تبلیغات
The Candles - Flowerboy Classmate ||| 38



سلام دوستان خوبید؟
من همین الان از بیرون اومدم و سریع اومدم براتون داستان بذارم.

قبل این که برید داستانو بخونید.
حقیقتش اینه که سر نوشتن قسمتای آخر مخ من استپ زده و تو قسمت 41 موندم
شمام که امتحان یا کنکور دارین
گفتم قبل تموم شدن قسمتای آماده ازتون یکی دو هفته فرجه بگیرم که داستانو تا آخر تایپ کنم
حالا شماها که خواننده این بگین که کی نمیتونین داستانو بخونین

حالا بفرمایید داستان



هایری : لوهان تو یه محله بهتر یه خونه اجاره کرد و هردومون کار میکردیم. اوایل مشکلی نداشتیم ولی کم کم یه سری شایعه پشت سرمون پخش شد. تا اینکه اون روز ... نمیدونم اون روز ... روز تصادف برادرت چه اتفاقی افتاد ولی لوهان خودشو مقصر میدونست.... موقع مراسم برادرت شرکت کرد وقتی درباره اوضاعت شنید، هرروز می اومدیم بیمارستانو از پشت شیشه نگات میکردیم. وقتی دکتر بهمون راجع به وضعیتت گفت لوهان حسابی داغون شد. مدام میگفت که تقصیر اونه. اوضاعمونم روز به روز بدتر میشد... از یه طرف لوهان که شده بود مرده متحرکه از یه طرف همسایه هامون... خب تو همسایه هامون مرد چشم چرون و هیز کم نبود. کم کم اذیتاشون شروع شد. لوهان وقتی متوجه اوضاع شد که اونا داشتن منو اذیت میکردن. مثل همیشه اونی که اذیت میشد من بودم و اونی که نجاتم میداد لوهان بود. بعد از اون اتفاق لوهان تصمیم گرفت به خودش بیاد. سه هفته از مرگ برادرت میگذشت و منو لوهان تصمیم گرفتیم بالاخره گذشته رو رها کنیم و زندگیمونو از نو بسازیم. درست بعد از این تصمیم بود که خیلی ناگهانی بهمون خبر رسید که حال پدر لوهان بده و میخواد لوهانو برای آخرین بار ببینه. در کمال تعجبمون پدرش تو بیمارستان بستری بود. خودمونو به بیمارستان رسوندیم. اونجا یه مردو زن و به همراه یه پسر جوون ومادر لوهان.... لوهان سریع پشت شیشه رفت و به پدرش که به نظر میرسید اصلا حال خوبی نداره خیره شد. با چشمام دنبال پدرم میگشتم ولی پیداش نکردم. مادر لوهان سمتم اومد .." هایری عزیزم ..." بدون اینکه چیزی بدونم مادر لوهانو بغل کردم. خیلی دلم براش تنگ شده بود. مادرلوهان همینجور که پشتمو نوازش میکرد آروم و گوشم گفت.." پدرت یه ماه بعد از این که رفتین مریض شد ..." از آغوش مادر لوهان بیرون اومدم و به چشماش که دوباره پر از اشک شده بودن خیره شده بودم. نمیخواستم اون چیزی که تو ذهنم شکل میگرفتو باور کنم. لوهان پشت سر مادرش بود. انگار اونم فهمیده بود. " .. متاسفم دخترم ..." .. لوهان سمتم اومدو بغلم کرد. مدام میخواستم انکار کنم ولی میدونستم من توی این دنیا دیگه کسی رو ندارم. من دیگه یتیم شده بودم . تا آخرای شب بیمارستان بودیم. متوجه شدیم اون مرد میانسالی که تو بیمارستان دیدیم عموی ناتنی لوهان بوده. سالها پیش بر اثر یه دعوای خونوادگی اونا همدیگرو گم میکنن. عموی لوهان خیلی دنبال برادرش میگرده ولی دیر اونو پیدا میکنه. اون پسر جوون همراهشون هم تنها پسرعموی لوهان بود. اون شب پرستار بهمون گفت فقط یه نفر میتونه پیش مریض بمونه. لوهان همه مارو فرستاد که بریم. منو همراه مادرش فرستاد. مادر لوهانم که بعد از پیدا شدن عموی لوهان فعلا تو خونه اونا میموند. اون شب مادر لوهان درباره خیلی چیزا باهام حرف زد. بهم گفت که پدرم خوشحال بود از اینکه من دیگه توی اون محله زندگی نمیکردم. من به حرفای مادر لوهان گوش میدادم گریه میکردم. اینقد دلتنگ پدرم شدم که نفهمیدم کی خوابم برد..... صبح با صدای لوهان که خیلی آروم اسممو صدا میزد بیدار شدم. وقتی چشمامو باز کردم صورت رنگ پریده و چشمای قرمزشو دیدم. سریع نگاشو دزدید. سریع تو جام نشستم. لوهان لبه تخت نشسته بو و سرش پایین بود. خیلی نگران شدم.به کنارم که نگاه کردم مادر لوهانو ندیدم. " مادرت ؟..." ..."بیرون تو نشیمن داره با عموم حرف میزنه" ... اینقد صداش گرفته و پربغض بود که نگرانیمو صد برابر کرد. دستمو رو شونه اش گذاشتم... " حال پدرت بهتره؟" ..." آره.." اومدم نفس راحتی بکشم که لوهان سمتم برگشتو با چشمای خیسش بهم خیره شد. " راحت شد.... دیگه درد نمیکشه .." .. تازه اون موقع بود که فهمیدم چی شده. چون اون چیزیو تو نگاه لوهان دیدم که تمام دیشب خودم حس کردم .... از دست دادن یه تکیگاه مثل پدر.... میدونستم جلوی اشکاشو میگیره تا آدم ضعیفی نباشه به خاطر همین بغلش کردم. متوجه اشکای بی صداش میشدم چون کم کم لباسم خیس میشد ... یادم نیست چه مدت تو اون حالت بودیم ولی ورود مادر لوهانو به اتاقو متوجه شدم. چشمای پر از اشکمو به مادر لوهان دوختم. چشمای اون زن بیچاره هم قرمز بود و پر از اشک ولی لبخندی بهم زد.... شاید از این خوشحال بود که من و لوهان همدیگرو داریم ......... مراسم دفن پدر لوهان انجام شد و منم سر قبر پدرم که درست کنار مادرم دفن شده بود رفتم ... عمو و پسر عموی لوهان آدمای خوبی بودن. درسته که لوهان نتونسته بود درس بخونه ولی تو یاد گیری خیلی سخت کوش بودو سریع یاد میگرفت. عموی لوهان یه کارخونه ساخت قطعات الکترونیکی داشت. جونگین ، پسرعموی لوهان، داشت طراحی صنعتی میخوند. قرار شد جونگین به لوهان کمک کنه تا کارای طراحیو یاد بکیره و هردوی اونا تو بخش طراحی کار کنن. به کمک عموی لوهان و ارثی که از پدربزرگ لوهان بهشون رسیده بود اما بدستشو نرسیده بود، یه خونه خوب خریدیم ... مادر لوهان با ما زندگی میکرد و قرار شده بود من به تحصیلم ادامه بدم .... ما اینقدر از زندگی گذشته امون فاصله گرفتیم که من فکر میکردم همه چیز فراموش شده. مادر لوهان از هردومون خواست حالا که زندگی داره روی خوش بهمون نشون میده دردای گذشته رو فراموش کنیم و برای همدیگه تکیه گاه بشیم. همون موقع بود که به اصرار مادر لوهان، تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم ... من و لوهان میخواستیم زندگی جدیدیو شروع کنیم و از همدیگه محافظت کنیم. زندگی اینو بهمون یاد داد که نباید به گذشته ها فکر کنیم. روز قبل از مراسم ساده ازدواجمون، با لوهان رفتیم زمین اسکی.... زمین اسکی هتل هایت .... لوهان بهم گفته بود هرچی که واسه گذشته امه رو بریزم تو یه کارتونو با خودم بیارم. اونم یه کارتون با خودش آورده بود. من از توی جعبه ام تنها عکس سه نفری خونوادگیمو نگه داشتم و بقیه جعبه که پر از عکس و یادگیرای گذشته ام بود کنار یه درخت بزرگ که لوهان نشونم داده بود گذاشتم. لوهان کنار اون درخت شروع به کندن کرد و جعبه ای بیرون کشید. " این جعبه من و سهونه" ... اونجا بود که فهمیدم اون هنوز تو رو فراموش نکرده. " اون یه زندگی جدید ساخته همونطور که ما میخوایم بسازیم" تمام چیزایی که توی اون جعبه پلاستیکی بودو توی کارتون ریخت. از توی کارتون دوتا شالگردن و قاب عکس دو نفرتونو درآورد و توی جعبه پلاستیکی گذاشتو دوباره خاکش کرد. "سهوناااا .. رابطه برادریمونو همینجا خاک کردم" .. توی جعبه رو نگاه کردم. خیلی چیزا توش بود... عکسای پدرش ... تو ... جوهیون ..... اون دوتا جعبه رو آتیش زدو زندگی جدیدشو شروع کرد.. ما با هم ازدواج کردیم ولی هیچ وقت یه زن شوهر واقعی نبودیم. فقط بهترین دوست هم بودیم ..... لوهان و من زندگی جدیدمونو شروع کردیم ولی خیلی چیزا تو وجودمون از بین رفت...لوهان و جونگین با هم خوب به نظر میرسیدن ولی هیچ وقت ندیدم رابطه اشون مثل شما دوتا باشه .... به لوهان قول داده بودم هیچ وقت دوباره سمت گذشته نرم. پس بیخیال تو شدم ولی ...... شاید به خاطر من نه ولی به خاطر لوهان بود که من خیلی اتفاقی تو رو دیدم .... درست تو همین کافه ... درست وقتی برای اولین بار خواستم بیام اینجا ... تو رو پشت کانتر دیدم ... خیلی عوض شده بودی ... درست مثل لوهان ... وقتی نگاهت کردم همون چیزیو تو چشمات دیدم که هرروز تو چشمای لوهان میدیدم و آزار میدادم .... زندگی کردن از روی عادت .... درسته که به لوهان قول داده بودم سمت گذشته نرم ولی وقتی خود گذشته به سمتم اومده بود نمیتونستم نادیده اش بگیرم ..... شاید برای زندگی تکراری من یکم کارآکاه بازی بد نبود ... تعقیبت میکردم و درباره ات با آدما مختلف حرف میزدم تا ببینم چجوری زندگی میکنی ... بالاخره تصمیم گرفتم ... اگه تو نمیخواستی گذشته رو به یاد بیاری من به خاطر لوهان و خودت میخواستم این کارو بکنم. ... نمی دونستم چقد این موضوع میتونه بهت صدمه بزنه ولی باید شانسمو امتحان میکردم ... نقشه های زیادی کشیدم ولی احمقانه ترینش فرستادن اون ایمیل تبلیغتی بود. فکر نمیکردم جواب بده یا حتی تو بیایو تو پست من نظر بذاری ولی انگار بعضی وقتا راهای احمقانه بیشتر جواب میداد.... نمیدونستم این راه چقد به فهمیدن گذشته کمک میکنه یا چقد برای لوهان میتونه خوب باشه ولی میدونستم حداقل یه کوچولو زندگیتو تغییر میده..... وقتی علاقه اتو میدیدم .. وقتی می اومدی اینجا و لبخند میزدی ... وقتی اون شب رفتی زمین اسکی .... خیلی خوشحال بودم. فکر میکردم کم کم میتونم با لوهانم حرف بزنمو قانعش کنم .. تا اینکه بی هوش شدی و هزار بار عذاب وجدانم بیشتر شد که چرا این کارو کردم. حتی دم خونه چانیولم اومدم ولی ... ولی بازم ترسیدم باهات روبرو بشم ... وقتی گفتی لوهانو به یاد آوردی هم خیلی خوشحال بودم هم خیلی شوکه ...اما باعث شد یه بار دیگه برای برگردوندنه شادی به زندگی هرسه تامون بجنگم....میخواستم با لوهان حرف بزنم که تو خیلی اتفاقی منو شناختی ... واقعا شوکه شدم که تو منو شناختی .....

چی میتونستم بگم. واقعا از اینکه زندگی لوهانو داشت برام تعریف میشد شوکه شده بودم. تمام لحظه هایی که من به لوهان نیاز داشتم کنارم نبود و همه لحظه هایی که اون به من نیاز داشت من کنارش نبودم. تنها چیزی که میتونستم بگم جواب سوال هایری بود : جوهیون .. جوهیون درباره تو بهم گفت ... وقتی خوب فکر کردم و اتففاقا رو کنار هم گذاشتم فهمیدم تو هایری هستی ...
هایری : که اینطور ... میدونم خیلی گیج شدی ... و میدونم هنوز سوالایی داری که میخوای بپرسی ولی من همینقدر از گذشته رو میدونم .... بقیه اشو فقط یه نفر میدونه ....
سهون : لوهان ....
تنها چیزی که اون لحظه تو ذهنم بود فقط و فقط یه اسم بود .. لوهان ...
سهون : میخوام ببینمش ....







طبقه بندی: Flowerboy Classmate،
برچسب ها: exo، flowerboy classmate، sehun، chanyeol، baekhyun، chen، hyeri،

تاریخ : یکشنبه 2 خرداد 1395 | 10:18 ب.ظ | نویسنده : *maHsa* | نظرات

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی