تبلیغات
The Candles - Homicide Classroom || 17



اینم داستان میتراجون




http://s3.picofile.com/file/8227025234/homicide_classroom_season_1.jpg

HOmiCIde CLasSRoOm

살인 교실

17


با باز شدن در و افتادن شکاف باریکی از نور جلوی پاهاش ، سرش رو از اون حالت چمباتمه ای که نشسته بود بلند کرد و به خانم سارانگ خیره شد که با چشم های خیسش ، تو درگاه در ایستاده بود .
کمی توی خودش جمع و جور شد و حلقه ی دست هاشو دور زانوهاش محکم تر کرد و نا خود آگاه خودشو بیشتر کنج دیوار کشید .
خانم سارانگ آروم به سمتش اومد و کنارش گوشه ی دیوار نشست . پاهای مجروحش رو دراز کرد و آهی کشید :" 9 سال پیش که غیبت زد ... من هر جایی که میتونستم رو دنبالت گشتم ... راستش فقط من مونده بودم و جیا ... ولی جیا حاضر نبود قبول کنه که تو زنده ای ... میگفت ... مر...مرگ... مرگ ِ تو رو با چشم های خودش دیده ! اون از برگشتنت نا امید شده بود ... ولی این همه ی ماجرا نبود ..."
سرش رو روی شونه ی جونگ مین گذاشت و بدون اینکه بهش نگاه کنه ، به جایی توی روبروش زل زد و حرفش رو ادامه داد :" جونگ مین ... نمیخوام الان ازت بپرسم تمام سالهای گذشته رو کجا بودی و چه میکردی ... چون مطمئنم جواب خوش آیندی در انتظارم نیست ... "
انگار تعجب جونگ مین رو از تکون ناگهانی ای که خورد فهمید :" عجیبه که یه مادر ، پسرشو انقدر خوب درک کنه ؟ اصلا عجیب نیست ... مادر نشدی و نمیشی ... و هیچ وقت هم نمیتونی درک کنی منو پسر ! خوب میدونم چه سختی هایی کشیدی ... میتونم خیلی خوب از چشمات بخونمشون ... حتی اگه تو عمق سردی ِ نگاهت پنهونشون کنی ... درسته که نمیتونم بفهمم چه اتفاقی برات افتاده ، ولی درد و رنج هایی که کشیدی رو خوب میفهمم ... و واسه همینه که ازت خواهش میکنم فعلا در موردشون حرفی نزن ... هر چند ..."
سرش رو از روی شونه ی جونگ برداشت و با چنگ زدن بازوش ، وادارش کرد توی چشم هاش خیره بشه :" هرچند حتی اگه خبر های بدی برام داشته باشی ... حتی اگه بهم بگی که گناه های زیادی رو مرتکب شدی ... باز هم پسرمی ... برام فرقی نمیکنه که کی باشی ... به چه جور آدمی تبدیل شده باشی ... چون تو پسرمی ... شاید یه پدر بتونه از بچه اش دل بکنه ... ولی یه مادر ، به هیچ وجه نمیتونه بچه اش رو ... اونم تنها فرزندشو ... برای یه لحظه فراموش کنه ... چه برسه به این که ازش دل بکنه !"
جونگ مین با تموم آشفتگی هاش ، آروم شد ... این بار اون بود که سرش رو روی شونه های نحیف ِ مادرش گذاشت و آه ِ داغی رو از ریه هاش بیرون فرستاد . خانوم سارانگ هنوز هم حرف داشت . حرف هایی که جونگ مین تشنه ی شنیدنشون بود ...
-    پسر جون ... میدونم جیا تو رو پس زده ... دلایلشم میدونم ... برای کسی که باور داشته تو مردی ... شوک بزرگیه دیدن ناگهانیت ... اونم کسی تو وضعیت جیا ...تو حتما یادته ؟ اون روزی که نزدیک ده – دوازده نفر به جیا ی زیبای 18 ساله تجاوز کردن رو ؟ مگه نه ؟
جرقه ای که ناگهانی تو ذهن جونگ مین زده شد باعث شد صاف بشینه و ابروهاش رو توی هم بکشه ...
زیر لب گفت :"androphobia"
و متاسفانه خانوم سارانگ تاییدش کرد :" اهوم ! انگار اطلاعاتت بالاست !"
جونگ مین سرش رو پایین انداخت :" با این که هیچ وقت نتونستم مدرک بگیرم ... ولی من پزشکی خوندم ..."
خانوم سارانگ دستش رو بین موهای جونگ مین برد و حین نوازش اونها گفت :" جیا آندروفوبیا ی حاد داره ... ترس شدید از مردها ! و تو هم از این قاعده مستثنی نیستی ! مخصوصا اینکه اونموقع حضور داشتی و تو هم شاهد اون تجاوز وحشیانه و دست جمعی بودی !از بعد از اون اتفاق ، جیا دیگه نتونست مثل سابق بشه ... تنها مردی که تونسته تو این مدت بهش نزدیک بشه ، آدام ، دستیارشه ، که اونم خیلی حساب شده کنارش مونده ! همیشه یه فاصله ی مشخصی رو باهاش حفظ میکنه . واسه همینه که جیا تو تمام این مدت آروم بوده و این حالتش ، حالا با دیدن دوباره ی تو عود کرده ! "
نفس عمیقی کشید :" مشکل جیا ، بودن ِ تو نیست ... بلکه خاطراتیه که با دیدنت به مغزش هجوم آورده و متاسفانه باعث شده نتونه تو رو بپذیره ... و جونگ مین ..."
جونگ مین با ناگهانی خطاب شدنش ، چرخید و روبروی خانوم سارانگ نشست . سارانگ شی میتونست غم عجیب تو نگاه جونگ مین رو خوب درک کنه ... میدونست که پسرش ، هنوز هم جیا رو دوست داره ...
-    بهتره پیشش بمونی ... جونگ مین ... اون دختر ... کنار تو آروم میشه ... من مطمئنم ... قدم به قدم بهش نزدیک شو ... توش یه حس اطمینان به وجود بیار و صداقتت رو بهش ثابت کن ... اینجوریه که میتونی کنارش بمونی ... اگه ...برگشتی که واقعا بمونی ...
جونگ مین نفس عمیقی کشید :" مادر ... میدونم که خودت خوب درک کردی ... من آدم درستی نیستم ... 9 ساله که دیگه اون جونگ مین گذشته نیستم و اونقدر بد شدم که ... حتی لیاقت نداشته باشم به تو یا جیا نزدیک بشم ... چه برسه به این که پیشتون بمونم ... تنها دلیلی که منو اینجا کشونده نجات شماست ... چون خیلی ها هستن که به زودی پیداتون میکنن ... اونا آلفا سیزده رو میخوان ... و توی این راه ..."
حرفش رو قطع کرد . تحمل نگاه های غمگین مادرشو نداشت . از جاش بلند شد . روش رو برگردوند و مادرش رو توی اتاق تنها گذاشت ... باید افکارش رو سر و سامون میداد . بیماری ِ روحی ِ جیا ، نصف بیشتر ذهنش رو پر کرده بود و کنار مسئله ی اون سلاح میکروبی و بقیه ی بدبختی هاشون ، حالا تو ذهنش سمفونی ِ بی نقصی از بیچارگی رو ضرب گرفته بودن ...
به خودش که اومد روبروی اتاق جیا بود . از نوری که از زیر در بیرون میتابید و صدای آروم ویز ویز تلوزیون ،میتونست حدس بزنه که جیا تو اتاقشه ... چند تقه به در زد . نشسته و به در تکیه داد و آروم گفت :" جیا ... بودن من آزارت میده ؟"
هیچ صدایی نیومد . حتی صدای ویزویز تلوزیون هم قطع شد . سکوت مطلق !
-    جیا من درکت میکنم ... بذار برات بگم ... باشه ؟ تو نمیام ... از پشت در میگم ... همه چیزو ... همه ی زندگیمو توی این 9 سال ...و بعدش میرم ... نمیتونم از این آزمایشگاه بیرون برم چون قسم خوردم ازت محافظت کنم ... ولی اونقدری ازت دور میشم که چشمت بهم نیفته و بتونی زندگی ِ آرومت رو از سر بگیری !
صدای عجیبی رو پشت در شنید . شبیه کشیده شدن چیزی روی زمین . که حدس میزد صدای قدم های نا منظم جیا روی پارکت باشه . با اون دمپایی ابری ِ آبی رنگش که چند ساعت پیش ، پاش دیده بود ! صدا قطع شد .
جونگ مین نفس عمیقی کشید :" میدونم که داری گوش میدی ... 9 سال پیش ، من دیدم که چه بلایی سر تو و پدر و مادرم اومد ... و اون لحظه ای که یه نفر سر منو روی زمین کوبید ، همه چیز برام تار شد . من به هوش اومدم ... توی یه اتاق ساده با یه تخت دو طبقه بودم و پسری هم سن و سال خودم بالای سرم ایستاده بود .... اون موقع هیچی یادم نمیومد ... این که کی هستم و از کجا اومدم ... هیچی ... اون پسر بهم گفت که اسمم پارک جونگ مینه ... و بعد زندگی ِ جدید من شروع شد ... یه زندگی ِ پر از درد و وحشتناک ... یه حسی وادارم میکرد دهنم رو ببندم ... یه حسی وادارم میکرد تا سالها حرف نزنم ... یه چیزی مثل یه گردوی گنده تو گلوم نشسته بود و انقدر حرف نزدم تا حرف زدن یادم رفت ... "
سرش رو توی در کوبوند و بعد اون رو بین دستاش گرفت :" میشنوی جیا ؟ یه چیزی بگو ... بذار بفهمم که با دیوار حرف نمیزنم ..."
-    صدات گرفته ... اصلا شبیه صدای خودت نیست ... صدات شفاف و قشنگ بود ...
جونگ منی لبخند تلخی زد :" 9 سال حرف نزدم ... به خودم که اومدم ، دیدم با اون همه تمرین ، با اون همه سختی کشیدن ، تبدیل شدم به یه دیوونه ی لال ! یه آدمی که تمام وجودش تو زور بازوش خلاصه میشد . اونموقع بود که حالم از خودم بهم خورد ... حالم از کار هایی که مجبورم میکردن انجام بدم بهم خورد ... شروع کردم به غرق شدن تو کتاب های سخت تخصصی ... پزشکی خوندم ... خودم ... بدون این که دانشگاه برم ... شدم یه جراح حرفه ای ... و از اون طرف ... جیا ... هیولایی شدم که حتی نمیتونی تصورش رو بکنی ... من .... یه ماشین آدم کشی ِ تمام عیارم ...."
منتظر نموند تا حرف دیگه ای زده بشه ... دلش نمیخواست دیگه اونجا بمونه ... از جاش بلند شد و با تمام سرعتش تو پیچ های راهرو غیبش زد ...
جیا توی اتاقش ، پشت در نشسته بود و با بهت به دست هاش نگاه میکرد . دست هایی که یه نفر رو با اونها کشته بود و بعد از گذشت این همه وقت ، هنوزم که هنوزه هر شب کابوسش رو میدید ... شوکه بود ... بی اندازه شوکه بود ...
این که جونگ مین گفته بود یه ماشین آدم کشیه ، به هیچ وجه تو کتش نمیرفت ... نمیخواست باور کنه ... نمیتونست باور کنه ... ولی از طرفی ... همون حسی که وادارش کرده بود به دستاش زل بزنه ، باعث شده بود به این فکر کنه که جونگ مین چه روح زجر کشیده ای داره ... به این فکر کنه که اون پسر شاد که یه روز تمام عشق و زندگیش بود.... و هست ... الان داره چه درد عظیمی رو تو قلبش تحمل میکنه ... و همین باعث شد بلند بشه و در رو باز کنه ...
باید با جونگ مین حرف میزد ... مطمئن بود که هیچ کدوم از کار های بد گذشته ی جونگ مین ، دست خودش نبوده ... جونگ مین هر کسی که بود ، خونخوار نبود ... حتی اگه تمام گذشته اش رو فراموش کرده بود ...
(بچه ها جیا نگهبانشو تو کمپ ِ فانتوم کشت ، یادتونه ؟)
***
سونگ هیون روی نیمکت چوبی ِ کنار اسکله نشسته بود و نگاهش توی سیاهی ِ اقیانوس ِبی کران روبروش غرق شده بود ... یه چیزی درست نبود ... این کسی که همراهش بود اون هیون جونگ همیشگی نبود و سونگ خوب این موضوع رو درک میکرد ... هر طور شده باید میفهمید چشه ... یه چیز هایی توی ذهنش بود ... چیزهایی که مطمئن بود هیون داره پنهانشون میکنه ...
از یه چیز مطمئن بود ... این که کیم هیون جونگ ، کسیه که حقیقت مرگ ِ پدرشو میدونه ! شاید عجیب بود ، ولی اون لحن ِ هیون موقعی که گفته بود :" شاید کاری کرده که باید کشته می شده ...."
به قدری مشکوک بود که سونگ علی رغم عصبانیت وحشتناکی که اون لحظه گریبانگیرش شده بود ، کاملا درک کرد که پشت این حرف هیون یه راز بزرگه ... این جمله ی مشکوک به هیچ وجه تو کتش نمیرفت ...
یا اون لحظه ای که توی اتاق شیلر و توسط خود اون مرد ِ بی اندازه دقیق ، "هاوارد" خطاب شده بود . شیلر کسی نبود که بی حساب حرفی بزنه چه برسه به این که اسم یکیشون رو اشتباهی صدا بزنه ! مطمئن بود که هیون جونگ داره چیز خیلی مهمی رو ازشون مخفی میکنه ... مطمئن بود هیون هیچ وقت واقعیت رو درباره ی خودش بهشون نگفته ... هاوارد ... هیون جونگ هاوارد بود .... این رو خوب میفهمید ... ولی تو تمام این مدت به روی هیون نیاورده بود . چون میدونست که باید تا رسیدن به مقصدشون زنده بمونه تا بتونه به جونگ مین و جونسو کمک کنه ... چون قسم خورده بود که با دست های خودش این ماجرا رو تموم کنه ... قسم خورده بود حتی اگه به قیمت جونش هم تموم میشه ... این ماجرا رو با دست های خودش تموم کنه ....
***
هیون از پشت پنجره ی اتاقش که حالا از اتاق سونگ هیون جدا شده بود میتونست اون رو به خوبی ببینه که به اقیانوس روبروش زل زده و غرق تو فکره ...
پوزخندی بی اختیار روی لب هاش نشست و نگاهش رو از اون گرفت ... آتیش انتقام به طرز وحشتناکی تو قبلش شعله میکشید و روحش رو بد خراش میداد ... عطش بدی به جونش افتاده بود ... عطش ریختن ِ خون ... اونم نه خون ِ هر کسی ... خون سه نفر از خیانت کار ترین های دنیا ... و سه نفر از آشنا ترین ها و برادر ترین هاشون !
خودش رو روی تختش پرت کرد و ساعد دست هاشو زیر سرش گذاشت . تا دو روز دیگه کشتی میرسید و اونا میتونستن برن سراغ جونسو و جونگ مین ...
چون حالا نقطه ی روی رادار ثابت شده بود و این نشون میداد ، حد اقل جونسو یه جایی ساکن شده ... بالاخره میتونست جونسو رو گیر بیاره ... حتی اگه از جونگ مین جدا شده بود بازم میتونست جای جونگ مین رو از زیر زبونش بیرون بکشه !
نیش خندی زد و با صدایی که خودش خیلی خوب شنیدش زمزمه کرد :" حالا میبینی کیم جونسو ... من شکنجه گر ِ بهتری ام تا تو .... خیلی زود میبینی ... اون موقع اس که حتی به بهترین دوستت ... به برادر خودت هم خیانت میکنی و کسی چه میدونه ؟ شاید خودت با دست های خودت سر جونگ مین رو تقدیمم کنی ... وقتی اونقدر عذابت بدم ... اونقدر عذابت بدم تا یه گوشه از عطشم بخوابه و تو به التماس بیفتی واسه درد نکشیدن ..."
***
دویدن با اون دمپایی ابری ِ خونگی سخت بود . مخصوصا رو کف صاف و صیقل خورده ی آزمایشگاه . لیز و خطرناک !
توی اون تاریکی میدوید بدون این که بدونه کجا میخواد بره . طنین صدای کوبیده شدن قدم هاش روی زمین خودش رو هم میترسوند . سابقه نداشت اننقدر بی هوا ، شب و تنها بزنه بیرون و تو محوطه ول بگرده ... تو اون تاریکی مطلق حس کرد پاش روی زمین سر خورد ولی قبل از این که محکم زمین بخوره ، دست هایی قوی زیر بغلش رو گرفتن و توی یه آغوش بی اندازه آشنا ولی هراس آور فرو رفت ...
چند ثانیه تو همون حالت موند و سعی کرد نفس هاشو که ناشی از شوک ناگهانیش بود تنظیم کنه ... و وقتی صدای جونگ مین توی گوشش پیچید که گفت :" خوبی ؟"
نفسش تو سینه حبس شد و خودش رو به هر ترتیبی بود از بغل اون بیرون کشید و با کشیدن خودش روی زمین ، از جونگمین دور شد و به یه ستون چسبید ... با حالت غریبی توی خودش جمع شد ...
قلب جونگ مین تیر کشید و صحنه های وحشتناک فجیع ِ اون روز کذایی جلوی چشم هاش زنده شدن ... نگاهش تو چشم های لرزون ِ جیا خیره موند و خودش هم چند قدم ازش دور تر شد ...
جیا نمیخواست جونگ مین بره ... نباید میرفت ... باید میشنید و میگفت ...پس سعی کرد اون حالت مسخره و ناخوداگاهش رو کنار بذاره ...:" صبر کن ... جونگ ... مین ..."
جونگ ایستاد و نگاه غمگینشو به زمین دوخت . صدای جیا که حالا آروم تر شده بود تو سرش طنین انداخت :" چطور... به یاد آوردی ؟"
نشست روی زمین و نیم نگاهی به چشم های جیا انداخت :" راجع به فاجعه ی آزمایشگاه محرمانه ی میکروب شناسی توی بمبئی شنیدم ..."
انگار که چیزی یادش اومده باشه ، دستش رو توی جیبش برد و بعد گردنبند قلبی ِ برنجی رو بیرون اورد و روی زمین به سمت جیا هلش داد :" فکر کنم ازت خواسته بودم از خودت جداش نکنی !"
چشم های جیا ... با تعجب روی اون گردنبند خیره موند . دستشو جلو برد و گردنبند رو تو دستاش گرفت :" تو اینو ... از کجا اوردی ؟"
-    تو توی کمپ فانتوم چی کار میکردی ؟
جیا نگاهش کرد :" تو از کجا میدونی ؟"
-    تو شبی که ما به کمپ حمله کردیم ، فرار کردی ...
جیا حس کرد غم توی چشم های جونگ برای لحظه ای محو شد :" ممنونم که فرار کردی جیا ... چون مجبور میشدم با دست های خودم بکشمت ... اگه نمیرفتی ..."
جیا آهی کشید :" اونشب من یه نفر رو کشتم ..."
قطره اشک مزاحمی از چشمش پایین چکید :" خیلی دردناکه ... من ... درکت میکنم جونگ مین ..."
جونگ نفس عمیقی کشید و نگاهشو از جیا گرفت :" تو نمیتونی درکم کنی ... و امیدوارم هی وقت هم درد ی که من کشیدم و میکشم رو تجربه نکنی ... با این که 9 ساله دارم آدم میکشم ، اما برای تک تکشون ... عذاب وجدان دارم ... همونطور که جونسو هم همین درد رو میکشه ... و دو برادر ِ دیگه امون ... "
جیا گردنبند رو روی زمین به سمت جونگ مین سر داد :" بهتره پیشت بمونه ..."
جونگ مین گردنبند رو برداشت و نگاه دلخورش رو تو چشم های جیا قفل کرد :" این یه یادگاری از بچگیمونه ... هیچ ربطی به الان و احساست نداره ... تو اون برهه ی زمانی تو عشق ِ یه پسر بچه ی 18 ساله رو قبول کردی ... پس این نشونه ی همونه ..."
جیا خندید :" باشه ... من که چیزی نگفتم ... فقط میخوام یه مدت این گردنبند پیشت بمونه ... تا وقتی که ... دوباره بتونم بندازمش گردنم ..."
تونست برای اولین بار تو اون ساعاتی که دوباره جونگ رو دیده بود ، برق عجیبی رو تو چشم های این مرد ببینه ... و لبخندی که روی لبش نشست مصممش کرد تا حرفشو بگه ...
-    خوشحالم که زنده ای ... جونگ مین ...






طبقه بندی: Homicide classroom،

تاریخ : یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 | 11:37 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی