تبلیغات
The Candles - Homicide Classroom || 18



خب دوستان یکم دیگه تحمل کنید به زودی میترا با داستاناش برمیگرده
فعلا هم ادامه ین داستانو داشته باشید




http://s3.picofile.com/file/8227025234/homicide_classroom_season_1.jpg

HOmiCIde CLasSRoOm

살인 교실

18


-    خوشحالم ک زنده ای ... جونگ مین ...
جونگ لبخندی به چهره ی جیا زد . حسی که اون لحظه داشت قابل وصف نبود . دلش میخواست بره جلو و جیا رو تو آغوشش بکشه ولی میدونست که نمیتونه ...
جیا توی خودش جمع شد :" چقدر میدونی ؟"
ابروهاش رو از این سوال ناگهانی ِ جیا تو هم کشید :" چی رو ؟"
-    درباره ی آلفا سیزده !
آهی کشید :" همینقدری میدونم که یه سلاح میکروبیه . و میدونم پدر و مادر من از دست اندر کار های ساخت اون سلاح بودن !"
جیا دستی بین موهاش کشید و به جونگ مین زل زد :" حدس میزنم چرا اینجایی ... سازمان امنیت کره جنوبی ، که ناظر مستقیم ِ کار های ماست ، بهمون اخطار داده بود که به زودی لو میریم و حدس میزنم که این اتفاق افتاده باشه ... جونگ مین چیزی که تو میدونی حتی یک دهم ِ واقعیت هم نیست !"
از جاش بلند شد و خاک لباس هاش رو تکوند :" با من بیا !"
جونگ مین بلند شد و توی اون تاریکی ، دنبال جیا که انگار محوطه رو مثل کف دستش میشناخت راه افتاد . چند دقیقه بعد جلوی اتاق سفید رنگ و ایزوله ای ایستاده بودن .
به دیوار های اطرافشون ، لباس های عجیب و غریبی آویزون بودن . با ماسک و یه سری تجهیزات . جونگ مین خیلی راحت میتونست حدس بزنه توی اون اتاق چی انتظارشو میکشه !
جیا یکی از لباس ها رو به جونگ مین داد :" بپوشش ! اون تو خطرناکه !"
خودش هم یکی از لباس ها رو پوشید و ماسک مخصوص رو روی صورتش گذاشت . لحظه ای بعد هر دوشون وارد اتاقک کوچیکی شدن که جونگ رو یاد آسانسور مینداخت . هجوم گازی رو اطرافش حس کرد و صدای جیا رو از توی لباس خودش شنید :" صدامو داری؟"
-    هوم ! چه تجهیزات جالبی !
جیا جوابی بهش نداد . لحظه ای بعد در روبروشون باز شد و جونگ مین پا به محیطی گذاشت که میتونست از توی لباس هم هوای خفه و سنگینش رو حس کنه . جیا آستینش رو که تا آرنج با دستکشی مخصوص پوشیده شده بود گرفت و اون رو به سمت یخچال بزرگی کشوند . نگاه جونگ مین روی کپسول کوچیکی توی اون یخچال بزرگ خیره موند . کپسول سرجمع به اندازه ی دو بند انگشت هم نبود . ماده ی سبز رنگ شفافی توش دیده میشد که شبیه مواد فلوئورسنس ، از خودش نور میداد . نفس عمیقی کشید :" اینه ؟"
جیا هومی گفت . سرش رو به سمت جونگ مین چرخوند :" سال 2001طرح اصلی یه سلاح از طرف ناتو به جمعی از دانشمندای میکروب شناسی ِ سراسر دنیا داده شد . البته به شکلی کاملا محرمانه . آلفا سیزده ... در واقع یه سلاح مشترکه که دانشمند های چند کشور اون رو ساختن ... با هم ... کره جنوبی – آمریکا – هند – آلمان و ... پدر تو و خانوم و آقای کیم ، از کشور کره بودن . فکر میکنم پدر و مادر جونسو شی بشن . نه ؟ "
جونگ سرش رو تکون داد . اما چیزی نگفت . جیا انگار هنوز حرف برای گفتن داشت و البته ، جونگ مین هم باید حرف هاشو میشنید .
-    متاسفم که اینو میگم ... ولی مردم من یه جورایی قربانی بودن ... به خاطر جهان سومی بودن و جمعیت بالای کشورم ، آزمایشگاه توی بمبئی پایه گذاری شد . کسی حق اعتراض نداشت . چون همشون تهدید به مرگ شده بودن . مردم فقیر و بدبخت به عنوان موش های آزمایشگاهی استفاده میشدن ... چیزی که من از خانوم سارانگ شنیدم ... اینه که نزدیک چهارصد نفر از هندی های بیچاره توی راه آزمایش آلفا سیزده از بین رفتن . اونم به بد ترین حالت ...
جونگ بازوی جیا رو از روی لباسش فشرد . میخواست بهش دلداری بده . جیا نفس عمیقی کشید و جونگ مین باز هم صداش رو از توی میکروفون شنید :" اون روز ها اتفاقات عجیبی می افتاد . روز های آخر رو یادته ؟ از بین اون هیئت دانشمندا ، خانوم و آقای کیم با فرمول آلفا سیزده فرار کردن . چون کسی نمیخواست اون فرمول به دست ارتش ناتو بیفته . کسی نمیخواست دنیا با این فرمول نابود بشه . و پدر من و پدر تو ، هر دو شروع کردن به ساخت پادزهری برای آلفا سیزده . تا حدودی موفق بودن . ولی این اتفاق هیچ وقت نیفتاد . هیچ وقت فرمول پادزهر کامل نشد . و البته در طی ده سال گذشته ، هیچ آلفا سیزده دیگه ای جز 5 تا ساخته نشد . به علاوه ی این نمونه ی کوچیک !"
جیا به کپسول توی یخچال اشاره کرد :" اون روزی که تو ... گردنبند رو بهم دادی یادته ؟ "
جونگ "آره" ی آرومی گفت و نگاهش رو به جیا داد . انگار جیا تو زدن حرف هاش مردد بود . چون کمی من و من کرد و بعد نفس عمیقی کشید .
-    ببین ... اون روز بعد از ظهر ، خواهرم تماس گرفت . آنوشکا ... کسی که خانواده اش رو به خاطر یه مرد ول کرده بود و رفته بود بلژیک ... اون گفت حامله است ... گفت میخواد خانوادش بیان پیشش ... و همون موقع بود که مادر و پدرم منو پیش خانواده ی تو گذاشتن و رفتن بلژیک ! و من دیگه هیچ وقت ندیدمشون ...
برای جونگ مین عجیب بود ... چه بلایی میتونست سر خانوم و آقای شرما اومده باشه ؟ لحظه ای به آنوشکا فکر کرد . این که اون واقعا یه بچه داشته ....
بی اختیار گفت :" اون باچه الان باید 8-9 ساله باشه !"
جیا خندید :" احمق نشو ! آنوشکا یه کثافته ! اون اصلا بچه نداشت .اون لعنتی جاسوس ما بود ... اون و شوهر ارتشیش ... هر دو از جاسوس های سی آی ای و عضو ناتو بودن ... اون به خیال خودش میخواست مادر و پدرشو از وسط معرکه بکشه بیرون ! اما با نرفتن من ... تمام نقشه هاش نقش بر آب شد . پدر و مادر من توی یکی از خیابون های بلژیک توی تصادف کشته شدن ... "
جونگ مین به چشم های خیس جیا خیره شد . درکش میکرد . تصمیم گرفت بهش بگه ...
-    آنوشکا مرده !
هق هق های جیا قطع شد و نگاه ناباورش رو به جونگ داد :" چطور ؟"
-    جونسو کشتش !
نمیخواست انقدر راحت درباره ی کاری که جونسو کرده بود بگه . ولی بی اختیار از دهنش بیرون پریده بود . جونگ مین حرف زدن بلد نبود ... اینو خوب میدونست . و حالا تنها ری اکشنی که بعد از حرف خودش تونست نشون بده گزیدن لب هاش بود . خوشبختانه جیا انقدری تو شوک بود و در ضمن ماسک رو صورت جونگ انقدری بزرگ بود که جیا نتونه لب هاشو ببینه که داره محکم گازشون میگیره !
جیا خندید . هیستیریک ! به طرز عجیبی بدنش میلرزید و صدای خنده هاش بغض وحشتناکی رو داد میزد . بازوش رو به سمت خودش کشید :" بیا بریم بیرون ..."
لحظه ای بعد هر دو در حال بیرون آوردن لباس های محافظشون بودن و جونگ میتونست به وضوح لرزش شونه های جیا رو ببینه .
جیا نگاهی بهش انداخت :" باید از جونسو شی تشکر کنم !"
انتظار این جواب رو از جیا نداشت . پوزخندی روی لب هاش نشست و سکوت کرد . صدای جیا میلرزید :" اون لعنتی ... چطور به این جا رسید ؟"
جونگ مین نفس عمیقی کشید و سعی کرد دنبال کلمات بگرده . اما صدای جونسو از پشت سرشون ، باعث شد خیالش از بابت جواب دادن راحت بشه و به دیوار تکیه بده :" آنوشکا شرما ،دست راست فانتوم بود ! اون بود که تو رو توی کمپ گیر انداخته بود ... و البته کسی بود که توسط باند ما دستگیر شده بود ."
سرش رو پایین انداخت :" توی نگهبانی بودم ... باید از امشب نگهبانی بدیم یادته جونگ مین ؟ و خب ناخواسته مکالماتتون رو شنیدم ... میکروفون لباس هاتون شنود میشه ... متاسفم ..."
جیا پوزخندی زد :" مهم نیست ... جونسو شی ... ؟"
اولین باری بود که توسط جیا مخاطب قرار میگرفت :" ب... بله ؟"
-    موقعی که داشتی میکشتیش چیزی نگفت ؟
 جونسو آب دهنش رو قورت داد . جیا اگه میفهمید جونسو خواهرش رو شکنجه کرده چیکار میکرد ؟ نیم نگاه نامطمئنی به چهره ی سرد جونگ مین انداخت . انگار اون هم نمیتونست کمکش کنه . آروم گفت :" هیچی که مربوط به شما باشه نگفت ..."
سرش رو تکون داد . انگار که براش مهم نباشه ! بی خیال طول راهرو رو گرفت و قدم زنان جلو رفت . جونگ مین و جونسو نگاهی به هم انداختن و دنبالش رفتن ...
جیا انگار هنوز هم حرف داشت ...
-    اون روز که بهمون حمله کردن ، پدرت نتونست فرار کنه . در صورتی که باید این کار رو میکرد ... در واقع پدرت تنها کسی بود که فرمول پادزهر رو داشت . ولی متاسفانه نتونست کاری بکنه ... و در حالی ک برای نگفتن جای اون مقاومت میکرد جون داد ... متاسفانه ...
جونسو بازوی جونگ مین رو که خیلی ناگهانی ایستاده بود و به دیوار تکیه داده بود رو فشرد :" حالت خوبه ؟"
لحن نگرانش جیا رو هم به سمتشون کشوند :" چی شده ؟"
جونسو آهی کشید . خواست راجع به حال جونگ مین بهش توضیح بده . ولی جونگ مین دستش رو از دست جونسو بیرون کشید و با حال ِ ناجوری ازشون دور شد .
جیا خواست دنبالش بره اما صدای جونسو متوقفش کرد :" بذار تنها باشه !"
آهی کشید و به مسیر قدم های جونگ خیره شد . جونسو آروم پرسید :" اون فرمول ... شما دارینش مگه نه ؟"
جیا فاصله اش رو با جونسو بیشتر کرد . ب این که جونسو دلیل کارش رو نمیفهمید ولی به نظرش احترام گذاشت و فاصله اش رو با جیا حفظ کرد و منتظر شد تا جوابش رو بده .
جیا گفت :" ندارمش ... هیچ کس نمیدونه اون فرمول کجاست ... "
نگاهش رو از جونسو گرفت و خیلی سریع ازش دور شد .
جونسو نفس عمیقی کشید . خیلی یکدفعه ای خواست بره پیش هیوسونگ . ولی میدونست اگه پاشو اونجا بذاره نمیتونه ازش دل بکنه و یه کاری دست هر دوشون میده !
کلافه دستی بین موهاش کشید و از جاش بلند شد . بهتر بود به اتاق نگهبانی برگرده . از اون نگهبان ِ بی عرض ی همیشه خواب آلود آبی گرم نمیشد و ممکن بود غفلتش اتفاق های زیادی رو سبب بشه .
***
هیون جونگ توی عرشه ی کشتی ، به سونگ هیون زل زده بود که با یکی از اعضای آکادمی مورداک گپ میزد . این روزا سونگ عملا هیون رو نادیده میگرفت . نمیدونست چرا با وجود کینه ای که از اون ها داشت ، باز همین که کنارش نبودن ، که نمیتونست باهاشون حرف بزنه و کل کل کنن ، باعث شده بود یه احساس خلاء مسخره داشته باشه .
سرشو تکون داد تا افکار مزخرفشو از ذهنش بیرون بندازه . در حال حاضر کمی نگرانی از بابت سونگ هیون داشت . امکان داشت سونگ هم بهش خیانت کنه . واسه همین باید حواسش رو به کار های اون بیشتر جمع میکرد .
با اومدن سونگ هیون کنارش و نشستنش روی صندلی بغلی ، متعجب شد . ولی سعی کرد چهره اش رو بی تفاوت نشون بده !
سونگ نفس عمیقی کشید :" وقت سرو غذاست ... من دارم میرم سالن غذاخوری ... تو ... گرسنه ات نیست ؟"
نگاه سردش رو توی چشم های سونگ هیون دوخت . سعی کرد از چشماش هدفش از این تعارف رو بخونه . ولی اون چشم ها مثل همیشه بودن . سونگ هیون همون سونگ هیون ِ همیشگی بود . همون که بی تفاوت بود ولی پای برادراش که میرسید نگران میشد . حتی زمان غذا خوردن هاشون رو هم بهشون یاد آوری میکرد تا مبادا یه زمان فراموششون بشه و گرسنه بمونن ...
هیون داشت چیکار میکرد ؟ چرا انقدر مردد شده بود ؟ چرا نمیتونست نگاهش رو از چشم های این مرد بگیره ؟ 
خیلی ناگهانی از جاش بلند شد و بدون جواب دادن به سونگ ، به سمت سالن غذاخوری رفت .
پوزخند تلخی روی لب های سونگ هیون نشست و مسیر رفتن هیون جونگ رو با چشم هاش دنبال کرد ...






طبقه بندی: Homicide classroom،

تاریخ : سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 | 11:38 ق.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی