تبلیغات
The Candles - Flowerboy Classmate ||| 37



سلام دوستان خوبید؟
من این روزا عالی عالیم. به نظرم همه چی خوب داره پیش میره برای شما چی؟
دیروز نشستم برنامه ریختم. قراره واسه تابستون که شمهام وقتتون آزادتره داستانای بیشتری بذارم. میخوام چنتا داستان جدید شروع کنم.
اگه واسه داستانای جدید ایده ای دارین یا شخصیت خاصی مد نظرتونه پیشنهاد بدین. مخصوصا شخصیت خاصی اگه میخواین ازش داستان بخونین

درباره این قسمتم بگم که یه سری چیزا مشخص میشه
بعد یه چیزی درباره آخر داستان میخوام حدساتونو بدونم. چون دارم تقریبا آخرای داستانو تایپ میکنم میخوام ببینم حدستون چیه

حالا هم بفرمایید قسمت 37





هایری : آره ما توی یه خونه زندگی میکنیم چون لوهان شوهر منه .......
انتظار این اتفاقو نداشتم. لوهان ازدواج کرده بود. صبر کن ببینم اگه هایری تو داستان همین هایریه و هون توی داستان منم پس هایری عاشق من بوده ولی اون الان با لوهان ازدواج کرده. لوهان مگه جوهیونو دوست نداشت. شاید جدیدا ازدواج کردن. شاید بعد یکی دو سال هردوشون عاشق هم شدن.
واقعا گیج شده بودم.
هایری : ما چند ساله که باهم ازدواج کردیم یعنی دقیقا یه ماه بعد از تصادف برادرت ...
سهون : ایی..این ...این .. این چطو ...چطور ممکنه ...لوهان ... لوهان عاشق جوهیون بود ...
هایری : میدونم .. میدونم گیج شدی .. اما آروم باش.... نمی خوام حالت بد بشه ......
معلوم خیلی نگران شده ولی من واقعا گیج شده بودم.
هایری : سهوننن ...
یکم از نوشیدنیم خوردم گرماش باعث شدم حالم بهتر بشه.
سهون : من واقعا گیج شدم ..
هایری : میفهمم بذار همه چیو برات تعریف کنم ....
سهون : باشه. گوش میکنم ...
هایری : نمیدونم میدونی یا نه ولی ما توی یه محله خیلی بدی زندگی میکردیم.
سهون : جوهیون برام تعریف کرده ...
هایری : اونجا کم آدمایی پیدا می شدن که با شرافت زندگی کنن و انسانای خوبی باشن. لوهان خونواده اش .. جوهیون خونواده اش و پدر من ... شاید فقط همین چند نفر.... ما از اول اونجا زندگی نمیکردیم. بعد از مرگ مادرم و خرج هایی که برای درمان بیماریش کردیم کم کم وضعمون بد شد. تا اینکه پدرم خونه کنار لوهان رو اجاره کرد .. هیچ وقت اون صاحبخونه نفرت انگیزمونو فراموش نمیکنم .. اون مخصوصا اجاره رو هر چندوقت بیشتر میکرد تا پدرم بیشتر بهش بدهکار بشه ... به جز اون صاحبخونه عوضی مون آدمای اون محله ام برای یه دختر دبیرستانی تنها هیولا بودن .... لوهان کسی بود که منو یه روز از دست پسرایی که داشتن اذیتم میکردن نجات داد و از اون به بعد شد بادیگارد من .... همه جا مواظبم بود. با هم مدرسه می اومدیم و برمیگشتیم ... شبایی که پدرم تا دیرو قت کار میکرد می اومد و بهم سر می زد .... همه چیز بهتر شده بود تا اینکه یه شب صاحبخونه امون سرزده اومدو پولاشو طلب کرد ... اون شب تازه فهمیدم تمام این مدت چرا کاری میکرد که پدرم بیشتر بدهکار بشه ......
حس کردن این که عصبی شده از مدل حرف زدنش و بازی کردن انگشتاش معلوم بود. وقتی به صورتش که داشت لیوان نوشیدنیشو نگاه میکرد، خیره شدم چشمای خیسش و قطره اشکی که داشت پایین میریخت رو هم دیدم. اما من خودمم گیج بودم و شوکه ... فهمیدن گذشته و این که من از لوهان هیچی نمیدونستم ناراحت و عصبیم کرده بود.
هایری : اون شب صاحبخونه اصرار داشت که پولش رو میخواد و هرجور شده باید بدهیشو صاف کنه ... من از چهار چوب در پدرمو که داشت برای چند روز فرصت التماس میکرد میدیدمو گریه میکردم ... متوجه نگاه خیره و کثیف صاحبخونه عوضیمون نبودم تا اینکه اون جمله رو به زبون آورد ..... " دخترت باکره است نه" ..... تازه اون موقع بود که متوجه صورت زشت و پوزخند کریهش شدم... متوجه چشمایی که مثل کفتار در حال بررسی من به عنوان طمعه اش بود ... اون موقع بود که ترسو توی صدای پدرم شنیدم ... " به اون کاری نداشته باش " .... خیلی ترسیده بودم ... اون نگاهش همیشه تو ذهنمه .... " مطمئنم باکره است ... اگه باکره باشه عالی میشه .. دنبال یه دست نخورده میگردم تا حسابی باهاش حال کنم " مو به موی جمله هاش یادمه. وقتی با وقهات تمام منو زیره نظر گرفته بود هر جمله اش ترسمو بیشتر میکرد ..... " خواهش میکنممم .. پولتو میدم ... با دخترم کاری نداشته باش" .... " مرتیکه سیریش .... فقط به خاطر این پری دریایی که داری بهت سه روز وقت میدم. اما فقط سه روز ... تمام پولمو پس میدی" .... "باشه .. باشه"... پدرمو با پاش کنار زد و اومد سمتم خیلی ترسیده بودم. تمام جمله هایی که تو صورتم میگفت یادم بود. "مطمئنم سه روز دیگه مال خودمی" .....
لیوان نوشیدنیمو محکم فشار دادم. یعنی زندگی لوهانم به این سختی بود.. اما اون یه پسر بود... باید وضعیتش بهتر میبود .... اما اون لحظه واقعا عصبانی بودم ... موقع هایی که من با خیال راحت میخندیدم و غذای خوب میخوردم با آرامش میخوابیدم .. لوهان ... هایری .. اونا چطوری زندگی میکردن .... تمام اینا عصبانیم میکرد... من اون موقع لوهانو سرزنش میکردم که چرا بیخیال رابطه برادریمون شد در حالیکه معلوم نبود اون تو چه وضعیتیه ....
جعبه دستمال کاغذیو سمت هایری گرفتم که با لیوانش بازی میکردو بی صدا اشک میریخت.
بعد از چند دقیقه هایری دوباره شروع کرد به تعریف کردن ولی اصلا چهره آرومی نداشت.
هایری : همه این اتفاقا در مقابل اتفاقی که افتاد، هیچی بود ..... تازه بعد از دو روز فهمیدم که پدرم هر کاری هم بکنه نمیتونه بدهی اون مردو برده.... بارها فکر فرار به سرم میزد ولی میترسیدم اون عوضی برای انتقام بخواد بلایی سر پدرم بیاره. خیلی ناراحت بودم که چرا سرنوشت این کارو با ما کرد؟ چرا غم و غصه هامون تمومی نداشت؟ اینا سوالایی بود که مدام از خودم پرسیدم. دیگه مدرسه هم نمی اومدم و خودمو تو اتاق زندونی کرده بودم. شاید منتظر اتفاقی بود که سرنوشت برام رقم زده. توی اون دو روز حتی از لوهان خبر نداشتم و به دیدنمم نیومده بود. مثل اینکه اونم مشکلی داشت. نمیدونم مشکلش چی بود ولی انگار به تو مربوط میشد. هیچ وقت درباره اش حرفی نزدیم. آخرای شب بود میدونستم اون مرتیکه عوضی از فردا صبح میاد و منتظر پولش میشه و شب که برسه و پولشو نگیره .. من ... من .. باید ...باید باهاش میرفتم..... پدرم رفت خونه لوهان اینا تا از اونا کمک بخواد ولی اونام وضعشون بهتر از ما نبود. انگار اون مشکلی که هیچ وقت نفهمیدم چیه خیلی اذیتشون میکرد. نمیدونم انگار لوهان موقعی که پدرم و پدرش داشتن حرف میزدن همه چیو شنیده بود..... من تو دنیای خودم بودم که در خونه امون باشدت باز شدو لوهان بلند اسممو صدا کرد.... به زور خودمو کشوندم بیرون. لوهان شونه هامو گرفتو همونطور که داد میزد تکونم میداد .." چرا بهم نگفتی؟ ... چرا نیومدی بهم بگی؟ ... میخوای چیکار کنی؟ میخوای بذاری اون عوضی ....." شونه امو ول کرد و من بی صدا اشک میریختم. اونم عصبی تو حیاط کوچیکمون قدم رو میرفت. پدرم و پدرش با صدای داد لوهان، خودشونو دم در رسونده بودن .... پدرم با صدای ملتسمش به لوهان گفت " لوهان پسرم تو یه راهی پیشنهاد بده ... دخترم ... نمیخوام اونم از دست بدم" .....لوهان مدام راه میرفت. من پدرمو که دیگه جونی براش نمونده بود که بایسته گوشه حیاط روی تخت نیمه شکستمون نشوندم. پدر لوهانم کنارمون نشست. لوهان مدام راه میرفت تا اینکه پدر لوهان چیزی گفت. چیزی که باعث شد لوهان برای کل زندگی من و خودش تصمیم بزرگی بگیره. " پسرم آقای چویی به زودی همه چیو میفهمه و میاد دنبالت. میدونی که چه بلایی سرت میاد"...." پدرت میگید چیکار کنم؟" ..." بهت که گفتم اون با ما کاری نداره ... اون تو رو میخواد وقتی تو نباشی اون نمیتونه کاری بکنه" ... " پدررر ... ازم میخواید و شما رو ماددرو اینجا ول کنم و برم" .."پسرم من و مادرت جز تو کسیو نداریم ولی نمیتونیمم ببینم که دوباره یکی از بچه هامون اینجوری نابود بشه... دست هایریو بگیرو از اینجا برو" ...." نه من نمیتونم شما رو همینجوری بذارمو برم" ..."پسرم ... لوهان ... هایری تمام دارایی منه .. اگه بلایی سرش بیاد من دیگه نمیتونم خودمو بببخشم و به زندگی کردن ادامه بدم.خواهش میکنم از اینجا برید" .....باور اینکه کارم به فرار و دوری از پدرم برسه اونقدی ناراحتم میکرد که وقتی لوهان بالاخره تسلیم شد نتونستم حرفی بزنم. چی میگفتم. مگه راه دیگه ای هم بود. قرار بود صبح قبل از طلوع آفتاب فرار کنیم. من تمام مدت تو آغوش پدرم بودم. چیز خاصی هم واسه جمع کردن نداشتم جز چند دست لباس کهنه و وسایل شخصیم. لوهانو اون شب وسط کوچه دیدم که با جوهیون بهم زد. وقتی لوهان برگشت چهره جوهیونو که وسط کوچه گریه میکرد و صدای گریه لوهان پشت در خونه اشونو دیدم و شنیدم.... اون شب ما با همه خداحافظی کردیم و صبح هم تمام چیزایی که اونجا داشتیم ... عزیزانمون .. خاطراهمون .. همه چیزو همونجا رها کردیمو رفتیم. این اتفاقا درست سه ماه قبل از تصادف برادرت افتاد.






طبقه بندی: Flowerboy Classmate،
برچسب ها: exo، flowerboy classmate، sehun، chanyeol، baekhyun، chen، hyeri،

تاریخ : سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 | 12:20 ب.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی