."
جونسو حرفش رو قطع کرد :" باشه ... "
دست هیوسونگ روی شونه اش قرار گرفت :" نگرانیت فقط درباره ی راب/طه امون بود ؟"
نیم نگاهی به اون انداخت و دوباره به روبروش خیره شد :" نمیشه گفت نگرانی ... در واقع یه جور ...نمیدونم .... شاید حسادته ... شاید هم غبطه میخورم ... به جونگ مین ... چون مادر اون زنده است و من ... هیچ کسی رو ندارم ..."
هیوسونگ آروم خندید و سعی کرد جو بینشون رو عوض کنه :" کیم جونسو این دومین باره که همچین حرفی رو میزنی ... پس من چی ام ؟ بهت قول میدم هیچ وقت تنهات نمیذارم ... هیچ وقت ...!"
نفس عمیقی کشید ... چشم های غمگینش رو به چشم های هیوسونگ دوخت و بی فکر سرش رو جلو برد و بو.سه ی کوتاهی روی لب هاش نشوند . خواست ازش جدا بشه ؛ ولی دستهای هیوسونگ که پشت گردنش حلقه شد ، این اجازه رو بهش نداد .
صورتاشون با اون اختلاف ارتفاع باز هم روبروی هم بود و خیره تو چشم های هم مونده بودن ... هیچ کدومشون دلشون نمیخواست این حالت رو رها کنن ... ای برق چشم های هیوسونگ ، جونسو رو وادار کرد دوباره خم بشه و اینبار ، بو.سه ی عمیق و داغ تری به لب های اون بزنه ... و هیوسونگ هم آروم و با آرامش عجیبی همراهیش میکرد ...
طولی نکشید که از هم جدا شدن ... در واقع جونسو اولین کسی بود که بو.سه رو تموم کرد ... خودش خوب میدونست که تمام این ها همش حرفه و اون دو تا عملا نمیتونن با هم باشن ...
نگاهش رو از چشم های شوک زده ی هیوسونگ گرفت و ازش جدا شد :" حتما خسته ای ... بهتره بری و بخوابی ..."
هیوسونگ سعی کرد به روی خودش نیاره که ناراحت شده ... ولی جونسو خوب میفهمید که چه بلایی به سر احساسات هیوسونگ اورده ... برای همین دلش نمیخواست نگاهش کنه !
هیوسونگ ولی انگار تصمیم گرفته بود که بمونه و برای همین روی موندنش پافشاری میکرد :" اگه ... بخوای ... میتونم ... پیشت ..."
جونسو انگشت اشاره اش رو روی لب های هیوسونگ گذاشت . در خوشبینانه ترین حالت اون  کلمه ی آخر میتونست "بمونم" باشه و اگه خیلی منحرفانه فکر میکرد میتونست اون کلمه رو "بخوابم " فرض کنه !
ولی در حال حاضر دلش نمیخواست هیچ کدوم از اون دو تا کلمه باشه ! پس لبخند تلخی زد و دستش رو از روی لب های اون برداشت :" امشب میخوام تنها باشم ... اگه اشکالی نداره !"
جمله ی آخرشو انقدر آروم گفت که هیوسونگ بزور شنیدش ... پوفی کشید و لبخند زورکی ای روی لب هاش نشوند و عقب عقب و بدون این که نگاهشو از چشم های پشیمون و مستاصل جونسو برداره از اتاق بیرون رفت ...
با رفتنش ، جونسو نفس عمیقی کشید و با دستاش که تو هوا تکونشون میداد ، سعی کرد خودش رو خنک تر کنه ... ولی امکان نداشت ... تا عمق وجودش داشت تو یه گرمای عجیب میسوخت ... دستاشو زیر لبه ی تیشرتش برد و توی یه حرکت از تنش بیرونش کشید .... با قرار دادن شکمش روی نرده ها ، از بالکن آویزون شد و با هجوم خون توی سرش ، با این که حس میکرد الانه که چشماش از حدقه بپره بیرون ، ولی احساس بهتری پیدا کرد ...







طبقه بندی: Homicide classroom،

تاریخ : سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 | 07:28 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی